Skip navigation.
Home

مجمع مسجونان

(به مناسبت تبدیل حكم ده ساله ی مسجونیت یاران عزیز ایران به بیست سال)

مسجون بهایی كسی است كه بدون هیچ دلیل و برهانی، هیچ تقصیر و گناهی، هیچ ظلم و جفایی، با تهدید و تغیر اخذش كنند و به گوشه ی زندانش افكنند؛ او كسی است كه به صرف ایمان راستینش به مظهر بدیع الهی و به سبب محبت آتشینش به عالم بشری، با غضب و قلدری بگیرندش و به زندانش برند. مسجون بهایی كسی است كه عمری خدمت خالصانه پشت سر دارد و سالیانی محبت بی شائبه در كارنامـه. او چون خدا را می پرستیده؛ پیام آوربدیعش را قبول داشته، از تعالیم جدیدش تبعیت می كرده؛ و شب و روز به محرومان و مظلومان می اندیشیده، با خفت و خشونت اخذش كرده و به سلول منفردش انداخته اند. زندانی بهایی كسی است كه اموالش را تاراج كرده، وسایلش را ضبط نموده، حرمتش را تضییع كـرده، و بدون هیچ دلیل و مدركی به سجنش برده اند. او كسی است كه آن چنان سخت و ستمگرانه از حقوق انسانی و مدنی و شهروندی محرومش كرده و از ارتباط با خـاندان و عزیزانش بریده اند كه حتی از ساعتی حضور در جلسه ی تذكر همسر باوبا هم بازش می دارند.
اما هر بهایی مخلصی كه در احوال مسجونان بیندیشد و به اوضاع زندان های ایران فكر كند، ممكن است پرسش هایی در ذهنش شكل گیرد كه مشتاق یافتن پاسخی برای آن ها باشد؛ و چنین است زیرا تأملی از این دست، فكر آدمی را برمی انگیزد و روح انسانی را به جستجو وامی دارد. آری هر بهایی بیدار دلی ممكن است از خود بپرسد:
روحی كه از یك سو به موهبت ایمان به مظهر الهی موفق شده و از سویی دیگر از تمامی تماس های عالم عنصری بریده، چه حالتی دارد؟ دهنی كه به معرفت امرالهی مزین است و ناگهان از ارتباط با تمامی مظاهر حیات جدا می شود، به چه می اندیشد؟ دست و قدم و پیكری كه عمری در میادین خدمت و فداكاری فعال بوده و یكباره از تمامی آدمیان منفك شده و به ثبوت و سكون گراییده، چه كار می كند؟ بسیار محتمل است كه چنین سؤال هایی در ذهن و فكر بندگان بهاء در سراسر دنیا تموج یابد و در جان و وجدان آنان نفوذ نماید. اما از آنجا كه قلوب و ارواح بندگان بهاء در سراسر دنیا با تارهای نامرئی روحانی به یكدیگر متصلند و به واسطه ی مناجات و دعا با همدگیر در ارتباط؛ قطعا این سؤال های اساسی در اذهان مسجونان بندی حلول می نمايد و آنان در انزوای پرسكوت و سكون سلول، در صدد پاسخ گویی به آن ها بر می آیند.
