Skip navigation.
Home

خاطرات زندان

خاطرات تیرباران در فرودگاه سنندج

آنچه در پی می آید روایتی عینی از تیرباران تعداد زیادی از شهروندان کرد در سال اول پس از انقلاب است .


به آقای خلیل بهرامی خبر داده شده بود که یک قاضی صادق خلخالی - که از دوستانش بود-، خیال دارد کردها را در سالن انتظار فرودگاه سنندج- مرکز کردستان- محاکمه کند.


در فرودگاه، وقتی که 10 مرد دستنبد به دست روی نیمکت چوبی در برابر صادق خلخالی نشستند، آقای رزمی آماده، بیرون دادگاه صحرایی ایستاده بود. نفر یازدهم مجروح بود و کنار در روی برانکاردی قرار داشت.

نامه ای از زندان اوین

کیم جونگ ایل، دیکتاتور بدنام کره شمالی چهره ای ناشناخته برای شهروندان جهان نیست، حکومت او یکی از اقتدارگراترین حکومت هایی است که در قرن بیستم قدرت را به دست گرفته و بر مردم حکمرانی کرده است. او به شدت از آزادی بیان، آزادی اندیشه و اندیشمندان هراس دارد و هر صدای مخالف یا منتقدی را در گلو خفه می کند. دیکتاتور کره شمالی برای سرکوب صدای مخالف به خشن ترین ابزار یعنی قتل متوسل می شود و برای مهار هر اعتراضی که به ندرت ممکن است در کره شمالی رخ دهد، ارتش و نیروهای نظامی را به خیابان ها می کشاند.

گزارشی از بازداشتگاه زیرزمینی وزارت کشور

اخبار روز: آنچه در پی می آید گزارشی ست مختصر از سیر تاثیرانگیز بازداشت تعدادی از دانشجویان کوی دانشگاه تهران و انتقال آنها به بازداشتگاه زیرزمینی وزارت کشور. امید است که اساتید و دانشجویان خواننده ی این متن یرای بازرسی این مکان مخوف و جهنمی بیاندیشند.


بازداشت دانشجویان در کوی دانشگاه با رفتاری بسیار خشونت آمیز، خصملنه و توهین آمیز صورت گرفته است. نیروهای لباس شخصی و پلیس دانشجویان را هنگام بازداشت به شدت مورد ضرب و شتم قرار داده و انواع توهین ها و ناسزاهای زشت و شرم آور را به آنها نسبت داده اند . با این حال ضرب و شتم و توهین و تحقیر دانشجویان به مرحله ی دستگیری آنها در اتاق های کوی دانشگا ه یا محوطه ی کوه محدود نمانده ، بلکه وضعیتی به مراتب بدتر به لحاظ شکنجه ی جسمی و روحی در بازداشت گاه وزارت کشور رخ داده است . دانشجویان بازداشت شده که بی دلیل تنها بر اساس خوشایند نیروهای لباس شخصی برای انتقال به بازداشتگاه انتخاب شده اند ، اغلب به زیر زمین وزارت کشور یا بازداشتگاههای یکی از کلانتری ها انتقال یافته اند . برخی نیز بعدا به زندان اوین فرستاده شده اند که البته هنوز آزاد نشده اند . گزارش پیش رو شرح باز داشت تعدادی از دانشجویان است که به شکنجه گاه وزارت کشور انتقال یافته اند.
گفته هایی که در پی می آید نقل به مضمون از گفته های دانشجویان است:

نامه تونيا كبودوند به پدرش محمدصديق كبودوند رئيس زندانی سازمان دفاع از حقوق بشر كردستان

ما محكوميم به جرم بی‌گناهی

نامه تونيا كبودوند به پدرش محمدصديق كبودوند رئيس زندانی سازمان دفاع از حقوق بشر كردستان

پدر عزیزم امروز وارد سومین سالی می‌شویم که تو را از ما گرفتند و ما هنوز چشم انتظار توایم. پدر تو ایرانی نبودی! تو شهروند ایران نبودی! اگر شهروند ایرانی بودی رئیس جمهور ایران نیز برای آزادی تو از زندان تلاش می‌کرد. نمی‌دانم شاید هم اگر شهروند آمریکایی بودی بهتر بود! آن زمان بود که با جرم جاسوسی بعد از چند روز آزاد می‌شدی اما تو شهروند کشوری هستی که حقوق شهروندی

