Skip navigation.
Home

حمید قاسمی شال؛ از اعدام تا آزادی/ فرح طاهری

گفت وگوی شهروند با حمید قاسمی شال

تا چند ماه پیش، به هر مناسبتی که به زندانیان سیاسی ربط پیدا می کرد، در جلسات یا گردهمایی ها، آنتونلا را می دیدم که گوشه ای ایستاده با عکسی از همسرش در دست که روی آن نوشته “حمید را آزاد کنید”. کار من هم گرفتن عکس از او بود و دل دادن که نگران نباش، یک روز خوب میاد، در حالی که در ته دل واقعا چنین امیدی به آزادی حمید نداشتم.

حمید قاسمی شال، سال 1373در سن 29 سالگی به کانادا مهاجرت کرد. از آن زمان مرتب برای دیدار خانواده به ایران می رفت. سال 1387 برای دیدار یک ماهه ای از خانواده به ایران رفت، اما بازنگشت. در آنجا به زندان افتاد و حکم اعدام برایش صادر شد. پنج سال و نیم در زندان ماند تا اینکه بیگناهی اش ثابت شود و بالاخره در شهریور ماه 1392 آزاد شد و 10 اکتبر 2013به کانادا بازگشت.

همان روزهای اول رسانه های کانادایی به سراغش رفتند و با او مصاحبه کردند، البته مصاحبه ها چند دقیقه ای بود، اما شهروند، به عنوان تنها رسانه ی محلی فارسی زبان تورنتو که همیشه خبرهای مربوط به او را پوشش می داد، تصمیم گرفت بگذارد او کمی به خودش آید، استراحت کند و هر زمان که آمادگی داشت حرف بزند.
پنجشنبه صبح هفتم نوامبر در خانه شان در جنوب شرقی شهر، به دیدارشان رفتم. پلاکاردی در باغچه ورودی خانه نصب شده بود که به حمید خوشامد می گفت. اینها همه کار همسر اوست که بی وقفه در این پنج سال برای آزادی همسرش تلاش کرده بود. در این راه حتی به شهرهای دیگر هم رفته بود و در برنامه های مختلف حضور پیدا کرده و سخن گفته بود.

به آنتونلا گفتم، تصورش را نمی کردم روزی به خانه اش بروم آنهم برای گفتن تبریک برای آزادی همسرش و پایداری و تلاش او در این راه. برایش شیرینی ایرانی برده بودم و البته نان بربری، می دانستم که در آن بخش شهر، فروشگاه ایرانی پیدا نمیشه و حتما در این مدت که حمید نبوده، دلش برای بربری تنگ شده.

گفت وگویم با حمید دو ساعت و نیم به درازا کشید. حرف زیاد داشت. می گفت تازه اینها که گفتم یک دهم حرف هایم هم نیست. تمام مدت آنتونلا هم کنار ما نشسته بود و یادداشت برمی داشت. به او گفتم مگر متوجه حرف های ما می شوی؟ گفت هر چه به گوشم بخورد می نویسم تا بعدا معنی اش را از حمید بپرسم. اینطوری دارد فارسی یاد می گیرد.

به حمید گفتم، همسر خیلی خوبی داری. پایداری اش ستودنی ست. در جامعه ی ایرانی اینجا همه او را مثال می زنند.

حمید هم تائید می کند و می گوید، می دانم، همه اینطور تاب نمی آورند. همسران چند تن از هم بندی هایم از آنها جدا شدند. آنها می گفتند قدر همسرت را بدان.

کسی شاید نتواند عمق صدمه ی روحی که به حمید خورده دریابد. احساس تلخ بی عدالتی، و گرفتن چندین سال از بهترین سال های عمرش، آب شدن برادر بزرگتر جلوی چشمش و مرگ خواهر کوچکتر در بیرون زندان…. حس تنهایی، تنهایی، تنهایی عریان…

اما امروز حمید با روحیه ای خوب در مقابل من نشسته تا با هم یک گفت وگوی مفصل داشته باشیم.

می دانم تکرار چندین باره ی چگونگی دستگیری ات ممکن است ملال آور باشد، ولی اگر می شود، از زمانی که از تورنتو برای دیدار خانواده رفتی برایمان بگو چه بر تو گذشت.

ـ من هر دو سال یک بار برای یک ماه به ایران می رفتم. اردیبهشت 87 هم رفتم ایران. چند روز از رفتنم نگذشته بود که برادرم را گرفتند.

