دلایل بسیاری وجود دارد که چرا مردان در مرکز توجه تجزیه و تحلیل جنسیتی قرار نگرفته اند. از جمله برای این که بسیاری از مردان، به خاطر باورهای عقیدتی، به خاطر پیشداوری های شان و یا فقط برای دفاع از امتیازات شان، مخالف برابری جنسیتی بوده اند. علیرغم حمایت فعال بسیاری از مردان از روند تغییر در جهت برابری، به نظر می رسد که رویکردهای مربوط به جنسیت و پیشرفت اغلب بدون حضور مردان صورت می گیرند. این رویکردها و کار روی مسائل مربوط به جنسیت، توسط زنان رهبری شده اند و این قابل فهم است که تمرکز آنها روی مهم ترین مسائل مربوط به تبعیض جنسیتی بوده باشد. امکانات، همیشه اندک بوده اند و این نگرانی موجّه همواره وجود داشته است که همین امکانات اندک نیز از سمت و سوی پرداختن به مسائل و مشکلات زنان و دختران منحرف شوند. علاوه بر این، این مسئله هم وجود داشته که مفهوم جنسیت با زن، برابر دانسته شده، معادله ای که هنوز هم تا حد بسیار زیادی نه تنها در کارهای مربوط به پیشرفت و تحول، بلکه همچنین در محافل دانشگاهی، در سیاست، و در افکار عمومی هم وجود دارد. چنت و گوتمن (1) بر این عقیده اند که این معادله ی به جا مانده از گذشته ناشی از موضع خود زنان درگیر در کارهای مربوط به پیشرفت و تحول است. موضعی که البته مربوط به زمان گذشته می شده است و نه شامل چارچوب های کاری این زمان.

 

درباره ی غیبت مردان در این عرصه بسیار می توان گفت ولی برای بیان مقصود ما نکته ی اساسی، اثراتی است که این غیبت برجای می گذارد. من بر آن هستم که کنار گذاشتن مردان و پسران از معادله ی جنسیت و از رویکرد تحول خواهانه، در واقع دستورالعملی خواهد بود برای موفق نشدن:

 

الف ـ این فرض که ما می توانیم بدون درگیر کردن مردان، به جریان موفقیت آمیز کار برای بهبود وضع زنان و دختران ادامه بدهیم نمی تواند منجر به شناخت موقعیت مردان به عنوان نگاهبانان وضعیت موجود و مقاومت کنندگان بالقوه در برابر تغییر، شود. ساده بگوییم: اگر ما بطور مؤثری با مردان و پسران ارتباط برقرار نکنیم، بسیاری از کوشش ها و اقدامات ما یا خنثا خواهند شد و یا مورد بی توجهی قرار خواهند گرفت. مردانی که در موقعیت های مدیریتی و رهبری قرار دارند، از محلی گرفته تا بین المللی، مثل رهبران سیاسی، اقتصادی، مذهبی و یا مدیران رسانه ای، در بهترین حالت اگر خیلی خوش شانس باشیم، تنها به طور زبانی از تساوی جنسی و برخوردار شدن زنان و دختران از حقوق انسانی شان حمایت خواهند کرد. ولی این اهداف به طور کامل و عمیق در سطح محلی، ملی و بین المللی جایگزین نخواهند شد.

 

ب ـ با رسمیت دادن و تکرار کردن معادله ی «جنسیت = زن»، مردان از این معادله ی جنسیتی حذف خواهند شد. این امر موجب به حاشیه رانده شدن زنان و مبارزات شان، حتی زیر نام جریان غالب، خواهد شد. این یکی از تناقضاتی است که رویکردهای جریان غالب، که تنها به نیمی از معادله ی جنسیتی می پردازند، به آن دچار هستند. آنگاه که این جریان غالب به حاشیه رفت، دیگر اینکه بهترین تلاش ها و اقدامات ما در موقعیت های بحرانی ملی و بین المللی و یا در دوره های بد اقتصادی خنثا می شوند و یا در بالاترین سطوح تصمیم گیری های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی نادیده گرفته می شوند، مورد توجه قرار نخواهند گرفت.  

 

ج ـ کنار گذاشتن مردان و پسران، ما را به سویی خواهد برد که تنها به نشانه ها و عوارض نظام زیربنایی جنسیتی که زندگی زنان و مردان را شکل می دهد می پردازیم، به جای آنکه ابتکارات و برنامه هایی را پی ریزی کنیم که به ما اجازه بدهد با قلب و هسته ی مرکزی مشکل، رو به رو شویم. چرا که در نهایت، جنسیت عبارت است از روابط قدرت میان جنس ها و میان گروه های مختلف زنان و مردان. با اینکه برنامه های عملی برای تقویت و بهبود وضع زنان (مثل بهبود برنامه های آموزشی دختران) بخشی از اقدامات برای اصلاح مناسبات قدرت است ولی اگر بخواهیم به اصلاح ریشه ای روابط قدرت بپردازیم هنوز به اقدامات منظم و سازمان یافته برای تغییر زندگی مردان و پسران نیاز داریم.

