Skip navigation.
Home

خاطرات زندان

این تلفن مثل تلفن‌های همیشه نیست

روایت‌های شخصی از نقض حقوق بشر در ایران

این تلفن مثل تلفن‌های همیشه نیست

زهرا ملمولی

در ویژه برنامه‌های «بررسی سی سال وضعیت حقوق بشر در ایران»، بخشی با عنوان «روایت شخصی»، تهیه شده که در آن شاهدان و یا قربانیان نقض حقوق بشر در ایران، در روایتی چگونگی نقض حقوق انسانی را حکایت میکنند. روایت شخصی این قسمت ما به اعدامیان دهه‌ی ۶۰ اختصاص دارد.

پس ازانقلاب ایران موجی ازاعدام دگراندیشان مخالفان جمهوری اسلامی به وجود آمد. بیشترقربانیان این کشتارها، به ویژه کسانی که درآغازدهه‌ی ۶۰ اعدام شدند، خودشان از به وجود آورندگان و مبارزان انقلاب ایران بودند. درهمین راستا روایت زهرا ملمولی را می‌خوانیم که از اعدام برادرش، علی ملمولی در مهرماه سال ۱۳۶۰ برای ما می‌گوید.

هفت زندانی و یک تابلو

در شب ۱۸ فوریه ۲۰۰۹ ، عده‌ای در محفلی عمومی در شهر اتاوای کانادا گرد هم آمدند تا، بعد از دعا و نیایش، در جریان آخرین اخبار مربوط به دستگیری هفت تن از مسئولین جامعه بهائیان ایران قرار گیرند. نعیم توکلی، فرزند زندانی بهایی بهروز توکلی در جمع حضور داشت و نطق کوتاه اما موثری ایراد کرد که در زیر می‌خوانید. ترجمه آن به فارسی را که در زیر آمده است بنده انجام دادم.

I would like to share a few words about my personal experience and feelings on the current situation of Baha’is in Iran: about my family, my friends and myself. What I am going to share are my feelings and thoughts, and the complications which I face everyday: as an Iranian; as a Baha’i; as a member of the human family; and as a person whose father is incarcerated in one of the most infamous prisons in the world. The Evin prison, in north of Tehran. High on a hill. With underground cells and torture rooms. Surrounded by thick huge walls. 

فرصت زیستن با زنانی که دیده نمی شوند

گفت و گو الناز انصاری با نفیسه آزاد درباره بازداشتگاه وزرا و تجربه زندگی با زنان زندان

 

چند روز از آزادی دوست و همخانه ی من نفیسه آزاد می گذرد. نفیسه 11بهمن حین جمع آوری امضا در توچال تهران بازداشت شد و شش روز بعد با کفالت 50 میلیون تومانی آزاد شد. این روزها نفیسه بارها خاطره روزهای بازداشتگاه وزرا را با ما سهیم شده است. این خاطره ها به تعداد زنگ هایی که در خانه را می نواخت تکرار می شد، ولی هر بار برای من تازگی داشت. شنیدن از زنانی که دور از چشم ما، دور چشم مسئولان، دور از چشم جامعه شناسان و نخبه ها و در سایه بلند برج های قانون بی عدالت می سوزند و بوی خاکسترشان هم حتی به مشام ما نمی رسد. هر کدام که خوش شانس تر باشد خبر اعدام و سنگسارش شنیده می شود. یک از چند هزار نفر می شود آن خوش شانس و دیگران بی هیچ نامی و نشانی دوره می کنند بازداشت گاه و زندان ها و دادگاه ها را.

زندگی چند روزه نفیسه در کنار این آدم ها، داستان های این زنان و بازداشتگاه موقتی در قلب تهران که آلوده و سرد خوابگاه این زنان است، حکایت تازه ای است از یک کمپین در بند دیگر. نفیسه دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی است و همه آنچه تا به حال خوانده در این چند روز در بازداشتگاهی نه چندان بزرگ رنگ دیگری یافته.

 

سرگیجه : مرگ انسانیت

آقای عزت عاطفی 20 شهریور 1360 به علت اعتقاد به دیانت بهایی تیرباران شد.
________________________

پدر بزرگم را به خاطر ندارم، او را هرگز در کالبد خود ندیده ام اما روح بزرگ او را هر جا سخن از عشق و آزادی باشد رو به روی خود می بینم.
هر جا انسانی بی گناه در زندان باشد او را به یاد می آورم، گاهی از شجاعت او می هراسم که از جان عزیز در راه هدف و اعتقادش گذشت، اعتقادی که جز صلح و مژده ی آزادی نبود...
او را به تیر بستند، یک کشاورزِ بی گناه در روستایی دور افتاده ، به راستی با کدامین عقل و منطق می توان اتهام جاسوسیِ بیگانه را به او نسبت داد؟
او و دوستانش را به زندان افکندند و می خواستند که وجود خودشان را انکار کنند...انکار کنند که به نجات آدمی امیدی هست و ایشان نکردند.
وقتی دیدند هیچ جور امیدی به اصلاحش (!!) نیست به او گفتند " آزادی، برو". و انسانیت را، آنگاه که به گمان آزادی به سمت خانه و خانواده اش می رفت از پشت هدف گرفتند... و به خاک و خون کشیدند جسمش را زیرا کوته نظرانی بودند که نمی دیدند روحش را در اوج!