از برادرت البرز بگو؟

ـ البرز فرزند ارشد خانواده متولد 1337بود و هفت سال از من بزرگتر. او مهر 85 پس از 29 سال کار از نیروی دریایی بازنشسته شد. همون سال بهمن ماه در یک شرکت خصوصی مشغول به کار شد. این شرکت دفتر فروش یک شرکت فنلاندی بود که موتور و ژنراتور کشتی می ساخت. چون برادرم مهندس مکانیک بود، و تخصصش در این زمینه بود، بلافاصله استخدامش کردند. می خواستند البرز رو برای بازدید از دفتر طراحی و کارخانه به هلسینکی و سوئیس بفرستند، بنابراین لازم بود که پاسپورت بگیرد. به نظامیان بازنشسته که درجه بالا دارند تا پنج سال پس از بازنشستگی پاسپورت نمی دهند، ولی چون چند تن از هم دوره ای هاش تقاضا داده و پاسپورت گرفته بودند، البرز هم فکر کرد که مانعی نیست، بنابراین رفت و تقاضا داد.

سه چهار روز بود که رسیده بودم تهران، برادرم برای کاری رفته بود شهرستان، بهش زنگ می زنند که نامه ی صدور گذرنامه ات آماده است، بیا حفاظت اطلاعات ارتش نامه ات رو بگیر و برو برای گذرنامه. او هم میره اونجا و اونها هم می گیرنش. توجه کنید دستگیر نمیشه. به من و برادرم هیچگاه بازپرس پرونده حکمی نشون نداد که شما براساس این حکم بازداشت هستید. در اصل آدم ربایی کردند.

این موضوع را چه جوری فهمیدید؟

ـ من چند بار زنگ زدم خونه ی برادرم، هیچ کس جواب نمی داد تا اینکه بالاخره شب همسر برادرم تلفن رو برداشت و گفت اومدن اینجا و خونه رو گشتن. سریع رفتم خونه ی برادرم دیدم صورتجلسه ای گذاشتن و نوشتن چه چیزهایی برده اند. کامپیوتر و بعضی چیزهای پیش پا افتاده ای که واقعا شرم آوره برای یک دستگاه امنیتی که آلبوم عکس و بنچاق و سند زمین و خونه برمیداره تا ضمیمه پرونده کنه.

از اونجا زنگ زدم خونه به مادرم بگم که گفت چند نفر اومدن اینجا دارن خونه رو میگردن. من بلافاصله رفتم خونه ولی اونها کارشون رو تموم کرده و رفته بودند. صورتجلسه چیزهایی که از خونه ی ما برده بودند پاسپورت و مدارک تحصیلی و آلبوم عکس های من و سند خونه ی پدرم بود و حتی می خواستن عقدنامه ی خواهرم رو هم ببرند.

چه جوری شما رو دستگیر کردند؟

ـ برادرم را دزدیدن و بردن توی یک آپارتمان تا ببینن همکاری میکنه یا نه، برادر هم گفت که من ارتباطی با جایی ندارم. اونها هم گفتن نه تو نمیخوای همکاری کنی و با نظام عناد داری. بردنش بازداشتگاه حفاظت اطلاعات ارتش، فاطمی سر جمالزاده. من تا یک هفته نمیدونستم برادرم کجاست. فقط یک برگه صورتی صورتمجلس اقلامی که برده بودن گذاشته بودن که نه تلفنی داشت و نه آدرسی و نه مُهری که ما بفهمیم این مربوط به کدوم بخش میشه. بعد از یک هفته رفتم پیش صاحبکار برادرم که بگم این اتفاق افتاده و نمیدونیم کجاست. او گفت آره میدونم اومدن اینجا رو هم گشتن و کامپیوترش رو هم بردن از دادسرای نظامی حکم داشتن.

فرداش من رفتم دادسرای نظامی شعبه دو پیش بازپرس پرونده شخصی به نام عزت الله علیزاده، پرسیدم برادرم را برای چی گرفتید، گفت یک مسئله مربوط به زمان خدمته. گفتم برادر من که دو ساله بازنشست شده، اگر تخلفی داشت همون موقع باید رسیدگی میشد. گفتم، اتهامش چیه؟ گفت، اون بعدا معلوم میشه. گفتم اجازه بدید یک تماس با خونه بگیره، نگذاشتند.

دوباره روز بعد هم رفتم و همان جواب های سربالا رو دادند. اصلا سیستم قضایی ما چیزی که یادشون میدن، جواب سربالا دادنه مخصوصا اگر پرونده سیاسی ـ امنیتی باشه.