و اكنون هفت تن از این مسجونان مهذب و مشتهر، در سلولی محقر گرد یكدیگر حلقه زده و از منظر معرفت مظهریت و محبت بشریت، و در وفور بركات زندان و شمول فیوضات حضرت رحمان، پیرامون این اسئله ی اساسی سخن می گویند. آنان نه تنها توجهی به تنگنای تاریك سلول ندارند، بلكه در غلیان احساسات روحانی و فیضان ادراكات معنوی، حس می كنند كه سلول ساكت تبدیل یافته و عرصه ی محدودش دگرگون شده؛ به نظرشان می رسد كه فضایی فرخنده حاصل شده و شور و نشاطی بی اندازه دست داده. و حالا هركدام در بحبوحه ی اتحاد روحانی، نهانی های روح خود را بیان می كند و پنهانی های ذهن خویش را عیان می سازد و عارفانه و عاشقانه، به این اسئله مهمه پاسخ می دهد:
مسجون اول برمی خیزد، لحظاتی دیدگان را فرومی بندد، سپس می گشاید و با دست كشیده اش اطراف سلول را نشانه می رود و می گوید: "ما اسیران حب الهی، قربیت ويژه ای با ملكوت ابهایی داریم؛ چه آسان و عیمق با حضرت محبوب مرتبطیم و چه وسیع و دقیق به حقایق علوی متصلیم؛ و به همین لحاظ، من در تمام طول مسجونیتم، زندان را به مثابه ی تونلی می ديدم كه به ملكوت حضرت رحمان متصل است. در گذشته ی ایام هم دامنه ی ادعیه ام اوج می گرفت و میدان عواطفم گسترش می یافت، اما هرگز حال و هوای امروزی و وسعت و عزت كنونی را نداشت. اكنون، هنگامی كه با همگنان دست به دعا بر می داریم، جمع محقر و مظلوم، امّا مقتدر و مشهور خود را به مثابه ی مجرایی عظیم می بینم كه از طریق آن، قوای سرشار روحانی فوران می كند و به پیكر عالم انسانی جریان می یابد. به یقین، هیچ كس دیگری جز آنان كه به نام نامی حضرت بهاءالله زندانی شده اند و قلوبشان به معرفت و محبت حضرتش مزین است، این كیفت عالی را تجربه نتوانند كرد و این حقیقیت متعالی را ادراك نتوانند نمود." سخنان این مسجونی عمیق و آگاهی بخش بود.
بعد مسجون دوم به پا می خیزد، نگاهی به چشمان یاران می افكند و اظهار می دارد: "در ایام اسارتم، گهگاهی، در قلب سكوت نیمه شبان، زندان را به مثابه ی تونلی می دیدم كه به سجن سیاه چال راه می یافت. پس از لحظاتی خود را در آن سلول مخوف و تاریك می دیدم و هم زنجیر محبوب و مولای عالمیان حس می كردم. آن دالان، تاریك و متعفن و بسته، و پر از حشرات موذی و گزنده بود. كند گران بر گردن محبوب آویخته و زنجیر سنگین بر پاهایش بسته. صف زندانیان سخت به هم فشرده و صدای ناله هایشان درهم آمیخته. و هر روز نیز دژخیم درباری یك زندانی بابی را به نام صدا می زد، به محوطه ی مقابل زندان می برد و شهید می نمود. در چنین اوضاعی، گهگاهی نیز صدای رسای اذكار بنديان بلند شده، به گوش اطرافیان و حتی به سمع رئیس ظالمان، نشسته در قصر و بارگاهش می رسید و رعب در قلوبشان می انداخت. آری عرصه ی سلول سیاه چال كه ستمگران از لحاظ صعوبت و سختی و از نظر مرگ و ماتم و زشتی، پایان جهان تصورش می كردند؛ از منظر ملكوتی محبوب عالمیان جایگاه آغاز جریان خلق بدیع مقرر گشت و در بحبوحه ی مر گ و تباهی، هسته های نخستین حیات و تعالی در آن نهاده شد." سخنان این مسجونی نیز حكمت آمیز بود.
سپس مسجونی سوم قیام می كند، نگاهی به چپ و نظری به راست می اندازد و می گوید: "در گذران همین دوره ی زندان، ضربان زمان برایم مفقود شده است. ردیابی ثانیه ها و دقیقه ها و پیگيری ساعت ها و روزها مختل گشته است. روز و شبم یكسان شده است. انفكاك اوقات را فراموش كرده ام و توالی زمان را از دست داده ام؛ گویی گذشته ام اكنون است و اكنونم آینده؛ انگار آینده ام اكنون است و اكنونم گذشته. در بستر زمان رها شده ام و نه این، كه در امتداد آن سیّال گشته ام. می توانم به گذشته بروم و به آینده سفر كنم. ایام گذشته را می بینم كه چگونه در آن، مؤمنین نخستین امر نازنین در بطن ظلمت زندان ها، زبانه های آتش عشق برافروختند و در دل سكوت سلول ها سرودهای بلند رهایی سردادند. و قادرم به آینده بروم؛ جایی كه ثمرات استقامت بندگان بهاء، در بحبوحه ی ایام شداد را به خوبی می بینم و نتایج پایداری محبان موعود، در استیلای بلایای لانفاد را به وضوح مشاهده می نمایم. علم افراشته ی صلح اعظم ابهایی نمودار است و پرچم پراهتزاز نظم بدیع جهان آرایش پدیدار. حكومت عظیم بی مثیلش بارز است و مدنیت عجیب بی مانندش ظاهر." بیانات این مسجونی نیز تنبه انگیز بود.