 

نتایج مثبت درگیر کردن مردان و پسران در چالش تغییر نظام جنسیتی موجود

 

در تقابل با نتایج منفی ای که در بخش قبل به آن پرداختیم، نتایج بالقوه مثبتی از اقدامات مربوط به درگیر کردن مردان و پسران حاصل می شود:

 

ــ ایجاد یک توافق همگانی و گسترده ی اجتماعی در مورد رشته مسائلی که تا پیش از این به حاشیه رانده می شدند چرا که به عنوان مسائل خاص زنان تلقی می شدند در حالی که در بسیاری موارد، آنها مسائلی مربوط به مردان هم بودند. همچنین بسیج امکانات و بسیج نهادهای اجتماعی و اقتصادی که زیر کنترل مردان قرار دارند. به بیان دیگر، این اقدامات به دستیابی به امکاناتی می انجامد که می توان برای نیازهای زنان و دختران به کار گرفت.

ــ توسعه ی همکاری مؤثر، نه فقط میان زنان و مردان بلکه میان یک رشته نهادها و سازمان هایی که منافع زنان و دختران را نمایندگی می کنند با نهاد ها و سازمان هایی که به طور رسمی نماینده ی سنتی منافع مردان و پسران هستند.

ــ منزوی کردن و به حاشیه راندن تدریجی و مداوم مردانی که برای حفظ امتیازهای مردانه تلاش می کنند.

ــ تربیت نسل جدید پسران و دختران در یک چارچوب جنسیتی عادلانه و برابر-حقوق.

ــ تغییر نگرش و رفتارهای پسران و مردان و بهبود و تقویت زندگی زنان و دختران در خانه، محل کار و در اجتماع.

ــ دستیابی به آگاهی از جریان روابط جنسیتی و نیروهای پیچیده ای که تبعیض بر علیه زنان را ترویج و از برابری جنسیتی جلوگیری می کنند.

ــ دستیابی به آگاهی از دیگر مسائل اجتماعی، فرهنگی و سیاسی.

 

هفت ابزار مفهومی برای رویکردهای بهتر استراتژیک به منظور درگیر کردن مردان و پسران

 

این را بگوییم که نتایج مثبتی که در بالا ذکر کردیم تنها به صورت یک امکان بالقوه باقی می مانند. این خطر وجود دارد که هزینه ها و تلاش هایی که برای درگیر کردن مردان و پسران به کار می روند فقط وضعیت موجود را تحکیم کنند، نابرابری های آشکار در تقسیم و استفاده از امکانات اجتماعی را پایدار کنند و تنها موجب برقرارماندن نهادها و امتیازاتی شوند که مردان و پسران به طور سنتی از آنها برخوردار بوده اند. تنها تضمین ما برای موفقیت و شرکت واقعی و هدفمند برای پایان دادن به نظام جنسیتی کنونی که متأسفانه چنین اثرات مخربی روی کودکان، روی زنان (و من برآنم که از راه های مختلف همچنین روی مردان) و بطور کلی روی تمامی جهان گذاشته، عبارت است از ایجاد و پیدا کردن وسایل عملی که از ابزار مفهومی بعنوان راهنمای عمل در این موضوع استفاده کنند. در اینجا هفت ابزار مفهومی را بررسی می کنیم:

 

1. حرکت از رویکرد «زنان و توسعه» به سوی «جنسیت و توسعه» موجب انتقال نمرکز به سوی پدرسالاری و روابط حاکم شد: 

 

تمرکز بر رویکرد «زنان و توسعه» در سالهای 70 و اوایل سالهای 80 میلادی گام مهمی در جهت اقدامات توسعه دهنده بود. آن رویکرد موجب مطرح شدن زنان هم به عنوان هدف و هم به عنوان موضوع، در برنامه های توسعه شد و به ایجاد برنامه هایی که زنان در مرکز آن بودند انجامید. ولی همانطور که نویسندگان مختلف ذکر کرده اند آن رویکردها اغلب به اقدامات سمبولیک و اضافه بر سازمان می انجامید، گویی که تقویت و بهبود وضعیت زنان، مجزا و منزوی از همه ی مسائل دیگر امکان پذیر است. اما پدیدار شدن رویکرد «جنسیت و توسعه» نشانه ی گام مهمی بود چرا که تئوری این رویکرد بر روی جنسیت به عنوان یک رابطه ی اجتماعی تمرکز می کرد. رویکردها و اقداماتی که هدفشان به چالش کشیدن تبعیض علیه زنان و بهبود زندگی آنان بود به داخل جریان غالب در سازمان های توسعه کشیده شدند. این در نهایت، حداقل در تئوری، به معنی به چالش کشیدن روابط موجود در قدرت جنسیتی و در سازمان ها و ایدئولوژی هایی ست که آن قدرت جنسیتی را حفظ می کنند.

