Skip navigation.
Home

باور انديشه‌ها

باور اندیشه‌هامان پاک رفت

ایزد تابان فنا شد تیره گشت

روحِ انديشه به زنجير تعصب پاي بست

خرمي از سينه ها پرواز كرد

عاشقان، دلهايشان افسرد و مرد

عشق، پول پرست و خوار گشت

جاي گندمهاي شادِ دشت‌ ها

خارها با نيزه‌ها آماده اند

ديده‌هامان كز فروغ مهر يزدان باز بود

از كمانِ خارها زخمي شدند

باز هم گر ز حال و روزمان بپرسند با بانگ بلند:

صدهزاران شكر داريم به خاك درگهش

من نمي دانم چه شد انديشه ها؟

يا چه سان خاموش شد فريادمان

مانده انگشتِ حيرت بر دهان

از چه چون بر ما ستم ها مي كنند

دست خون آلودشان بوسه زنيم؟

ما همان انسان آزاد و رها

ما همان خواهان علم و دانشيم؟

خرمن آزاده گي را باد برد

ما كماكان غرق اورادِ سخيف

* وه چه نيكو بانگ زد ميمِ اميد

از براي حالِ ما بيچاره گان:

** باز مي گويند : فرداي دگر

صبر كن تا ديگري پيدا شود

كاوه اي پيدا نخواهد شد اميد

كاشكي اسكندري پيدا شود.

د.ج

* مهدي اخوان ثالث متخلص به ميم اميد

** شعر كاوه يا اسكندر از اخوان ثالث

 

Post new comment

The content of this field is kept private and will not be shown publicly.
  • Web page addresses and e-mail addresses turn into links automatically.
  • Allowed HTML tags: <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • Lines and paragraphs break automatically.

More information about formatting options