آنگاه مسجون چهارم بلند می شود،‌ نگاهی به اطراف سلول می افكند و می گوید: "در ایام مسجونیتم هرچه فضای سلولم را تنگ تر كردند، غلیان قوای ذهنم نیرومندتر شد و هرچه فضای اتاقم را تاریك تر نمودند، اشعه ی اندیشه ام افزون تر گشت. رفته رفته چنان شد كه در ثبوت جدار زمخت سلولم معركه ی جنبش و حركت می دیدم. اگر از فضاهای آزادی بریده شدم، با فضاهای ملكولی انس گرفتم و به مقياس های اتمی رسیدم. همین طور كه ذهنم در عرصه ی عناصر نفوذ می كرد و فكرم در عمق ماده فرو می رفت، خودم را و پیكرم را هم در آن میادین ناشناخته متحرك می دیدم؛ گویی سفینه ای بی نهایت كوچك شده بودم و در فضاهای بی نهایت كوچك اتمی جولان می دادم. كم كم به جایی رسیدم كه فاصله ی الكترون ها تا هسته ی اتم ها را، به اندازه ی فاصله ی زمین تا خورشید می دیدم. مفهوم مكان گم شده بود و معنای فاصله از دست رفته بود. باز هم اشعه ی تابناك ذهنم نفوذ نمود و فرو رفت تا جایی كه دیگر از وجود عناصر مادی نمودی نبود. آری در عمق اقیانوس مادی، به فضاهای بی كران روحانی رسیدم و در دریاهای مواج مشیت نامتناهی غرق شدم. به راستی از عالم عنصری عبور كردم و به عوالم قدسی روحانی رسیدم. چه دنیای اعجاب انگیزی بود." بیانات این مسجونی نیز به راستی شگفت آور بود.
بعد مسجون پنجم قد علم می كند و لحظاتی چشمان را می بندد، سپس همراه با لبخندی بازمی گشاید و می گوید: "در تمام ایام زندانیم، یاد احبای نازنین ایران زمین در قلب و روحم نبضان داشت. تمام فكر و ذكرم این بود كه آن عزیزان گرامی در مقابل امواج كوبنده ی بلایا مقاومت كنند و در برابر طوفان ویرانگر رزایا استقامت ورزند. دلم می خواست به میدان فدا بشتابم تا آنان بقا یابند و آرزومند بودم قربانی شوم تا آنان جاودانی گردند. كنه دعایم این بود كه گرفتاری من بپاید تا آزادی آنان رخ گشاید و رنجوی من ادامه یابد تا شادمانی آنان بیفزاید. تمامیت موجودیت جامعه ی بهاییان ایران را حس می كردم و هر روز و هر ساعت و هر لحظه، فوران روح تأیید را برای آنان طلب می نمودم؛ تا این كه روزی صدایی مهیمن از آسمان ایران زمین به گوشم رسید كه می گفت: «بلایا برای احبای جمال ابهی روح حیات است و زندان برای برگزیدگان جمال كبریا جریان زندگی است.» آنگاه معنای تأیید را در بحبوحه ی بلایا درك كردم و واقعیت توفیق را در استیلای مصائب حس نمودم. فهمیدم كه حقیقت تأیید در بستر بلا تعیّن می یابد و حماسه ی توفیق از كنج زندان سربرمی كشد." اظهارات این مسجونی نیز متقن و مؤثر بود.