 

این موضوع موجب طرح پرسش های زیادی شده است، شامل اینکه نهادها چگونه چنین رویکردهایی را سازمان می دهند؟ و با اینکه در عمل، چارچوب کار به یک چارچوب محدودتر «زن و توسعه» تقلیل داده شده، ولی باز هم این گام مهمی به جلو است. تمرکز بر روی روابط جنسیتی به این معنی است که شرط تحقق رویکرد «جنسیت و توسعه» درگیر شدن همه ی عوامل موجود در آن روابط جنسیتی است. این رویکرد چالشی را بر علیه نهادها، ساختارها، ایدئولوژی ها و عملکردهایی  که روابط نابرابری جنسیتی و قدرت جنسیتی را پرورش داده اند و تحکیم کرده اند، بر می انگیزد.

 

رویکرد «جنسیت و توسعه» درگیر شدن زنان و مردان را در سطح خانواده طلب می کند، یعنی آن نهاد کلیدی که در آن و از طریق آن، هویت های جنسیتی شکل می گیرند و ماندگار می شوند. این به نوبه ی خودش رویکردهایی را برای درگیر کردن مردان و پسران طلب می کند چرا که برای تغییر روابط جنسیتی، همه ی عاملان موجود در این روابط باید در روند تغییر شرکت داشته باشند. در حالی که چارچوب «زنان و توسعه» فقط صحنه را آماده می کند، اما چارچوب تثبیت شده ی «جنسیت و توسعه» حداقل به ما ابزارهای مفهومی را برای درگیر کردن مردان و پسران در یک پروژه ی تغییر روابط جنسیتی موجود و ترویج حقوق بشر (هم برای زنان و هم برای مردان)، آماده می کند.

 

 2  . جنسیت به عنوان یک برساخته ی اجتماعی، در مقابل جنس بر اساس بیولوژی

 

پایه ی یک تجزیه و تحلیل بر اساس «جنسیت و توسعه» و هر گونه رویکردی که بدنبال تغییر روابط جنسیتی است عبارت است از تفاوت مهم (و گاه نادیده گرفته شده) میان جنس زیست شناختی  و جنسیت اجتماعی. جنس مربوط است به آن خصوصیات تغییرناپذیر  (که نتیجه ی جایگاه مختلف در روند تولید مثل هستند) و مرد بودن و زن بودن را در نوع انسانی از هم متمایز می کنند. اما جنسیت، عبارت است از تعریف ما از مردانه بودن (manhood) و زنانه بودن (womanhood)  رفتارهای آموخته شده و اکتسابی ما، روابط قدرت میان دو جنس، خصوصیات فیزیکی و احساسی آشکار یا سرکوب شده، و همچنین شکل های رفتاری که پسندیده و سازگار و یا ناپسندیده و ناسازگار با مردانگی (masculinity)  و یا زنانگی (femininity) تلقی می شوند.

 

مرز میان جنس با جنسیت در واقعیت همیشه آشکار نیست به خاطر این که وجود بیولوژیک ما خارج از فرهنگ آغشته به تقسیم جنسیتی وجود ندارد. با این حال تفاوت و جدایی میان جنس و جنسیت برای کار ما اهمیت کلیدی دارد چرا که به هرحال اساس این مسئله را تشکیل می دهد که تغییر روابط جنسیتی امکان پذیر است. تفاوت و جدایی میان جنس و جنسیت همچنین ابزار اساسی برای به چالش کشیدن مردان و پسران است: ما آنها را به عنوان مرد (male) مورد چالش قرار نمی دهیم بلکه رفتارهای جنسیتی و روابط جنسیتی منفی یا سرکوبگر را به چالش می کشیم. برای مثال ما درباره ی "خشونت گری مردان" صحبت می کنیم و نه "خشونت گری جنس مرد"، یا درباره ی "قدرت اجتماعی مردان" می گوییم و نه "قدرت اجتماعی جنس مرد".

 

3 . کار روی جنسیت، خانواده و تکوین دوران کودکی

 

جنسیت یک واحد ثابت و پایدار نیست، نه پایدار از نظر بیولوژیکی و نه پایدار از نظر اجتماعی، بلکه یک روند و یک رابطه است.

امکان بوجود آمدن جنسیت در دو واقعیت بیولوژیک نهفته است: قابلیت انعطاف ظرفیت های انسانی و وابستگی طولانی مدت دوران کودکی. بر روی این ساختمان بیولوژیک، یک روند اجتماعی عمل می کند به این دلیل ساده که وابستگی در دوران کودکی، در اجتماع نمود پیدا می کند.

 

هر جامعه ای در درون شکل های مختلف خانواده، محیط مناسبی را فراهم می آورد که در آن عشق و محبت و آرزو، حمایت و ناامیدی، ابزار تکوین و تکامل یک روان جنسیتی می شوند. خانواده یک مُهر و نشان شخصی بر طبقه بندی ها، ارزش ها، ایده آل ها و باورهای یک جامعه می زند. جامعه ای که در آن جنس (sex) یک نفر وجه بنیادی و اساسی تعریف او از خودش و زندگی می شود. خانواده، ایده آل های مجرد را می گیرد و آنها را به موضوع عشق و نفرت بدل می کند.

