Skip navigation.
Home

خاطرات زندان

مشروح دادگاه جناب سهراب حبیبی

مشروح دادگاه جناب سهراب حبیبی

در خرداد ماه سال 1360 هفت نفر اعضاء محفل محلی بهائیان همدان به اعدام محکوم شدند . این اتفاق در حالی رخ داد که تا چند روز قبل از صدور و اجرای ناگهانی حکم اعدام ، همه جا سخن از تبرئه آنان بود و خانواده هایشان خود را برای آزادی قریب الوقوع آنان آماده می کردند. این هفت نفر که مسئولین اداری جامعه بهائیان همدان بودند ، طبق روال جوامع بهائی در همه جای دنیا ، در انتخاباتی که هرساله برگزار می گردد ، مسئولیت ارائه خدمات به جامعه بهائی را به مدت یکسال بعهده گرفته بودند.

Shohada_hamadan.JPG محفل روحانی بهائیان همدان تنها گروهی از بهائیان نبودند که در سالهای بحرانی دهه شصت به اعدام محکوم شدند. در طول این سالها هزاران نفر زن و مرد بهائی در نقاط مختلف کشور ایران به بهانه های واهی بازداشت شدند و بیش از دویست نفر آنان اعدام گردیدند. به مرور زمان سخافت و بطلان اتهامات وارده به بهائیان بر همه دست اندرکاران آشکار شد و حتی در یک مورد از این محاکمات ، مدعیان نتوانستند مدرک و دلیلی دال بر اتهامات بی اساسشان ارائه دهند. این بود که در سالهای پایانی دهه شصت رفته رفته بهائیان از زندان آزاد گردیدند و به زندگی عادی( ولی همراه با محدودیتها و محرومیتهای شدید اجتماعی ) بازگشتند.

در دو سال اخیر چند روزنامه و تعداد معدودی از سایتهای اینترنتی مجددا به انتشار این اتهامات بی اساس مبنی بر جاسوسی و ارتباط با کشورهای خارجی پرداخته اند. دامنه این تهمت پراکنی ها بدانجا رسیده است که بعضا شاهد بازداشت و زندانی شدن تعدادی از مسئولین جامعه بهائی در گوشه و کنار کشور بوده ایم و اخیرا نیز اعضاء

با بهائی‌ها در مسیر زندگی -فصل سوم

مشهد، زندان وکیل آباد

با بهائی‌ها در مسیر زندگی -فصل سوم

رضا فانی یزدی ‏

rezafani@yahoo.com

پس از یازده ماه بازداشت در انفرادی و اتاق‌های دربسته در بازداشتگاه اطلاعات سپاه در خیابان کوهسنگی، در ‏روز ۲۶ اسفند ۱۳۶۲ ما را به زندان وکیل آباد منتقل کردند.‏

1_0_rezafani.jpg در زندان وکیل آباد درهای بند از ساعت ۶ صبح باز می‌شد و بچه‌ها اجازه داشتند به هواخوری بروند. هواخوری ‏نسبتا بزرگی داشتیم. ما در آن زمان در بند ۴ از همان مجموعه قدیمی زندان وکیل آباد زندانی بودیم. بند ۴ ویژه ‏زندانیان سیاسی بود و سه طبقه داشت. آن زمان تعدادی از بچه‌های مجاهدین و تعدادی از بچه‌های چپ را که از ‏نظر مسئولین زندان «مساله دار» و «سر موضع» بودند، در طبقه سوم جا داده بودند و با بستن درب پله‌هایی که ‏سه طبقه را به هم وصل می‌کرد، این طبقه را از بقیه طبقه‌های بند جدا کرده بودند. ‏

بهائی‌ها هم در همین طبقه بودند و آنجا هم در اتاق‌های کاملا جداگانه و جدا از دیگر زندانیان نگاهداری می‌شدند.‏

مسجد

تازه واردین را همیشه به اتاق بزرگی در آخر راهرو در طبقه اول زیر پله‌ها که به آن «مسجد» می‌گفتند، می ‏فرستادند. یکی دو هفته و گاه حتی تا یکی دو ماه هم طول می‌کشید تا به اتاق‌های معمولی که در دوطرف همین ‏راهرو بود منتقل شویم. مسجد اتاق بزرگی بود که گاه بیشتر از پنجاه زندانی را در آن جا می‌دادند. وقتی می‌گویم ‏‏«بزرگ»، نه به این معنی که واقعا بزرگ بود و برای ۵۰ زندانی درست شده بود. بلکه اتاقی بود

با بهائی‌ها در زندان

با بهائی‌ها در زندان

با بهایی‌ها در مسیر زندگی-فصل دوم

رضا فانی یزدی

rezafani@yahoo.com

بخش یک - بازداشتگاه سپاه

من در اولین سری از موج دوم دستگیری‌های فعالین حزب توده ایران در روز هفتم اردیبهشت سال ۱۳۶۲ دستگیر شدم.