سپس مسجون ششم قیام می نماید، دست هایش را به آسمان می افرازد، چرخی زده، و می گوید: "در روزگار آزادیم اوج جولان ذهنم وطنم ایران بود؛ اما از بركات ویژه ی زندان، افق های ادراكم وسعت گرفت و فضاهای احساسم توسعه یافت. كم كم می دیدم كه در هر زمزمه ی دعاهایم ممالك و مردمان دیگر هم حضور می یابند و افق ها و آدمیان دورتر هم ظاهر می شوند. حتی رفته رفته، كل سیاره زمين مقصد مناجاتم شد و ترقی و تعالی همه ی مردمان آن هدف دعایم گشت. به سهولت جهان نگر شدم و به آسانی عالم بین گشتم. در این حالات حیرت انگیز، بیش از هر چیز، این، چهره های فرضی احبای الهی از دیارهای دیگر بود كه به ذهنم می نشست. میدان تصوراتم بر ممالك دیگر می چرخید و هزاران صورت گوناگون در آن تجسم می یافت و حوزه ی احساسم در دیارهای دیگر می پویید و ملیون ها چهره های رنگارنگ در آن نقش می بست. در خیال جهانیم آنان بندگان حضرت بهاءالله بودند و در هر تعشق روحم، هزاران میدان نیرو به سویشان می فرستادم و در هر تجسـم ذهنم، ملیـون ها مـوج انرژی به سمتشان گسیل می داشتم." افاضات این زندانی نیز بهجت انگیز بود.
و بالاخره مسجون هفتم به پا می خیزد، دستی محبت آمیز بر سر هم بندیان می ساید و با تواضع و فروتنی می گوید: "من در اثنای اسارتم در عرصه ی ارزش ها سیر می كردم؛ ارزش هایی كه به موجودیت و حیات و حركت انسانی معنا می بخشند؛ ارزش هایی چون شجاعت، استقامت، خلوص نیت، صبر، تحمل، و بردباری. در سكوت شبگاهان و در دل نیمه شبان، چه بسیار كه به عمق معنای هر یك از این فضیلت ها فرو رفتم و به حلاجی و ارزیابی آن ها مشغول گشتم. به تدریج فهمیدم و دیدم كه ماهیت ارزش ها دگرگون شده و حوزه ی نفوذ و تأثیرشان تغییر كرده. مثلا شجاعت را ملاحظه كنید. همه ی فنون ارعاب را به كار گرفتند تا ما بترسیم و تمام تكنیك های ترس را استفاده كردند تا ما از میدان به در رویم. هر دل دیگری بود از ترس به لرزه می افتاد و هر وجدان دیگری بود از وحشت متلاشی می گشت؛ اما ما نترسیدیم و شجاعت ورزیدیم؛ و این نیست مگر این كه روح جدیدی به شجاعت دمیده شده است و معنای تازه ای به آن تعلق گرفته است. یا استقامت را در نظر گیرید. اگر در گذشته پایداری چند سالی در یك زندان معمولی استقامت تلقی می شد؛ حالا مرزهای مقاومت چنان وسعت یافته كه برای بندیان حضرت بهاءالله فرقی نمی كند كه حكم قاضی بیست سال باشد یا ده سال یا دوباره بیست سال. روح استقامت محدوده های زمان را شكافته است، چه حكم قاضی ده سال باشد چه بیست سال. كوه استقامت زمان را به زانو در آورده است؛ چه حكم قاضی سه سال باشد یا پنج سال. یا صبر و شكیبایی را بنگرید. صلابت صبر هر عذابی را خنثی می سازد؛ چه پنجاه ضربه ی تازیانه باشد و چه صد ضربه. حماسه ی شكیبایی هر شكنجه ای را ناچیز می شمارد، چه بدوی باشد و قدیمی و چه مدرن باشد و تكنیكی. آری، شجاعت و استقامت و صبر بندگان بندی بهاءالله معنای فضیلت ها را وسعت بخشیده و تأثیرات آن ها را گسترش داده؛ حادثه ای كه فقط از مـؤمنان ظهور بدیع الهی، گـرفتـار در زندان هـای اسلامی بر می آید." نطق این مسجونی نیز آتشین و آگاهی بخش بود.
سپس سكوت بر مجمع مسجونان حاكم شد؛ در حالی كه آثار بهجت و سرور و عشق و انجذاب در وجنات آنان نمودار بود. اكنون ایمانشان افزون گشته، امیدشان تقویت شده، و اطمینانشان تحكیم یافته بود. ناگهان متفقاً، پيشاني بر خاك زندان ساييدند و از موهبتی كه نصیبشان شده است، هزاران ترانه ی سپاس تقديم حضرت بهاءالله نمودند و از موقعیتی كه مهیایشان گشته است، بی شماران سرود ستایش نثار درگاه دلفروزش كردند.