 

در پنج یا شش سالگی، پیش از آنکه ما شناختی آگاهانه درباره ی جهان پیدا کنیم، ساخته شدن اجزاء شخصیت جنسیتی ما پا می گیرند. ما روی این اسکلت ساخته شده، آن نوع بزرگسالی را بنا می کنیم که  یاد گرفته ایم در یک سیستم به هم پیوسته از واقعیت های پدرسالارانه، امکان زندگی داشته باشیم: واقعیت هایی که شامل خانواده، مدرسه، دین، رسانه ها و دنیای کار می شوند.

 

درونی شدن روابط جنسیتی عبارت است از اجزای ساخته شدن شخصیت های ما که پیچیدگی فردی جنسیت است. در نتیجه ما سهم خودمان را در جایگزینی و تطابق با نهادها و ساختارهایی که دانسته و عمدی و یا نادانسته و غیرعمدی سیستم پدرسالاری را حفظ می کنند، ادا می کنیم. این روند، وقتی که بطور کلی در نظر بگیریم، آنچه را کار جنسیتی جامعه نامیده ایم شکل می دهد.

 

کار جنسیتی، بخاطر وجود هویت های مختلف افراد و راههای پیچیده ای که همه ی ما از طریق آنها قدرت و ناتوانی را مجسم و ابراز می کنیم، یک روند خطی و تک متغیری نیست،. این راههای پیچیده نتیجه ی رابطه ی متقابل جنس، نژاد، طبقه، گرایش جنسی، قومیت، دین، توانایی های فکری و جسمی، مشخصات خانوادگی و شانس های زندگی ماست.

 

برای یک مرد، مردانگی او پیوستگی و وصل بودن اش به دنیای پدرسالاری است. این چیزی است که دنیای او را برای کم یا بیش راحت زندگی کردن می سازد. این مرد از طریق ملحق شدن به یک شکل مسلط از مردانگی که مختص طبقه، نژاد، ملیت، زمان، گرایش جنسیتی و دین اوست، از فواید و امتیازها و همچنین از یک احساس ارزشمند بودن برخوردار می شود. از لحظه ای که او، ناخودآگاهانه، شروع به آموختن این می کند که نه تنها دو جنس بلکه یک اهمیت اجتماعی برای تعیین جایگاه این دو جنس وجود دارد، میزان خود ـارزش گذاری او، با ملاک جنسیت اندازه گرفته می شود. به عنوان یک مرد جوان، احساسی از پایان ناتوانی دوران کودکی در او بوجود می آید زیرا ناخودآگاه در می یابد که به نیمه ای از انسانیت تعلق دارد که دارای قدرت اجتماعی است. توانایی او برای ترکیب نقش ها و برای درک و فهم این قدرت اجتماعی، قدرتی که حتی اگر فقط در تصور او وجود داشته باشد، بخشی از تکوین و تکامل شخصیت اوست.

 

مفهوم کار روی جنسیت می گوید که یک روند فعال، جنسیت را می آفریند و آن را بازآفرینی می کند. این مفهوم می گوید که این روند فعال می تواند ادامه دار باشد، با کارکردهای مشخص در دوره های مشخص زندگی که به ما اجازه می دهد به تغییر روابط قدرت جنسیت پاسخ دهیم. این مفهوم می گوید که جنسیت چیز ثابتی نیست که ما به آن تعلق داریم بلکه شکلی از رابطه ی متقابل ادامه دار است با ساختارهایی در دنیایی که ما را احاطه کرده است. یک معنای این روند ادامه دار، اهمیت بزرگ تغییر روابط خانوادگی است در رویکرد "جنسیت و توسعه" و همچنین اهمیت ارجحیت دادن ویژه به تجربیات زودهنگام کودکی و دوران تحصیل.

 

4 . مردانگی های متفاوت متضمن روابط متفاوتی با سیستم پدرسالاری است

 

مردان، یک موضوع واحد نیستند. صحبت از «قدرت اجتماعی مردان» در واقع یک نوع ساده کردن است برای بیان این مطلب: «قدرت اجتماعی مردان به نسبت قدرت زنان در درون همان طبقه و گروه اجتماعی شان».

درست همانطور که یک جامعه ی پدرسالار و یا مردسالار، جامعه ای است با سلسله مراتب تسلط مردان بر روی زنان، همچنین دارای یک سلسله مراتب ماهرانه از تسلط مردان روی مردان است. و همانطور که باب کنل و دیگران بررسی کرده اند این نوع تسلط، در مردانگی های متفاوتی بازتاب پیدا می کند که در آن برخی اقتدار دارند و بقیه فرودست و سرکوب شده هستند (2). این بازتاب عبارت از این است که برخی مردان در گروه های معینی دارای قدرت اجتماعی یا اقتصادی، سیاسی و یا فیزیکی بر روی مردان دیگر هستند و همچنین برخی تعاریف از مرد بودن (manhood)  دارای قدرت بر روی دیگر تعاریف مرد بودن هستند. برخی سربلند ترند و برخی دیگر تحقیر شده و کم ارزش.