ما 53 نفر سهم خود را ادا می کنیم

تضاد بین صداقت و تعصب ماندنی نیست
ما 53 نفر سهم خود را ادا می کنیم
جوان بودیم و شیفته خدمت و نتیجه آنچه حاصل تربیتمان بود آنکه انسانیت را در خدمت به دیگران بدانیم هر چند کوچک اما با تمام وجود و با عشق به همنوع وهموطن. پول توجیبی مان را مدادرنگی و کاغذ و کتاب و توپ و زیلو خریدیم و با هر آنچه از مهارتهای زندگی آموخته بودیم همراه با دقت وتوان وتلاش در سبد اخلاص نهادیم تا به محروم ترین کودکان شهرمان هدیه دهیم.
انتظار کمکی از کسی نداشتیم جز خدای یگانه که با دعا و نیایش وتضرع ،تاییدش را می طلبیدیم و رضایش را . از وقت تعطیل و آرزوهای جوانی وزمان تفریح گذشتیم تا لذت همه را در خدمت جوانی بیابیم.
نتیجه : صبح یک روز جمعه ، ماشین های گوناگون اداره اطلاعات و کلی مأمور و دوربین وعملیات مخصوص و بگیر و ببند و چشم بند و اداره اطلاعات شیراز.
باور کردنی نبود ، مگر نه هرجای جهان کسانی این چنین زندگی را برگزینند بر صدر نشانند ومدال بر سینه نهند و امکانات در کف ؟ در سلولهای مختلف جایمان دادند از انفرادی تا عمومی ، 53 نفر از دختر و پسر و سپس باز جویی با چشمان بسته برای چشمان همیشه باز !

یك زندانی بهایی از نگاه همكلاسی قدیمش در ایران

یك زندانی بهایی از نگاه همكلاسی قدیمش در ایران


با درود بر هموطنانم ،

بدنبال مطلبی در فضای اینترنت می گشتم كه دیدن خبری میخكوبم كرد نام شخصی در آن خبر بود كه مرا به گذشته های دور – حداقل 25 سال پیش - می برد خبر مزبور در مورد آخرین وضعیت دو زندانی عقیدتی بهایی در مشهد به نامهای جلایر وحدت و سیما اشراقی بود جلایر همكلاس قدیمی ام در دبیرستانی در مشهد بود وقتی برگشتم به آن زمان ، یادم میاید در آن سن و سالها كه ما بچه دبیرستانیها فكر می كردیم با سیگاركشیدن و حرفهای ركیك به هم زدن ، خودمان را بزرگ نشان می دهیم از جلایر ( تنها همكلاسی بهایی ام در آن سالها ) حتی یك كلمه حرف زشت یا فحشی نمی شنیدیم . یك روز با چند تا از همكلاسیها در حال ردوبدل كردن شماره تلفن دختران بودیم كه جلایر هم رسید خواستم به او هم شماره ای بدهم ولی وی با خنده و شوخی حتی حاضر نشد نگاهی به شماره ها بیندازد همان وقت بود كه با طعنه به وی گفتم : " ای بابا ، تو كه از ما مسلمونا مسلمون تری " بعدها رابطه ام با وی صمیمی تر شد چرا كه داوطلب شده بود بی هیچ چشمداشتی به من و دو نفر دیگه از بچه های كلاس درس بدهد . با اینكه همه بچه های كلاس می دانستند بهائیها بعد از دیپلم نمی توانند كنكور بدهند و وارد دانشگاه شوند ولی نمی دانم این چه رازی بود كه همه بچه بهائیها تا كلاس آخر دبیرستان از شاگرد اولای كلاس محسوب می شدند كه البته جلایر هم از این قاعده مستثنی نبود .

شکنجه‏ی سفید

گفت ‌و گو با کیانوش سنجری

«شکنجه‏ی سفید»

پژمان اکبرزاده
کیانوش سنجری برای نخستین بار در سن هفده سالگی در جریان تظاهرات دانشجویی در سال‏گرد واقعه‏ی هیجده تیر ۱۳۷۸ و ماجرای کوی دانشگاه تهران، دستگیر شد و چند ماه در بازداشت انفرادی به‏سر برد.

او در این گفت‏گو به نحوه‏ی بازداشت و شرایط‏اش در زندان، می‏پردازد و به موضوعی به نام «شکنجه‏ی سفید» اشاره می‌کند.

 