انتقال به اتاق عمومی

0_rezafani.jpg تقریبا چهارماه و نیم از دستگیری‌ام می‌گذشت که از سلول انفرادی به اتاق عمومی منتقل شدم. این اتاق‌ها که به اتاق عمومی معروف شده بود، در واقع کلاس‌های درسی دبیرستان عَلَم سابق بود. در کنار هر اتاق دو تا توالت و دستشویی در بخش مجزایی وجود داشت. این قسمت توسط یک در آهنی که پنجره کوچکی در بالای آن بود به اتاق ما وصل می‌شد. همین راهرو کوچک که به توالت و دستشویی منتهی می‌شد نیز با درب آهنی دیگری که به جای درب سابق کلاس درسی بود، به راهرویی وصل می شد که در گذشته بخشی از حیاط دبیرستان بود.

درب مابین اتاق ما و دستشویی‌ها معمولا باز بود و ما در اتاق عمومی به دستشویی دسترسی داشتیم. فقط زمانی که بچه‌‌هایی را که در راهرو بصورت چشم بسته نشسته بودند

بهایی‌ها هم از «نجس‌ها» بودند

خاطراتی از هم‌زیستی با بهایی‌ها در زندان

بهایی‌ها هم از «نجس‌ها» بودند

منیره برادران

در دهه ۶۰ یک نوع همزیستی تنگاتنگ بین ما، زندانیان چپ و بهایی‌ها در زندان اوین برقرار بود. اتاق‌ها و بندهامان مشترک و از اتاق زندانی‌های مسلمان جدا بود. این همزیستی البته اختیاری نبود، بلکه به اراده مقامات بود که نکته مشترکی بین ما زندانی‌های «کافر» و بهایی یافته بودند: ما هر دو «نجس» محسوب می‌شدیم و مسلمان‌ها باید از ما دوری می کردند. با این کشف بزرگ، ما و زندانیان بهایی در یک طبقه‌بندی قرار می‌گرفتیم.

در کنار ده‌ها مقررات نفس‌گیر، نجس و پاکی هم شده بود قانون مقدس، که طفره رفتن از آن کار ساده‌ای نبود. تواب‌ها با وسواس تمام می‌کوشیدند که پاک بمانند و مقررات جدایی را هر روز تنگ‌تر می‌کردند. این مقررات بی‌شباهت به قوانین آپارتاید نبود که در باره‌اش خوانده بودیم.

مثلاً ما حق نداشتیم به اتاق مسلمان‌ها وارد شویم. اگر اتاق ما «کافرها» با مسلمانان مشترک بود، ما از بعضی کارهای روزمره محروم بودیم. ظرف‌مان را از بقیه جدا می‌کردند. ما حق نداشتیم در ظرفشویی جمعی یا تقسیم غذا شرکت کنیم. ما مجاز بودیم فقط کارهای «خشک» را انجام دهیم مثل جارو کردن. در روزهایی که آب حمام گرم می شد، ما را نوبت آخر می‌گذاشتند و آب سرد نصیب ما می‌شد. مسلمان‌های دوآتشه هنگام وضو یا بعد از وضو اگر به ما برمی‌خوردند، خودشان را

تجربه‌ی یک شهروند بهایی

فریبا ماندگار
توضیح:‌ در ماه‌های اخیر فشارهای قضایی روی جامعه بهایی در شهرهای گوناگون ایران افزایش یافته ‏است. آنچه در زیر می‌بینید بخشی از نامه‌ی یک شهروند بهایی به مقامات قضایی کشور درمورد نقض ‏حقوق شهروندی و فردی ایشان است.‏ایران امروز‏۱— بازرسی از منزل وبازداشتمامورین با لباس شخصی بدون ارائه کارت شناسائی وبا استناد به حکمی کلی که قید شده بود (بازرسی ‏از مجالس ومحافل بهائیت) بدون مهر وبدون آنکه مخاطب روشن ومشخصی داشته باشد، ابتدا وارد منزل ‏ما شدند وسپس با استناد به همان حکم وارد منزل دو همسایه دیگر ما شدند.

رنجنامه فرزاد کمانگر

برای فرزاد کمان گر حکم اعدام صادر شده است . رنجنامه او نشانگر آنست که همه ما باید برای بهبود شرایط زندان ها و تضمین رعایت حقوق متهمان فعالیت بیشتری کنیم.

فراموش نکنیم که هر یک از ما ممکن است به سادگی در جای یک متهم قرار گیرد. کافیست که فرد دیگری به ما اتهامی وارد کند.

این رنجنامه را میتوانید در آدرس های ذیل ببینید .

http://www.hra-iran.org/Arshiv_86/501.html

 

منبع: http://www.f-kamangar.hra-iran.org/page6.html

Syndicate content