 

بخشی از آنچه مردان را به طرفداری از وضعیت موجود و نگاهبانی آن وا می دارد، قدرت مردانگی های دارای اقتدار است، استانداردهای درست و طلائی برای مرد بودن. این مردانگی های دارای اقتدار مدل های چگونه زندگی کردن را به مردان و پسران ارائه می دهند. همانطور که مایکل کیمل خاطرنشان می کند، این مردانگی های دارای اقتدار یک اخطار مدام را برای منحرف نشدن از نوع مرد بودن مورد نظرشان تکرار می کنند. و این مردانگی های دارای اقتدار بعنوان یک شکل مقتدر از هویت شخصی و جنسی آن گروه که دارای قدرت بیشتر در مقایسه با جنس مخالف هم هست، تکیه گاه بزرگی برای ساختارها و ایدئولوژی های قدرت اجتماعی هم هستند 3)). ظهور مقدار زیادی از تحقیقات بین المللی موجب شده تا بتوان تصویری را از مردانگی های متفاوت که مختص فرهنگ های مختلف هستند ترسیم کرد. در همان حال تحقیقات تاریخی اشاره دارند به تغییرات مداوم در تعاریف ما از مردانگی و در روابط میان جنسیت ها. مردانگی با یک واحد ثابت و بیرون از زمان، فرسنگ ها فاصله دارد.

 

جف هِران می گوید که ما باید نه تنها روی مردانگی های متفاوت تمرکز کنیم بلکه باید همچنین روی اعمال و فعالیت های متفاوت مردانگی هم تمرکز داشته باشیم. پدرسالاری به سادگی از طریق هویت ها ساخته نشده است بلکه از روی واقعیت های در حال عمل در زندگی ساخته شده است. در حالیکه یک مرد همسرش را کتک می زند، مرد همسایه ممکن است به فعالیت اجتماعی برای مقابله با آزار و اذیت زنان مشغول  باشد. در حالیکه مردی جو وحشتباری برای فرزندان اش بوجود می آورد، یک مرد دیگر ممکن است فردی با محبت و پدری خوب برای بچه های اش باشد. اضافه بر این، همانطور که مکانیسم های تجربه ی قدرت یا بی قدرتی، بوسیله ی سیستمی از عوامل پیچیده در زندگی یک مرد هدایت می شوند، رفتارهای مردان هم شکل ها و تعین های گوناگونی خواهند داشت.

 

مردان به طور قطع یک گروه همگون نیستند. راهبردهای ما برای تغییر باید نه تنها برای دسترسی به گروه های متفاوت مردان بلکه برای شناسایی متحدین بالقوه و شکاف های احتمالی در اردوگاه مردان، هدایت و تنظیم شوند. این شناخت نتایج بسیار بزرگی دارد: اولا به ما اجازه می دهد تا روشن تر ببینیم که شکل های سنتی تجزیه و تحلیل اجتماعی و سیاسی بر روی پدیده ها یا خصوصیات شخصی که مانع توسعه و تغییر روابط جنسیتی هستند، برچسب های اشتباه و یا نیمه کاره اند. اقدامات برخی رهبران کشورها برای مثال، فقط برای پیشبرد منافع اقتصادی یا اجتماعی، دینی یا شخصی نیست بلکه همچنین می تواند حکم و فرمان یک مردانگی مقتدر باشد یا در حالت دیگر می تواند نشانه ی ناامیدی کسی باشد که می خواهد قدرت خودش را در رابطه ی مردانگی ها به رخ بکشد. این شناخت همچنین می تواند به معنی اهمیت بیشتر قائل شدن باشد برای پاداش های نابرابری که مردان مختلف از سیستم پدرسالاری دریافت می کنند. یک مرد متعلق به قشر نخبگان، مانند یک مرد فرودست نیست. یک مرد کارگر سیاهپوست در لندن مانند یک تاجر یقه سفید در همان شهر نیست. اردوگاه مردان، اردوگاهی یکدست و یکپارچه نیست. شکاف هایی در ساختمان پدرسالاری وجود دارد که یک رویکرد «جنسیت و توسعه» باید راه هایی را برای استفاده از آن  شکاف ها و تفاوت ها پیدا کند.

 

5  . مرد بودن، مساوی با قدرت است

 

با وجود تفاوت هایی که در بالا به آنها اشاره کردیم، هم در طول زمان و هم درون فرهنگ ها و میان فرهنگ ها، عناصر مشترکی نیز وجود دارند. به طور مشخص، یک ویژگی مشترک بسیاری از تعاریف "مرد بودن"، هم در وجه مقتدر و هم در وجه بدون اقتدار آن، عبارت است از تساوی مرد بودن با قدرت. با اینکه "قدرت" در جوامع مردسالار می تواند از راه های بسیاری تجربه شود، از "قدرت عشق" تا قدرت "کنترل کردن"، این آخری به مسلط شدن گرایش دارد. قدرت برای کنترل کردن ممکن است به صورت فیزیکی تجربه شود، یا به صورت مالی، به صورت احساسی یا عقلانی، به صورت سیاسی و یا از طریق زور و خشونت.