در راه که می آمدی سحر را ندیدی؟ گذری به خاوران به یاد عاشقان بی مزار

جنگ خبر

بیست و چهار سال از آن تاریخ گذشته است ولی گویی که همین دیروز بود. به همراه پسر یک ساله و مادرهمسرم برای ملاقات به زندان اوین رفتیم تا به دیدارش نائل گردیم. از زمانی که او را دستگیر کردند، تنها دو بار دیدار دست داد که هر یک با دیگری دو هفته فاصله داشت. اما ملاقات دو هفته پیش ما میسر نشد. با این که به قول معروف از هفت خوان رستم گذشتیم تا به اطاق ملاقات رسیدیم، اما مامورین سخن از نبودن او در زندان به میان آوردند و این که امکان دیدار نیست. اصرار ما نتیجه ای نداشت و متاسفانه علیرغم این که پذیرش حرف آنها بسیار سخت بود و عدم دیدار با همسرم سخت تر ولی چاره ای نبود. وعده دادند منتظر باشید، به شما تلفن می کنیم تا برای ملاقات بیایید. دو هفته دیگر هم گذشت. در این مدت هرگز از منزل بیرون نرفتم به امید این که برای ملاقات تماس خواهند گرفت، هر گاه زنگ تلفن به صدا در می آمد مشتاقانه به سوی تلفن می شتافتم شاید از زندان باشد و وفا به وعده ای که داده بودند. متاسفانه هیچ خبری نشد. آن روز بار دیگر با امید بسیار راهی زندان اوین شدیم که شاید بعد از یک ماه بی خبری کمی داغ فراق را تسکین دهیم. این بار در همان مراحل اولیه به ما گفتند که امکان ملاقات ندارید. دیگر بار اصرار کردم و جریان را شرح دادم و گفتم دیگر به خانه باز نخواهیم گشت، اگر شده تا شب هم منتظر می مانیم تا همسرم را ملاقات کنیم. ماموری که مسئول ملاقات بود وقتی نابردباری مرا مشاهده کرد شماره تلفنی به من داد و گفت از زندان بیرون بروید و یک ساعت دیگر به من تلفن بزنید تا شاید بتوانم کاری انجام دهم. بار دیگر به قول او اعتماد کردیم و ساعتی را در بیرون زندان به سر بردیم و پس از آن از تلفن عمومی با شماره ای که داده بود تماس گرفتم، پس از کمی سوال و جواب وقتی از هویت من مطمئن شد، اطلاع داد که همسر عزیز و جوانم را شب قبل از ملاقات اعدام کرده اند. متوجه شدم که این موضوع را در اطاق ملاقات نیز می دانست ولی چون نگران عکس العمل ما در مقابل دیگران در هنگام شنیدن خبر بود ما را از زندان بیرون فرستاد. نمی دانم حال خود را در آن موقعیت چطور توصیف کنم که نه زبان قادر به بیان است و نه قلم توان توصیف دارد. پاهایم توان نگهداری مرا نداشتند. در حالی که به دیوار تلفن عمومی تکیه داده بودم به این فکر می کردم که چطور این خبر را به مادر شوهرم اطلاع دهم. مادری که با امیدی فراوان برای دیدار فرزند آمده بود، اینک می بایستی خبر اعدامش را بشنود.

نامه دختر یکی از اعضای دربند هیات مدیران جامعه‌ بهایی

دوشنبه، 19 اسفند ماه 1387 برابر با 2009 Monday 09 March

نامه دختر یکی از اعضای دربند هیات مدیران جامعه‌ بهایی

دوشنبه ، 19 اسفند 1387 ، 17:34

سعید رضایی (عضو هیات مدیران جامعه‌ی بهایی) به همراه هم‌کاران‌شان در سحرگاه روز 25 اردیبهشت سال جاری توسط مامورین اطلاعات دست‌گیر شدند ، باورش سخت است که ده ماه را بی وجود تو سپری کرد‌ه‌ایم. بدون شوخی‌ها و خنده‌های‌ات، بدون آغوش پر محبت‌ات و بدون صدای گرم‌ات.

وجود تو همیشه خانه را پر از آرامش و امنیت می‌کرد و حال که نیستی تنها منبع آرامش‌مان خاطرات شیرین‌ات است و اطمینان به این که خداوند در همه حال پشتیبان‌ات خواهد بود.

افشاگري در دادگاه/ شهرام رفيع‌زاده

خرداد: صدور احكام سنگين براي چهار روزنامه‌نگار ايراني در پرونده‌اي موسوم به «پرونده وبلاگ‌نويسان» با واكنش آنها رو‌به‌رو شده است.
"شهرام رفيع‌زاده" در واكنش به اين حكم، دفاعيات خود را در جلسه‌ي نخست دادگاه در اختيار خرداد قرار داده است. در اين دفاعيات بخشي از پشت پرده‌ي اين پرونده كه به تاثير رييس دستگاه قضايي و واكنش رييس‌جمهور خاتمي منتهي شد، بازگو مي‌شود.

نوشتاري از شهرام رفيع‌زاده

اين جانب شهرام رفيع زاده، در ساعت ۳ بعد از ظهر روز ۱۷ شهريور سال ۱۳۸۳ در حالی که در محل کارم در روزنامه"اعتماد" مشغول به کار بودم،مطلع شدم که فردی لباس شخصی که خود را مامور اداره اماکن نيروی انتظامی معرفی کرده،در اتاقم حاضر شده است.
به محض اطلاع خودم به اتاق رفتم و ضمن معرفی ام از او خواستم هر کاری دارد بگويد.مامور لباس شخصی مذکور با ارائه برگه احضاريه ای که تاريخ يک روز پيش يعنی ۱۶ شهريور را داشت از من خواست تا برای ادای توضيحات صبح ۱۸ شهريور به اداره اماکن واقع در خيابان مطهری مراجعه کنم ، و من هم گفتم که ساعت ۸ صبح ۱۸ شهريور به انجا مراجعه خواهم کرد.
Syndicate content