بار سوم که رفتم پیش بازپرس گفتم من مسافرم، دو هفته دیگه پرواز دارم برم سر خونه زندگیم، ولی با این وضعیت نمیتونم برم، پاسپورت منو بدید که بلیتم رو کنسل کنم. گفت خیلی خوب، شما از این ساختمان برو توی ساختمان دژبانی نبش خیابون. من هم رفتم ولی نمیدونستم که ساختمان حفاظت اطلاعات ارتش چسبیده به دادسرای نظامی. رفتم اونجا با برگه صورتجلسه و گفتم پاسپورتم رو میخوام. یکهو دیدم پنج نفر آدم گنده منو دوره کردند. گفتن شما آقای قاسمی هستید؟ گفتم بله، گفتن ما چند تا سئوال درباره ی برادرتون داریم دو سه ساعت بیشتر باهاتون کار نداریم. با ما تشریف بیارید ما دوازده ظهر برتون می گردونیم.

منو سوار یک لندکروز کردن و پرده ها رو کشیدن و چند بار پیچیدن این طرف و اون طرف و قبل از اینکه از ماشین پیاده بشیم چشم بند و دستبند زدن. من گفتم اگر سئوال دارید اینا دیگه چیه؟ گفتن قانون اینجاست. (بازداشتگاه حفاظت اطلاعات ارتش) بردن توی یک انباری لباس زندان و پتو بهم دادن و بردن منو انفرادی. بعد بازجویی شروع شد یک تیکه کاغذ نشون من دادن و گفتن تو از این آدرس به برادرت ایمیل فرستادی ازش درخواست اطلاعات کردی، برای کی میخواستی؟ گفتم کدوم ایمیل، این آدرس های ایمیل من این هم پس وردش، برید نگاه کنید. من ده تا ایمیل کلا برای برادرم نفرستادم. خلاصه اینا نقشه شون مشخص بود از اول که توطئه چیدن برای برادرم. برادرم اهل همکاری با اینا نبود.

چه همکاری ای می خواستن؟

ـ زمان خدمت به هر کسی که درجه نمیدن. این امرای ارتش که الان هستن، همه مثل برادر من بودن؟ تا در اون دایره ای که آقایون هستن وارد نشن به جایی نمیرسن. برادر من جایگاه سازمانی که داشت امیری بود، دریادار بود ولی درجه روی شونه اش سرهنگ تمامی بود، چرا درجه ندادن؟ چون توی دایره ای که آقایون میخواستن نبود. ازش تقاضای همکاری کرده بودن، ولی قبول نکرده بود.

از ادامه ی بازداشت خودت بگو.

ـ هفتاد روز اول همش همین بود. از اول صبح همین سئوالات احمقانه که ایمیل دادی و اینقدر مدرک داریم. اتفاقا من این مدرکی رو که می گفت، وقتی حواس بازپرس نبود، روی میزش دیدم. یک کاغذ آچهار سفید بود دو تا آدرس روش تایپ شده بود و دو خط فینگلیسی پیغام نوشته شده بود. کسی نیست به این احمق ها بگه برادر من 17 سال فقط انگلیسی تدریس میکرد، من خودم 17 سال تو کانادا زندگی کرده بودم، چه طوری ما بیاییم فینگلیش با هم بنویسیم.

چی نوشته بود؟

ـ نوشته بود البرز جان سلام، سعی کن تعداد افراد را اطلاع بدی. به رئیس بزرگ نزدیک شو… از این مزخرفات.

پرونده سازی…

ـ شما یک چیزی درباره ی پرونده سازی شنیدید، من آن را زندگی کردم. من خیلی پرونده دیدم که پرونده سازی شده بود برای بچه ها، انواع و اقسام جرائم و محکومیت ها ولی هیچ پرونده ای مثل پرونده ی خودم ندیده بودم که به این مسخرگی با دستگاه قضایی بازی کنن.