 

تساوی مردانگی و قدرت آن چیزی است که توسط پسران در دوران تکوین شخصیت شان درونی می شود. در دنیای پدرسالارانه، قدرت، مساوی با توانایی کنترل کردن است. مردانگی های دارای اقتدار آنهایی هستند که این قدرت در آنها نمودار می شود، حداقل در مفاهیم مربوط به آن فرهنگ یا خرده فرهنگ مشخص. شاید یک پسربچه به این قدرت دست می یازد زیرا قدرت به او امتیازات و مزیت هایی را می بخشد که دختران معمولا از آنها برخوردار نمی شوند یا اینکه شاید خیلی ساده، قدرت به او امکان می دهد تا احساس قوی بودن، توانا بودن و بزرگ شدن کند. هر چه هست، منشاء این قدرت، در اجتماع و محیط اوست، با اینکه خودش خیلی زود یاد می گیرد که آن قدرت را شخصا اعمال کند. و به این ترتیب، قدرت جمعی مردان تنها تا حدودی از طریق نهادها و ساختارهای اجتماعی و فرهنگی پایدار می شود. این قدرت جمعی همچنین در زندگی و از طریق مکانیسم های فردی، توسط افرادی که تجسم این قدرت هستند اعمال می شود یعنی توسط افرادی که یک نوع مشخص قدرت را نمایندگی و بازتولید می کنند.

 

این برای کار ما اهمیت فراوانی دارد چرا که به ما می گوید که هر تفاوت فرهنگی که مشاهده می کنیم، هر نوع مشخص مردانگی که در فرهنگ های مختلف می بینیم، با این حال الگوهای مشترک، موضوع های مشترک و چالش های مشترکی وجود دارند. بنابراین ما می توانیم این موضوع را به همه ی فرهنگ ها تعمیم بدهیم، البته همزمان با این که در برابر روابط منحصر بفرد جنسیتی و در برابر ویژگی های فرهنگی هم حساسیت بخرج می دهیم.

 

6 .  تجربه های متناقض مردان در رابطه با قدرت

 

هم تفاوت ها و هم مشترکات میان مردان منفرد مختلف و گروههای مختلف مردان آن وقت آشکار می شود که ما به مفهوم تجربه ی متناقض مردان در رابطه با قدرت توجه کنیم. این مفهوم همچنین برای درک پتانسیل و امکان مردان در کار مبارزه برای تساوی جنسیتی بسیار مهم است. مردان و پسران البته از قدرت اجتماعی، امتیازات مختلف و نوعی حس ناخودآگاه برتری از نظر مرد بودن، برخوردارند. ولی راه و روشی که ما دنیای قدرت را طبق آن سازمان داده ایم، موجب درد و رنج بسیار، انزوا و بیگانگی نه تنها برای زنان بلکه همچنین برای مردان می شود. این مطلب برای مساوی قرار دادن رنج مردان با شکل های ستم عمومی (systemic) و سازماندهی شده و سیستماتیک بر علیه زنان نیست. بلکه برای بیان این است که قدرت مادی و عینی مردان، برای آنها هزینه به همراه دارد. ترکیب قدرت و رنج، این موضوع پنهان در زندگی مردان، آن چیزی است که من به آن تجربه ی متناقض در رابطه با قدرت نام داده ام.

 

آنچه در این مفهوم، کلیدی است عبارت است از رابطه ی میان قدرت مردان از یک سو و تجربه ی آنان از رنج، ترس و بیگانگی از سوی دیگر. وجود رنج مردان نمی تواند بهانه و عذری برای خشونت و ستمی باشد که توسط آنان اعمال می شود. با این حال، این می تواند ما را برای دسترسی به مردان، با دلسوزی برای آنها و با پیام تغییر، یاری کند حتی هنگامی که ما عمیقاَ منتقد اعمال و باروهای مشخص آنها هستیم.  در مفاهیم مشخص تر، دستیابی و کسب مردانگی های مقتدر و شکل های مردانگی تابع آن، روندی است که از درون آن مردان به یک سرکوب همه جانبه ی رشته ای از احساسات و نیازهای شان می رسند: احساسات و نیازهایی مانند پرورش و پرستاری، درک و پذیرش، همدلی، شفقت و دلسوزی، احساساتی که با زنانه بودن پیوند خورده اند و منافی و ناهماهنگ با قدرت مردانگی تلقی می شوند. این احساسات و نیازها از میان نمی روند بلکه سرکوب می شوند و اجازه پیدا نمی کنند در زندگی مردان نقش کامل شان را بازی کنند، نقشی که هم برای مردان و هم برای اطرافیان شان پر فایده و مناسب است.

