Skip navigation.
Home

بنویس مادر، بخوان عاشق


شکوفه شادابی
پاهایش را محکم روی زمین می زد و صدای جیغ و گریه اش کلافه ام می کرد. آنقدر سرش را تکان داد و از خوردن داروی کلیه اش طفره رفت که عینک از چشمش افتاد و شیشه اش خرد شد. به شیشه های کف آشپزخانه نگاه کردم و یاد سمعکی افتادم که امروز دکتر برایش تجویز کرده بود. عینک روی چشمش کم بود، آنهم باید روی گوشش تحمل می کرد! انروز فهمیدم که مهمترین دلیلی که باعث می شد نتواند خوب حرف بزند این بود که خوب نمی شنید. از شدت ناراحتی دارو ها را روی میز کوبیدم، رفتم توی اتاق و در را محکم پشتم بستم. هق هق گریه ام بلند شد. داشتم خفه می شدم. داروهای کلیه اش تلخ بود. خیلی تلخ. اما باید می خورد. روزی دوبار من باید با هزار راه مشغولش می کردم که دارو را به حلقش بریزم. بعد از هشت سال دیگر نمی شد گولش زد. از موقعی که چند روزه بود این دارو را باید می خورد. نارسایی کلیه اش یک طرف، ضعف در تکلم، ضعیف بودن چشمها، کم شنوا بودنش طرف های دیگر. نمی دانستم به کدام برسم. نمی دانستم دلم برای خودم بسوزد یا او.

روز به روز هم که بازیگوش تر می شد. دخترم بی نهایت شلوغ می کرد. از اینکه مهمانی برویم همیشه ترس داشتم. مبادا دخترم باز دست گلی آب بدهد. خیلی باید مراقبش می بودم. توی کلاس های مهد کودک به جای همراهی با بچه ها از کلاس بیرون می رفت. به حرف های مربی بی توجه بود. نمی توانست روی درسهایش تمرکز کند. همه ی فامیل و همکلاسی هایش او را بچه ای بی ادب می دانستند و هرکس به نحوی از دستش فرار می کرد. به پیشنهاد یکی از دوستانم پیش روانشناس رفتم. تست های روانشناسی نشان داد که علاوه بر مشکلات جسمی اش، بیش فعال هم هست. دلیل ناتوانی در تمرکز کردن و یادگرفتن درس ها، شیطنت های بی حد و کم خوابی اش بیماری بیش فعالی بود.


یادش به خیر... نه سال پیش. چه آرزوهایی داشتم. پنجره ی اتاقمان به سمت کوچه باز می شد. خانه ی روبرویی محل نگهداری کودکان بی سرپرست بود. به بچه هایی که آنجا بودند فکر می کردم. چرا باید آنجا باشند. به این فکر کردم که آدم ها چقدر بی رحم باید باشند که اینقدر راحت از بچه هایی که بدنیا می آورند بگذرند. مگر مادر و پدرهای این بچه ها با عشق ازدواج نکردند؟ اصلا بگیریم زورکی. مگر با عشق بچه دار نشدند؟ اینهم بگیریم ناخواسته. وقتی دنیا آمده بود چه؟ چطور دلشان آمده که اینطور عاقبتی برایشان بسازند.
دیدن این بچه ها هر روز تکرار می شد. بیشتر موقع ها دم غروب وقتی از سر کار بر می گشتم با صدای باز شدن درب پارکینگ بچه ها سرشان را از پنجره بیرون می آوردند و خواهر و برادرهای جدیدشان را نشانم می دادند. گاهی وقت ها به خاطر اعتراض های مدیرشان، مجبور می شدم ازشان خداحافظی کنم. چقدر دوست داشتم که حداقل سرپرستی یکی از آن ها را بر عهده بگیرم.

