Skip navigation.
Home

اشعار با مضامین حقوق بشر

زن در ایران

پروین اعتصامی

زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود
پیشه‌اش، جز تیره‌روزی و پریشانی نبود

زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشت
زن چه بود آن روزها، گر زآن که زندانی نبود

کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکرد
کس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبود

در عدالتخانه انصاف زن شاهد نداشت
در دبستان فضیلت زن دبستانی نبود

دادخواهیهای زن می‌ماند عمری بی‌جواب
آشکارا بود این بیداد؛ پنهانی نبود

بس کسان را جامه و چوب شبانی بود، لیک
در نهاد جمله گرگی بود؛ چوپانی نبود

دزد و قاضی

پروین اعتصامی

برد دزدی را سوی قاضی عسس
خلق بسیاری روان از پیش و پس

گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود
دزد گفت از مردم آزاری چه سود

گفت، بدکردار را بد کیفر است
گفت، بدکار از منافق بهتر است

گفت، هان بر گوی شغل خویشتن
گفت، هستم همچو قاضی راهزن

گفت، آن زرها که بردستی کجاست
گفت، در همیان تلبیس شماست

گفت، آن لعل بدخشانی چه شد
گفت، میدانیم و میدانی چه شد

گفت، پیش کیست آن روشن نگین

شکایت پیرزن

پروین اعتصامی

روز شکار، پیرزنی با قباد گفت
کاز آتش فساد تو، جز دود و آه نیست

روزی بیا به کلبهٔ ما از ره شکار
تحقیق حال گوشه‌نشینان گناه نیست

هنگام چاشت، سفرهٔ بی نان ما ببین
تا بنگری که نام و نشان از رفاه نیست

دزدم لحاف برد و شبان گاو پس نداد
دیگر به کشور تو، امان و پناه نیست

از تشنگی، کدوبنم امسال خشک شد
آب قنات بردی و آبی بچاه نیست

سنگینی خراج، بما عرضه تنگ کرد
گندم تراست، حاصل ما غیر کاه نیست

در دامن تو، دیده جز آلودگی ندید

صاعقهٔ ما، ستم اغنیاست

پروین اعتصامی

برزگری پند به فرزند داد
کای پسر، این پیشه پس از من تراست

مدت ما جمله به محنت گذشت
نوبت خون خوردن و رنج شماست

کشت کن آنجا که نسیم و نمی است
خرمی مزرعه، ز آب و هواست

دانه، چو طفلی است در آغوش خاک
روز و شب، این طفل به نشو و نماست

میوه دهد شاخ، چو گردد درخت
این هنر دایهٔ باد صباست

دولت نوروز نپاید بسی
حمله و تاراج خزان در قفاست

طفل یتیم

پروین اعتصامی

کودکی کوزه‌ای شکست و گریست
که مرا پای خانه رفتن نیست

چه کنم، اوستاد اگر پرسد
کوزهٔ آب ازوست، از من نیست

زین شکسته شدن، دلم بشکست
کار ایام، جز شکستن نیست

چه کنم، گر طلب کند تاوان
خجلت و شرم، کم ز مردن نیست

گر نکوهش کند که کوزه چه شد
سخنیم از برای گفتن نیست

کاشکی دود آه میدیدم
حیف، دل را شکاف و روزن نیست

چیزها دیده و نخواسته‌ام
دل من هم دل است، آهن نیست

به یاد منصور اسانلو - به مبارکباد روز کارگر

هادی خرسندی

گردیده فرشته خجل از منزلت او – منصور اسانلو
تف کرده ز سلول به شمشیر و ترازو - منصور اسانلو

بینائی او رنجه ز تصویر عدالت – در قاب جهالت
بویائی او خسته از آن مسلک بدبو - منصور اسانلو

سلول به سلول کشانند به بندش – در کار گزندش
خندیده نیاورده خمی نیز به ابرو - منصور اسانلو

لب باز نکرده‌ست به اقرار دروغین – جرمیست چه سنگین!
وندر طلب حق ننشسته ز تکاپو - منصور اسانلو

فریاد برآورده ز خونخواری ضحاک – با جرأت و بی‌باک

نهال آرزو

پروین اعتصامی

ای نهال آرزو، خوش زی که بار آورده‌ای
غنچه بی باد صبا، گل بی بهار آورده‌ای

باغبانان تو را، امسال سال خرمی است
زین همایون میوه، کز هر شاخسار آورده‌ای

شاخ و برگت نیکنامی، بیخ و بارت سعی و علم
این هنرها، جمله از آموزگار آورده‌ای

خرم آنکو وقت حاصل ارمغانی از تو برد
برگ دولت، زاد هستی، توش کار آورده‌ای

غنچه‌ای زین شاخه، ما را زیب دست و دامن است
همتی، ای خواهران، تا فرصت کوشیدن است

فرشتهٔ انس

پروین اعتصامی

در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست
در آن وجود که دل مرده، مرده است روان

بهیچ مبحث و دیباچه‌ای، قضا ننوشت
برای مرد کمال و برای زن نقصان

زن از نخست بود رکن خانهٔ هستی
که ساخت خانهٔ بی پای بست و بی بنیان

زن ار براه متاعت نمیگداخت چو شمع
نمیشناخت کس این راه تیره را پایان

چو مهر، گر که نمیتافت زن بکوه وجود
نداشت گوهری عشق، گوهر اندر کان

فرشته بود زن، آن ساعتی که چهره نمود
فرشته بین، که برو طعنه میزند شیطان

دو محضر

پروین اعتصامی

قاضی کشمر ز محضر، شامگاه
رفت سوی خانه با حالی تباه

هر کجا در دید، بر دیوار زد
بانگ بر دربان و خدمتکار زد

کودکان را راند با سیلی و مشت
گربه را با چوبدستی خست و کشت

خشم هم بر کوزه، هم بر آب کرد
هم قدح، هم کاسه را پرتاب کرد

هر چه کم گفتند، او بسیار گفت
حرفهای سخت و ناهموار گفت

کرد خشم آلوده، سوی زن نگاه
گفت کز دست تو روزم شد سیاه

تو ز سرد و گرم گیتی بی خبر
من گرفتار هزاران شور و شر

قلب مجروح

پروین اعتصامی

دی، کودکی بدامن مادر گریست زار
کز کودکان کوی، بمن کس نظر نداشت

طفلی، مرا ز پهلوی خود بیگناه راند
آن تیر طعنه، زخم کم از نیشتر نداشت

اطفال را بصحبت من، از چه میل نیست
کودک مگر نبود، کسی کو پدر نداشت

امروز، اوستاد بدرسم نگه نکرد
مانا که رنج و سعی فقیران، ثمر نداشت

دیروز، در میانهٔ بازی، ز کودکان
آن شاه شد که جامهٔ خلقان ببر نداشت

من در خیال موزه، بسی اشک ریختم
این اشک و آرزو، ز چه هرگز اثر نداشت
Syndicate content