آقای محسنی اژه ای ، بگذارید قلبم بتپد، نامه ای از فرزاد کمانگر

آقای محسنی اژه ای ، بگذارید قلبم بتپد، نامه ای از فرزاد کمانگر

ماههاست که در زندانم ، زندانی که قراربود اراده ام را ، عشقم را و انسان بودنم را درهم بشکند . زندانی که باید آرام و رامم میکرد چون "بره ای سر براه " ، ماههاست بندی زندانی هستم با دیوارهایی به بلندای تاریخ .
دیوارهایی که قرار بود فاصله ای باشد بین من ومردمم که دوستشان دارم ، بین من و کودکان سرزمینم فاصله ای باشد تا ابدیت ، اما من هر روز از دریچه سلولم به دور دستها میرفتم و خود را در میان آنها ومثل آنها احساس می کردم و آنها نیز دردهای خود را در منِ زندانی میدیدند و زندان بین ما پیوندی عمیق تر از گذشته ایجاد نمود .
قرار بود تاریکی زندان معنای آفتاب و نور را از من بگیرد ، اما در زندان من روئیدن بنفشه را در تاریکی و سکوت به نظاره نشستم.
قرار بود زندان مفهوم زمان و ارزش آن را در ذهنم به فراموشی بسپرد ، اما من با لحظه ها در بیرون از زندان زندگی کرده ام وخود را دوباره به د نیا آورده ام برای انتخاب راهی نو.
و من نیز مانند زندانیانِ پیش از خود تحقیرها ، توهینها و آزارها را ذره ذره ، با همه وجود به جان خریدم تا شاید آخرین نفر باشم از نسل رنج کشیدگانی که تاریکی زندان را به شوق دیدار سحر در دلشان زنده نگه داشته بودند.
اما روزی "محاربم " خواندند ، می پنداشتند به جنگ "خدا"یشان رفته ام و طناب عدالتشان را بافتند تا سحرگاهی به زندگیم خاتمه دهند و از آن روز ناخواسته در انتظار اجرای حکم میباشم. اما

کتابی دیگر علیه فراموشی • در معرفی اثری از عفت ماهباز

کتاب "فراموشم مکن" خاطرات عفت ماهباز، نویسنده و فعال حقوق زنان است از زندان سیاسی جمهوری اسلامی ایران در فاصله سالهای ۱۳۶۳ تا ۱۳۶۹. از ویژگی‌های"فراموشم مکن" ثبت جزئیات روابط میان زندانیان سیاسی است.

"فراموشم مکن" در تابستان ۱۳۸۷ در ۳۵۱ صفحه توسط نشر باران در سوئد منتشر شد. انتشار این کتاب همزمان بود با بیستمین سالگرد اعدامهای جمعی زندانیان سیاسی در تابستان سال ۱۳۶۷.

در مقدمه کتاب می‌خوانیم: «پس از نزدیک به هفت سال، یعنی ۲۳۴۵ روز صبر و انتظار و تحمل شرایط غیرانسانی با بی‌قراری پا به دنیای خارج از زندان گذاشتم. آن چه را که دوست داشتم و نداشتم دیدم. بر ویرانی خانه خویش، خون گریستم. هم‌چون کولی آواره‌ای با کوله‌باری از درد و رنج و تجربه‌های تلخ و شیرین، دربه‌در از این خانه به آن خانه‌ از این سامان به آن سامان در پی خوشبختی و آرامش گمشده‌ام، رفتم و نیافتم. دیدم، اینگونه که زندگی پیش می‌رود شاید هیچ‌گاه آن را به دست نیاورم. پس بر آن شدم که

روایتی از تجربه‌های تلخ و شیرین زندان زنان

فیلم مستند ایرانی "و من عاشقانه زیسته‌ام" به‌زودی در برلین به‌نمایش در می‌آید. پانته‌آ بهرامی، در این فیلم تجربه‌های ۱۳ زن زندانی سیاسی را به تصویر می‌کشد. یکی از آن‌ها چگونگی ماجرای تجاوز به خود را در زندان فاش می‌کند.

pantea02.jpg فیلم مستند "... و من عاشقانه زیسته‌ام" از کارگردان ایرانی، پانته‌آ بهرامی در ۲۸ نوامبر در دانشگاه فنی شهر برلین به نمایش در می‌آید.

داستان این فیلم مستند، بررسی رویدادهای سیاسی و وضعیت زندان زنان در چند دهه‌ی گذشته، در ایران است. در این فیلم ۱۳ زن زندانی سیاسی از خاطرات و تجربه‌های تلخ و شیرین خود از زندان‌های مختلف صحبت می‌کنند. برخی از صحنه‌های شکنجه و زندگی در.