 

ایده آل های مردانگی های مسلط در نهایت عبارتند از تصور دوران کودکی از قدرت مطلق، که برای همین هم قابل دسترسی نیستند. ظواهر سطحی به کنار، هیچ مردی نمی تواند به طور کامل طبق این ایده آل ها و تصورات مسلط زندگی کند. آنگاه که قدرت مردان توسط زنان به چالش کشیده می شود، آن چیزهایی که زمانی برای جبران رنج ها یا پرت کردن حواس مردان از آن رنج ها مطرح بوده اند، مرتباَ کاهش پیدا می کنند یا حداقل مورد پرسش قرار می گیرند. به بیان دیگر، اگر موضوع جنسیت قدرت است، زمانی که روابط واقعی قدرت میان مردان و زنان و میان گروههای مختلف مردان شروع به تغییر می کنند آنگاه تجربه های ما از جنسیت و تعاریف ما از آن هم باید دستخوش تغییر شوند. روند کار روی موضوع جنسیت، روند مداومی ست و شامل این دوباره تعریف کردن و تحول بنیادی آن می شود.

 

مفهوم تجربه های متناقض در رابطه با قدرت، در مجموع یک ابزار تجزیه و تحلیل را عرضه می کند برای جاانداختن موضوع نژاد، سن و قومیت در هسته ی مرکزی کار با مردان و پسران در چارچوب رویکرد «جنسیت و توسعه». این مفهوم به ما اجازه می دهد تا بتوانیم با رشته ای از تجربیات مردان با همدلی رابطه بر قرار کرده و از این طریق درک کنیم که قدرت مردان یک موضوع یک متغیری نیست بلکه با نیروهای مختلف اجتماعی و روانی سر و کار دارد. مفهوم تجربه ی متناقض مردان در رابطه با قدرت، راه های تجزیه و تحلیل و راه های عمل را بر اساس درک آن رابطه عرضه می کند: رفتار هر گروهی از مردان نتیجه الحاق اضافات غالبا  متناقض به سلسله مراتب قدرت است. این نافی هر مفهومی است که بنا بر آن هویت ها و تجربیات ما به عنوان مرد، می تواند از تجربه های ما بر اساس رنگ پوست، زمینه ی طبقاتی و یا گرایش جنسی مان جدا باشد. بنابراین، برای مثال، مبارزه با نژادپرستی یا امتیازات طبقاتی مکمل مبارزه برای تغییر و تحول روابط جنسیتی امروز هستند. و البته برعکس، یعنی مبارزه برای تغییر مناسبات جنسیت نیز مکمل مبارزه با نژادپرستی و امتیازات طبقاتی است.

 

این تجزیه و تحلیل، یک رابطه ی ویژه را با وظایف تعیین شده ی فمینیستی عرضه می کند. حقیقت آن است که مخاطب قرار دادن مردان و پسران و درگیر کردن آنها، هدفش مبارزه ی زنان است و به چالش کشیدن قدرت مردان بر زنان. همزمان، وقتی که ما اثرات یک جامعه ی مردسالار را بر روی خود مردان به حساب می آوریم، پروژه و طرح ما گسترده تر می شود، نه فقط هوادار فمینسیت ها بلکه ضد تبعیض جنسی (anti-sexist) به این معنا که ایده ها و اعمال تبعیض جنسی، هم روی زنان و هم روی مردان، هر چند بصورت متفاوت، اثر می گذارد. پروژه و طرح ما همچنین ضد پدرسالاری و ضد تبعیض مردانگی خواهد بود، همزمان با آن که به طور آشکار دید آن پروژه نسبت به "مرد بودن" و "زن بودن"  مثبت است.

 

امروزه، پاداش های مردانگی مسلط برای جبران رنج زندگی بسیاری از مردان کافی نیستند. مردان در بسیاری از فرهنگ در می یابند که رنج تلاش برای تطبیق دادن خودشان و زندگی کردن با معیارها و استانداردهای ناممکن "مردانه بودن"، همپایه و هم ارزش پاداش ها و امتیازهایی نیست که از این مردانگی ها نصیب آنها می شود. به بیان دیگر، پدرسالاری فقط مشکل و مسئله ی زنان نیست. تناقض بزرگ فرهنگ پدرسالار ما (بخصوص از زمانی که چالش های مهم از سوی زنان را تجربه کرده) این است که شکل های مخرب مردانگی در جامعه ی مردسالار ما نه تنها برای زنان بلکه برای مردان هم مخرب هستند.

 

معنای همه ی اینها این است که چالش فمینیستی بر علیه قدرت مردان امکان و پتانسیل رها سازی مردان را دارد و به مردان بیشتری کمک می کند تا راههای جدیدی از "مردانه بودن" را کشف کنند. هر اندازه از امتیازات و شکل های قدرت که مردان از دست بدهند، به همان نسبت چیزهایی را بدست می آورند در جهت پایان دادن به رنج، هراس، شکل های ناکارآمد رفتاری، احساس فقدان و همچنین پایان دادن به تجربه ی خشونتی که توسط مردان دیگر اعمال می شود، خشونتی که مردان به یکدیگر تحمیل می کنند وهمچنین فشار تمام نشدنی برای ایفای نقش و موفقیت، و ناممکن بودن زندگی در جهت ایده آل های مردانگی یک جامعه ی پدرسالار.  این رویکرد کار جنسیتی نه تنها بیانگر رابطه ای متفاوت با پدرسالاری است بلکه یک پایه ی عینی برای تلاش مردان برای تغییر به شمار می رود. آگاهی ما از تجربه های متناقض مردان در رابطه با قدرت ابزاری را به ما می دهد تا بطور همزمان قدرت مردان را به چالش بکشیم و درباره ی درد و رنج مردان هم صحبت کنیم. این پایه ای است برای یک سیاست مبتنی بر دلسوزی و شفقت و برای ثبت پشتیبانی مردان برای انقلابی که اساسی ترین و قدیمی ترین ساختارهای تمدن انسانی را مورد چالش قرار می دهد.