در این وقت، از طریق همان مجاری متشكل از اتصال ارواح مؤمنان، پاسخ های دلاوران خلق بهاء در كنج زندان های اسلامیان، به گوش هوش فرد فرد احبای ایران رسید؛ و آنان چه فراوان حقایق بدیعه كه از حكمت بلایا درك كردند و چه بسیار معانی جدیده كه از حقیقت مصائب حاصل نموند. آنان عمیقا فهمیدند كه معنای خلق بدیع چیست و طریق تحقق آن چگونه است. فهمیدند كه این معنا، عبور شجاعانه و صبوران از لایه های تو در توی زندان های ایران اسلامی است؛ اخذ كلمه به كلمه تهمت ها و افتراهای كارگزاران آن است؛ تحمل لحظه به لحظه شناعت و شكنجه ی زندان سازان و زندان بانان است. نیز یاران، حقیقت بدیعی از مفهوم اتحاد و همبستگی درك كردند؛ اتحاد و اتفاقی كه گذران زمان در آن خلل نیندازد و فاصله ی مكان به آن آسیبی نرساند؛ اتحادی كه در عرصه ی ارواح استقرار یافته و اتفاقی كه در راستای اقدام ایجاد شده؛ و هرچه شرارت ستمگران برای اضمحلال آن شدت یافت، صلابت و استحكامش بیشتر شد. همچنين جلوه هاي عجيبي از قطعيت وعود الهيه دريافتند و متوجه شدند كه انگار آنچه در راستاي واقعيت رخ مي دهد، قبلا در عرصه ي حقيقت بيان گشته است، و بالعكس آنچه از اقلام هياكل قدسي بيان شده است حتماً در حوزه ي واقعيت تحقق مي يابد و بخصوص متوجه شدند كه آنچه بر ايران زمين و احباي نازنين آن مي رود جلوه هايي انكارناپذير از همان وعود الهي است. و نیز حقایقی بدیعی از مكانیزم روحانی پیشرفت و تعالی امر الهی و نقشی كه احبای ایران در آن دارند فهمیدند و خوب درك كردند كه حال كه جمال رحمان سیاست را سیاه انگاشته، اسلحه را ممنوع كرده، جنگ را تقبیح فرموده، خشونت را نفی نموده، خیانت را خنثی كرده، جاسوسی را جرم شمرده، تزویر را ترفند شیطان دانسته، و ریا را روش ابلیس قلمداد فرموده، پس به چه وسیله ای امرش را عالمگیر كند و به چه طریقی تعالیمش را جهان شمول نماید؟ متوجه شدند كه اگر فضای عدالت و آزادی باز باشد این، كلمه ی طیبه ی و اعمال راضیه ی مرضیه است كه این كار را می كند و اگر فضای تنفس و تحرك بسته باشد و ظلم و عداوت، و غرور و شقاوت حاكم گردد، این، پدیده ی عجیبه ی بلایا است كه این وظیفه را به عهده می گیرد. آری، دشمنان قدار امرالهی به معنای واقعی، خلع سلاح شده اند؛ چه میدان دهند و چه ندهند، امرالله اشاعه خواهد یافت و مشیت الله منبسط خواهد شد.
و بدین سان، ایران مينونشان و احبای عزيز آن، و در صف مقدم، مسجونان مقتدر آن، عاملی برای ابلاغ امرالهی به عالمیان شده اند و وسیله ای برای بیداری و هوشیاری خلق های جهان گشته اند. آنان بخصوص بخوبی درك كرده اند كه این چنین می توان منتظران و مستعدان از توده ی مردم ایران را به سمت امر اعظم ابهایی جلب كرد و این سان می شود حقیقت بدیع ربانی را به ذهن و روح آنان القاء نمود. و حالا هزاران نفوس مستعده، آماده ی اقبال به امرالهی هستند و منتظرند تا ابرهای سیاه ستم زایل شود و انوار درخشان ایمان سراسر ایران محبوب را روشن سازد.
29/12/1389

 

Post new comment

The content of this field is kept private and will not be shown publicly.
  • Web page addresses and e-mail addresses turn into links automatically.
  • Allowed HTML tags: <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • Lines and paragraphs break automatically.

More information about formatting options