بازجویی تون بعد از هفتاد روز تموم شد؟

ـ نه، ما هشت ماه مرتب بازجویی شدیم ولی بعد از این هفتاد روز بازپرس دادسرای نظامی قبول نکرد که اینها جرمی مرتکب شدن. یعنی از اتهام جاسوسی تبرئه شدیم و در مرحله ی تحقیقات منع پیگیرد خورد. بعد سربازان گمنام امام گفتن که نه اینا با مجاهدین همکاری کردن و چون مسئله نظامی گری مطرح نبود، و جرم امنیتی محسوب میشه دادسرای نظامی دیگه صلاحیت رسیدگی نداشت و باید میرفت دادگاه انقلاب. سربازان گمنام قرار عدم صلاحیت گرفتن و پرونده را دادند به دادگاه انقلاب شعبه یک امنیت، بازپرس قالتاقی اونجا بود به نام مجید متین راسخ، که پرونده اش رو خودم بعدا درآوردم. جزو دارودسته ی حیدری فر و سعید مرتضوی در جریان کهریزک بود. منو بردن برای بازپرسی و همکاری با سازمان مجاهدین از طریق تحصیل اطلاعات از برادرم به من تفهیم اتهام شد. همانجا اینها تخلف کردند، تحصیل اطلاعات از طریق برادرم میشه جرم خاص نظامی، رسیدگی به اون در صلاحیت دادگاه انقلاب نبود، یا باید منع پیگیرد می زدند چون مدرکی نداشتند یا دوباره بفرستند دادسرای نظامی. این را هم بگم که وقتی پرونده رو به دادگاه انقلاب دادن من از طریق وکیلم دیدم که آن ورقه ای که به عنوان مدرک دیده بودم، عوض شده و یکی دیگه جاش گذاشتن. اینها همه قابل اثباته به (قاضی) صلواتی هم گفتم.

توجه کنید تا حالا براتون این سئوال پیش نیامده که دادگاه انقلاب که چیزی حدود چهل شعبه داره، چرا فقط سه شعبه هست که رسیدگی میکنه؟ شعبه های تجدیدنظر استان فکر کنم هفتاد شعبه باشه، چرا فقط دو تا شعبه 36 و 54 رسیدگی میکنه؟ آیا این به این معناست که قضات شعبه های دیگه سواد ندارن؟ چرا پرونده ها میره پیش صلواتی، چرا میره شعبه 28 پیش مقیسه که خودش یک زمانی بازجو بوده حالا شده قاضی. مقیسه بازجوی جعفر کاظمی و حاج آقایی بوده تو دهه شصت حالا میشه قاضی شون. من از بُعد سیاسی نمیگم، از دید یک آدم غیرسیاسی که ناخواسته اونو وارد یک جریانی کردن و کارش رو به اینجا کشوندن، دارم دلایلم را میگم. ممکنه یک آدم سیاسی دلایل دیگری بیاره و منطقی هم باشه.

خلاصه اینکه سربازان گمنام فشار آوردند و قرار مجرمیت صادر کردن بعد از اون باز ما شش ماه دیگه توی همون بازداشتگاه بازجویی شدیم. اینجاست که دوباره تخلف کردن. متین راسخ باید به اطلاعات ارتش می گفت چون این جرم نظامی محسوب نمیشه و همکاری با سازمان مجاهدین در تخصص وزارت اطلاعاته و اونها باید بررسی کنن، به شما دیگه ربطی نداره، ولی اجازه داد که اطلاعات ارتش دوباره ادامه بده. شش ماه دیگه هم پرونده در حالت تحقیقات بود و بازجویی ها ادامه داشت تا پرونده رفت بازپرسی و تعیین شعبه شد و رفتیم دادگاه و قمی زاده جلسه دادگاه رو برگزار کرد. توی دادگاه گفتم که این مدرکی که میگید از من دارید، بدید کارشناسی کنند ببینید میگن این مدرک هست یا نه؟ نکردند. می خواستن به من اتهام توهین به پیغمبر هم بزنن. پرونده دوباره رفت دادسرا، هیچ مدرکی نداشتن، نهایتا اون اتهام رو ول کردن و فقط و فقط تنها اتهامی که من داشتم همکاری با سازمان مجاهدین بود با برادرم. 13 اردیبهشت 88 حکم را صادر می کنن. ما خبر نداشتیم به وکیل مون آقای خسروی ابلاغ کردن. 23 اردیبهشت ما رو تحویل اوین دادند. یعنی یک سال بعد از دستگیری. بعد از اون شش ماه و ده روز در انفرادی 240 سازمان زندان ها بودیم. زمانی که در انفرادی بودیم وکیل مان عوض شد و خانم پورفاضل و آقای سلطانی آمدند روی پرونده ی ما که آقای سلطانی رو چند وقت بعد دستگیر کردند و نتونست ادامه بده.

خود این وکلا تمایل داشتند که پرونده شما را دست بگیرند یا خانواده از آنها خواسته بودند؟

ـ خانواده خواسته بودند. من به آقای سلطانی که دوست خوبم هم هست، گله کردم، حتی به آقای دادخواه هم گفتم، اینکه شما که برای حقوق بشر کار می کنید، باید هر پرونده ی دیگه ای داشتید می دادید به این و اون و پرونده ی دو تا اعدامی بیگناه رو از روز اول برعهده می گرفتید. به جای اینکه ما وکیل دیگه ای بگیریم که نمی تونست از ما در دادگاه دفاع کنه. اونها هم گفتن که پرونده ی های نیمه تمام دستشون بوده.