خاطرات بانوی زندانی از زندان ارومیه

شوق پرواز

خاطراتی از بانوی زندانی هما میر افشار درباره شهید زنده یاد سرکار خانم جلالیه مشتعل اسکوئی

jalaliehMoshtaelOskooee.JPG عطر گل بوته های وحشی بهمراه نسیم دلپذیر بهاری فضای سرد و خشک و بیروح زندان را انباشته بود و زنهای زندانی به دسته های کوچک چند نفری در گوشه و کنار حیاط سرگرم بافتنی و سیگار کشیدن - که تنها تفریحشان بود – بودند. سر و صدای بازیهای کودکانه بچه هائی که با مادرانشان در زندان به سر می بردند نیز نمی توانست غم عمیقی را که در چشمهای آنان موج میزد بر هم زند . هر کدام در رویاهای خویش غوطه ور بودند، سخنی به گوش نمی رسید . اگر هم بود به صورت زمزمه به همراه نسیم در فضا گم می شد.

دو هفته ای بود که موج اعدام بی رحمانه چند نفری را از گله کم کرده بود . آنها که زیر اعدام بودند حتی روحیه و نشاطِ در حیاط نشستن را نداشتند ، رنگها زرد و گاهی کبود و چشمها به گودی نشسته . هر کدام در انتظار آن که ساعت 6 بعد از ظهر از بلندگوی زندان نامشان برای رفتن به مسلخ خوانده شود. من تنها و غمگین در سه کنج حیاط چمباتمه زده و از گرمای آفتاب بهاری تن سردم را

کیانوش سنجری: در سلول انفرادی زمان انگار ایستاده است

کیانوش سنجری: در سلول انفرادی زمان انگار ایستاده است

گفت‌وگو با کیانوش سنجری

http://www.gozaar.org/template1.php?id=1110&language=persian

گذار

7 شهریور 1387

اشاره: کیانوش سنجری که امروز در مرز 25 سالگی قرار دارد، 9 بار تجربه‌ی بازداشت را سپری کرده و 6 بار زندانی شده است. او اولین بار در سال 79 زندانی شد و سپس در سالهای 80، 82 و 83 بار دیگر به زندان افتاد و این تجربه‌ی تلخ را در سالهای 84 و 85 نیز از سرگذراند. اتهاماتی که وی بر پایه‌ی آن در این سال‌ها بازداشت شده است، عبارت بوده‌است ازمواردی مبهم نظیر «قدام علیه امنیت کشور» و «تبلیغ علیه نظام» به استناد «عضویت در گروه دانشجویی غیرقانونی و سکولار»، شرکت در تجمعات اعتراضی، مصاحبه با رسانه‌های خارج از کشور، «سیاه‌نمایی شرایط زندان‌ها در وبلاگ» و سازماندهی تجمع در برابر دفتر سازمان ملل متحد در تهران در اعتراض به بازداشت اعضای جبهه‌ی متحد دانشجویی.

کیانوش سنجری یک دوره سخنگوی جبهه‌ی متحد دانشجویی بوده است و اکنون عضو جبهه‌ی دمکراتیک ایران است. وی همچنین وبلاگ‌نویس و عضو کانون وبلاگ نویسان ایران است و در وبلاگ خود به زبان انگلیسی، اخبار مربوط به زندانیان سیاسی ایران را پوشش می‌دهد. او همچنین از سال 86 مسئولیت سخنگویی انجمن زندانیان سیاسی را - که توسط شماری از زندانیان سیاسی تشکیل شده- به عهده داشته است. در کنار فعالیت‌های مذکور، در طول

به همين سادگي / نامه اي از ابوالفضل جهاندار

ميگويند سکوت کن ، باز هم سکوت کن ، حقيقت را فداي مصلحت کن ، مصلحت در سکوت است ، من اما معتقدم سکوت فراموشي مي آورد ، سکوت کردن گاهي اوقات دروغ گفتن است ، دروغ گفتني بزدلانه و رياکارانه ، ميخواهم درد مشترک انسانهاي دربند را فرياد کنم .

دوسال گذشت ، ساعت شش و بيست دقيقه صبح روز دوشنبه 30 مرداد 85 ، انگار همين ديروز بود ، اصلاً يادم نميره ، با تمام سختي ها براي من اين دوسال مثل برق و باد گذشت ، اما مطمئنم براي پدرم که ساليان سال کمرش از بار مشکلات زندگي خم شده ولي گردنش را براي کسي کج نکرده و دستش و جلوي هر کس و ناکسي دراز نکرده و زير منت هيچ نامردي نرفته هر دقيقه براش صد سال گذشته .آخرين باري که به ملاقاتم آمد به روي خودم نياوردم ، سعي کردم چيزي نبينم اما بيش از پيش گرد پيري رو روي چهره اش احساس
Syndicate content