 

7  . بحران مردانگی و جهانی شدن گفتمان فمینیستی

 

هنگام شروع جنبش های زنان در میانه ی سالهای 1850 میلادی، پیشرفت کار نه تنها کند بود بلکه تنها محدود به تعداد معدودی از کشورها می شد. باززایی این جنبش ها در سالهای آخر دهه ی 60 میلادی رشد انفجارآمیزی داشت ولی هنوز به تعداد بسیار کمی از کشورها (بویژه در اروپای غربی، آمریکای شمالی و استرالیا) محدود بود. در حالی که در سالهای 80 و 90 میلادی، جنبش های زنان تبدیل به جنبش هایی به راستی جهانی شدند و مسائل و مشکلات زنان به صورت دستورکار در بیشتر نقاط جهان درآمد. این در واقع یکی از جنبه های جهانی شدن است که بسیار هم مثبت است. انتشار سریع اطلاعات و نظرات، همراه با امکان واکنش های سریع جهانی به معنای کاهش انزوای زنان در سراسر جهان است. این انزوا در آینده کمتر و کمتر خواهد شد.

 

گسترش علاقه و احساس مربوط بودن در مورد مسائل زنان و رشد توانایی های زنان یک مجموعه از فاکتورهایی هستند که پایه و زیربنای آن چیزی را تشکیل می دهند که بحران مردانگی نام گرفته است. اگر بخواهیم ساده بگوییم، قدرت مردان به چالش گرفته شده است. ترکیبی از این چالش، همراه با در دسترس بودن امکانات برای کنترل خانواده در بسیاری از کشورهای جهان، معادله ی جنسیتی را در خانه و در اجتماع تغییر می دهد. ضمناَ تغییرات اقتصادی و اجتماعی در رابطه با جهانی شدن یا فقط در ارتباط با توسعه، موجب فرسایش آن ثبات اقتصادی و اجتماعی شده که مردان تا کنون از آن برخوردار بودند. دیگر بسیاری از مردان نمی توانند به طور خودکار و اتوماتیک انتظار داشته باشند که از امتیازهای اقتصادی و اجتماعی استفاده کنند که پدران و پدربزرگ های شان از آن برخوردار بودند.

 

این ترکیب جهانی شدن گفتمان های فمینیستی و بحران مردانگی خطرات مهمی را به همراه آورده است: واکنش های شدید علیه فمینیسم، بنیادگرایی دینی، جابجایی بحران به سوی نفرت قومی یا جنگ طلبی. ولی هچنین امکانات بی سابقه ای را هم به همراه آورده است. تلاش برای جبران عدم تعادل جنسیتی و تبعیض، به طور فزاینده ای به عنوان بخشی از جریان اجتماعی و فرهنگی غالب در می آیند:

 

ــ مردان و پسران به صورت فزاینده ای در جستجوی پاسخ به مشکلاتی هستند که با آنها رو به رویند (حتی اگر این جستجو، آنها را در مسیر درست و مثبت هدایت نکند.).

 

ــ همان طور که جنبش زنان و موضوعاتی که در رابطه با پایان دادن به تبعیض علیه زنان مطرح می شوند، به صورت موضوعاتی جهانی پدیدار گشته اند، همان طور هم ما انتشار رویکردهایی را در مورد موضوع مردان و انواع مردانگی شاهدیم.    

 

پانویس ها:

 

این مقاله آموزشی به قلم دکتر مایکل کافمن- پژوهشگر مطالعات جنسیت است که در مارس 2003 منتشر شده است (نریمان رحیمی narimanr@gmail.com):

 

*) THE AIM FRAMEWORK, Addressing and Involving Men and Boys To Promote Gender Equality and End Gender Discrimination and Violence, Michael Kaufman, Ph.D.

www.michaelkaufman.com

Prepared under a contract with UNICEF- March 31, 2003

 

1- Sylvia Chant and Matthew Guttman, “Mainstreaming Men into Gender and Development,” (Oxford: OxfamGB, 2000), pp. 16-24.

 

2- R.W. Connell, Gender and Power, (Stanford: Stanford University Press, 1987).

 

3- Michael Kimmel, “Masculinity as Homophobia: Fear, Shame, and Silence in the Construction of Gender Identity,” in Harry Brod and Michael Kaufman, (eds), Theorizing Masculinities, (Thousand Oaks: Sage, 1994), pp. 119-141.

 

منبع:  مدرسه فمینیستی