Skip navigation.
Home

خاطرات زندان

فرشته هایی که دوشنبه ها می خندند

farzad_kamangar تقدیم به نیایش و شکیبا بداقی و همه کودکانی که سفره هفت سین امسال والدینشان در کنارشان نیستند.

به لالایی هم سلولم گوش سپرده بودم، برای دخترانش پریا و زهرا می خواند، همراه با لالایی حزین او هق هق گریه هم سلولی دیگر من نیز بلند شد، اشک های مرا نیز ناخودآگاه سرازیر نمودند. دومین بار بود که دستگیر میشد، بار اول به یکسال حبس محکوم شده بود و حالا باید ۱۰ سال دیگر می ماند، همه شوق و اشتیاقش این بود که کودکانش روز دوشنبه به ملاقات او می آمدند.

روز ملاقات

این صبح‌های زنجیری

hesam_firuzi دکتر حسام فیروزی را انگار قراری است که هر سال در آستانه‌ی سال نو به خلوت‌گاه بی‌آیین اوین برود و این دل دردمند را به دردی بیش‌تر بیالاید. این نمی‌دانم چندمین سالی است که اوین و اوین‌صفتان آغوش به رویش در ماه اسفند می‌گشایند.

من هاله روحی ، یک زندانی هستم

haleh_ruhi بیش از شش ماه پیش نامه سرکار خانم هاله روحی ، زندانی وجدان در شیراز که بعلت خدمات عام المنفعه محبوس هستند، در رسانه ها منتشر شد . متاسفانه بعد از این مدت طولانی وضعیت ایشان همچنان بدون هیچگونه تغییری باقی مانده است . سایت آگاهی ضمن انتشار مجدد این نامه توجه عموم را به وضعیت ایشان و هم بندانشان جلب می کند.

نامه مصطفی سلیمی زندانی سیاسی محکوم به اعدام به سازمانهای حقوق بشر

مصطفی سلیمی ( ایلویی ) فرزند عبدالله، اهل روستای ئیلوو منطقه تیلکو از توابع شهرستان سقز است که در سال 1380 به عضویت یکی از احزاب اپوزیسیون کرد درآمد و به مدت سه سال به همکاری با حزب مورد اشاره پرداخت. نهایتاً نامبرده از اواخر سال 1382 به همکاری خود با آن حزب پایان داده و متعاقباً در منزل یکی از اقوام خود در شهر نهاوند واقع در استان لرستان ساکن شد. نیروهای امنیتی در همان زمان اقدام به بازداشت آقای سلیمی کرده و پس از انتقال به اداره های اطلاعات و دادگاههای سنندج و سقز، حکم اعدام به اتهام اقدام علیه امنیت کشور از طریق محاربه صادر و به وی ابلاغ شد.

بلا چاو... (برای پارتیزان احسان فتاحیان)

پیش نوشت
این نوشتار را شب یلدا هم‌زمان با چهلم احسان فتاحیان نگاشتم. اما از بس این روزها نوشته‌هایم احساسی شده و رنگ و بوی مرثیه به خود گرفته، که در تردید تک خوانی یا اشتراک گذاری، انتشارش یک هفته به تأخیر افتاد.
ـ ـ ـ ـ ـ

برای سنگ صبورم...، برای سعید حائری / سمیه حائری

Said_Hanery اینجا-ایلام ساعت 11:30 شب:

الان دقیقا 5 شبه که در چنگال دژخیم اسیری...تو این چند روز هر وقت فضای سرد وخشن زندان رو تصور می کردم تنم می لرزید.اما دلم فقط به یه چیز گرمه و اونهم صبر و استقامتت در راه آرمانها و اهدافته.

همیشه وقتی مشکلی برام پیش می اومد بی درنگ یاد تو می افتادم و فوری بهت زنگ میزدم که به درد دلم گوش بدی و تو چه صبورانه به حرفام گوش میدادی و آرومم میکردی.

حالا نمی دونم غم زندونی شدن تو رو با کی بگم؟

فریاد مادران بی جواب نخواهد ماند

محمد پورعبدالله دانشجوی آزادی خواه و برابری طلب از 24 بهمن سال 86 در زندان به سر می برد و روز 18 آذر ماه سال جاری درشعبه‌ی ۱۵ دادگاه انقلاب به ۶ سال حبس تعزيری محکوم شد.

آنچه در پی می آید نوشته ای از مادر محمد پورعبدالله است:

روز چهارشنبه ساعت شش صبح، با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. صدای محمد را شنیدم که با لحنی آرام ومهربان به من اطلاع داد او را برای ابلاغ حکم به دادگاه می برند. ازهمان لحظه نگرانی واضطراب تمام وجودم را فرا گرفت ، هزاران سؤال در ذهنم ایجاد شد:

آخرين تلاش‌ها در آخرين ساعات

Kaveh_Kermanshahi ظهر روز يكشنبه هفدهم آبان ماه 1388 خبر تعيين زمان اجرای حكم اعدام احسان فتاحيان، زندانی سياسی كُرد در سايت‌های خبری منتشر می‌شود. با انتشار اين خبر و با توجه به اينكه تاريخ اجرای حكم بامداد چهارشنبه 20 آبان اعلام شده، در اين فرصت باقی مانده تكاپويی از سوی فعالان حقوق بشر در كردستان، ايران و سراسر جهان برای جلوگيری از اجرای اين حكم آغاز می‌شود اما همه‌ی اين تلاش‌ها با اجرای حكم اعدام احسان در موعد مقرر نافرجام می‌ماند.
آنچه در پی می‌آيد روايتی‌ست از 60 ساعت تلاشی كه با شوك شنيدن يك خبر آغاز شد و پايان تلخش برای من بدرقه‌ی مخفيانه و غريبانه‌ی احسان در آن صبح لعنتی از درب زندان تا سردخانه‌ی گورستان بود.
خبر آن‌قدر غيرمنتظره است كه مگر به تائيد خانواده و وكيل احسان آن را باور نمی‌كنم. وكيل در مقابل اصرارم آن چند خط را كه به وی ابلاغ شده از پشت تلفن می‌خواند:

در راهروهای دادستنانی و دادگاه انقلاب

samira_jamshidi اولين بار که وارد دادگاه انقلاب شدم فکر مي کنم زمستان 86 بود و شايد روز هاي آخر ماه ، که سرم تو شرکت خيلي شلوغ بود و مي بايست گزارش هاي پروژه را جمع بندي مي کردم ! با اينحال صبح از شرکت مرخصي ساعتي گرفتم، پيش از آن روز تصورم از دادگاه انقلاب يک جاي نامانوس و دهشتناک بود در مکان نامعلومي از شهر تهران! که آدم هاي سياسي اي را آب از سرشان گذشته است ، مي شود آنجا ديد!

نامه هنگامه شهیدی به بازجویش در اوین

نامه زیر را هنگامه شهیدی به بازجوی خود در اوین نوشته است. به گزارش موج سبز آزادی، متن کامل این نامه به شرح زیر است:


نمی دانم چگونه باید این نامه را آغاز کنم .آشنایی من وشما به دوم ماه رمضان برمی گردد وپیش از آن همواره در راهروهای 240 که درانتظارمی نشستم تا راننده مرا به 209 بازگرداند همیشه صدایی در گوش من نجوا می کرد :

Syndicate content