Skip navigation.
Home

اشعار با مضامین حقوق بشر

اشک یتیم

پروین اعتصامی

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت
این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است
آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

اندوه فقر

پروین اعتصامی

با دوک خویش، پیرزنی گفت وقت کار
کاوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد سفید

از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختم
کم نور گشت دیده‌ام و قامتم خمید

ابر آمد و گرفت سر کلبهٔ مرا
بر من گریست زار که فصل شتا رسید

جز من که دستم از همه چیز جهان تهیست
هر کس که بود، برگ زمستان خود خرید

بی زر، کسی بکس ندهد هیزم و زغال
این آرزوست گر نگری، آن یکی امید

بر بست هر پرنده در آشیان خویش
بگریخت هر خزنده و در گوشه‌ای خزید

نور از کجا به روزن بیچارگان فتد

ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او

هاتف اصفهانی

ای فدای تو هم دل و هم جان
وی نثار رهت هم این و هم آن

دل فدای تو، چون تویی دلبر
جان نثار تو، چون تویی جانان

دل رهاندن زدست تو مشکل
جان فشاندن به پای تو آسان

راه وصل تو، راه پرآسیب
درد عشق تو، درد بی‌درمان

بندگانیم جان و دل بر کف
چشم بر حکم و گوش بر فرمان

گر سر صلح داری، اینک دل
ور سر جنگ داری، اینک جان

دوش از شور عشق و جذبهٔ شوق
هر طرف می‌شتافتم حیران

آخر کار، شوق دیدارم
سوی دیر مغان کشید عنان

ای رنجبر

پروین اعتصامی

تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر
ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر

زینهمه خواری که بینی زافتاب و خاک و باد
چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر

از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی
چند میترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر

جمله آنان را که چون زالو مکندت خون بریز
وندران خون دست و پائی کن خضاب ای رنجبر

دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن
تا شود چهر حقیقت بی حجاب ای رنجبر

حاکم شرعی که بهر رشوه فتوی میدهد
کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر

جامه عید

سیمین بهبهانی

سرخوش و خندان زجا برخاستم
خانــــه را همچــون گلي آراستم
شمع‌هاي رنگ رنگ افــــــروختم
عود و اسپند اندر آتش سوختم
جـــلوه‌دادم هـــر کجا را با گلي
نرگسي يا ميخکي يا سنبلي
کودکم آمد به بر خواندم ورا
جامه هاي تازه پوشاندم ورا
شادمان رو جانب برزن نهاد
تا بداند عيد، ياران را چه داد
ساعتي بگذشت و بازآمد ز در
همچو طوطي قصه‌ساز آمد ز در
گفت: «مادر! جامه‌ام چرکين شده
«قيــــرگون از لکــــــــه‌هاي کين شده

حماسه ایران دخت ( مختصر)

من زنم ، بانوي ايراني پر هوش و توان
گر چه حوّا بدنم ، آدمم ، انسان، انسان


مادرم ، مادر "زرتشت" ، پيام آور پارس
"ماندانا"، مادر "كورش"، جاودان رهبر پارس


آفريننده ي مردان شكوهنده منم
افتخارم اما نيست به مردان كه زتم


بجز آن عهد اهورايي تاريخ وطن
ديگر اي مرد نديدم ز تو آن حرمت زن


بردي از ياد كه فرهنگ تو زن سوز نبود
كيش اجداد تو بر زن ستم آموز نبود


خواب پرواز مرا فرصت تعبير نبود

مثنوی حماسه ایران دخت

من زنم ، بانوي ايراني پر هوش و توان
گر چه حوّا بدنم ، آدمم ، انسان، انسان

مادرم ، مادر «زرتشت» 1 ، پيام آور پارس
«ماندانا» 2، مادر «كورش»، جاودان رهبر پارس


شاه بانو «آتوسا» 3 مام «خشايار» شهم
گستراننده ي فرهنگ چو رخشنده مهم


«آريا دخت» 4 منم ثروت ايران با من
مخزن سيم و زر پارس به دست منِ زن


اولين پادشه از بين زنان «پوران» 5 ام
دختر «خسرو پرويز» و شه ايرانم


آفريننده ي مردان شكوهنده
منم افتخارم اما نيست به مردان كه زنم

اگر به خانه‌ی من آمدی

اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

بهشت سوخته/ مهرزاد پاینده

آموزگار من

آهنگ مهربان صدايت روز نخست مهر

در گوش من هنوز آواز مي دهد:

"خوش آمديد تازه نهالان باغ علم

در اين بهشت دانش و فرهنگ و دين و داد ..."

اكنون كدام دست تعصب

آتش فكنده در دل اين نازنين بهشت

تا دوزخي شود ، از آتشي بر آمده ز انديشه هاي زشت

افتد به جان هر دگرانديش بي پناه

سوزد حقوق و حرمت انسان بي گناه

اينك منم ، از نسل سوخته

كه هنوز ايستاده است در آتش ستم

دومین نامه ی فرزاد کمانگر پس از اعدام احسان فتاحیان

«نه» به خشونت «نه» به اعدام
صلح ، خواب کودک است

صلح ، خواب مادر

گفتگوی عاشقان در سایه سار درختان

صلح همین است

صلح لحظه ای است که دیگر

توقف اتومبیلی در خیابان

هراس بر نمی انگیزد

و زمانیست که کوبیدن بر در

نشانه دیدار یک دوست «1»



آغاز ، رویا و افسانه ای شیرین است ، چون با زندگی شروع می شود.

«و انسان را آفرید به نظاره اش نشست و برای آفرینش این موجود به خود آفرین گفت » « 2 »

Syndicate content