ساعتم را کوک کردم و خوابیدم. تصمیم گرفته بودم که فردای همان روز بروم اداره ی بهزیستی و ببینم برای قبول کردن مسئولیت یکی از کودکان آنجا چه کارهایی را باید انجام بدهم. من و همسرم به خاطر بعضی مشکلات، قادر به بچه دار شدن نبودیم. مدیر آنجا از پیشنهادم استقبال کرد. از وضع مالی و خانواده پرسید. همه چیز خوب پیش می رفت. خیلی خوشحال بود که قرار است یکی از بچه های آنجا را برای بزرگ کرن بیاوریم. می گفت که برای اطمینان از سلامت اش هم می توانید تا شش ماه بچه را به طور آزمایشی ببرید اگر مشکلی داشت با کودک دیگر عوض اش کنید. حس خیلی خوبی بود. توی آن لحظه ها به خیلی چیزها فکر کردم. اینکه کدامشان را انتخاب کنیم... اسمش را چه بگذاریم. اصلا دختر باشد یا پسر و سوال هایی مثل این. فرم را دستم داد و گفت پر کنم. ستون دین جزو اولین سوالات بود. کمی مکث کردم و گفتم: "بهایی هستم، مشکلی که ندارد؟" بدون اینکه به سوالم جوابی بدهد ورق را با هراس از دستم کشید. یک لحظه مات ماندم. دوباره ورق را جلویم گرفت. گویا از عکس العمل سریعش پشیمان شده بود. گفت: "بنویس، مشکلی ندارد، بنویس مسلمان".
-"اما من که مسلمان نیستم"
- "مگر بچه نمی خواهی؟"
-"چرا"
-" خوب توی ایران فقط مسلمان می تواند بچه دیگری را به فرزندخواندگی قبول کند. فردا ببری بچه را کافر کنی چه؟"
برایش توضیح دادم که بهایی ها خدا را قبول دارند، به آخرت ایمان دارند، همه ی ادیان را قبول دارند. حتی این را هم گفتم که هیچ پدر و مادر بهایی حق ندارند فرزندشان را در انتخاب دین اش اجبار کنند. خیلی سعی کردم قانع اش کنم که انجام کار ثواب ربطی به بهایی و مسلمان بودن ندارد. حرف هایم را تائید کرد اما در نهایت گفت که شرع و قانون می گوید غیر مسلمان حق حضانت هیچ طفلی را ندارد.



به خاطر شدت علاقه ام به داشتن فرزند، از راه دیگری وارد شدم. دیگر یک دختر بچه ی کوچک داشتم. پوست نرم دست و پایش، بغل کردنش به من آرامش می داد. چقدر حس زیبایی بود مادر بودن. داشتم پوشکش را عوض می کردم که تلفن زنگ زد. از اداره ی اطلاعات بود. من و همسرم را دعوت کردند. گفتند که همه چیز را در مورد بچه می دانند و ما باید دختر بچه ی سه ماهه را به آن ها تحویل بدهیم. باورم نمی شد، نمی توانستم تحمل کنم. تا روزی که قرار بود جلسه برگزار بشود، شب و روز گریه می کردم. از لحظه لحظه هایی که در کنارش بودم آرامش می گرفتم. چطور می شد اینقدر راحت از آرزویی که بعد از این همه مدت برآورده شده بود بگذرم؟



آنها اصرار داشتند که بچه را به خانواده ی اصلی اش پس بدهیم. می دانستم که مادر اصلی اش وقتی باردار بوده شانزده سال بیشتر نداشته و شوهرش را هم در حادثه ی رانندگی از دست داده. این را هم می دانستم که مادر واقعی اش سوء تغذیه داشته و به خاطر وضع مالی بسیار بدی هم که داشتند می خواسته کودک را سقط و از سرش باز کند. خواهر بزرگترم که این خانواده را می شناخته _ پدر این دخترک باردار زیر دست شوهر خواهرم کارگری می کرده_ پیشنهاد می کند که به جای سقط، آن هم در هفت ماهگی با خرج ما به دنیا ییاید و بعدش هم برای بزرگ کردنش همه ی کارهایش با من.

حدود نه ماه یک روز در میان از اداره ی اطلاعات زنگ می زدند یا می آمدند در خانه و تهدید می کردند که بچه را پس بدهیم. هرچه التماس می کردم که اگر این بچه با وجود این مشکلات جسمی به خانواده ی فقیر خودش یا به جمع بچه های بهزیستی برود؛ درصد زنده ماندنش خیلی کم است، توجهی نمی کردند. هرچقدر ضجه زدم، گریه کردم، قسمشان دادم، گفتم که دوازده باز در بیمارستان بستری شده، درمان ناراحتی کلیه اش هزینه دارد و اگر نباشد می میرد، می گفتند که مردنش بهتر از زندگی در یک خانواده ی بهایی است. حکم شرع این بود که غیر مسلمان حق ندارد حضانت طفلی را عهده دار شود.

افسرده شده بودم. نمی دانستم باید چه کار کنم. من باید برای این کودک مادری می کردم. سعی می کردم امیدوار باشم. شب و روزم یکی شده بود. ترس از دست دادنش تمام وجودم را می لرزاند. یک سال بعد از پیگیری های مداوم وزارت اطلاعات و مقاومت های ما، به دادگاه احضار شدیم. شناسنامه ی کودک را باطل کردند. مسئول ثبت شناسنامه، همسرم و من هر سه به بازداشتگاه منتقل شدیم. گفتند صدور حکم نهایی حدود یک سال زمان می برد و اگر نمی خواهید ان یکسال در زندان باشید فردا چهار میلیون تومان وثیقه بگذارید. نمی دانستم دارم چکار می کنم فقط می دانستم نباید بگذارم دخترم را از من بگیرند. حاضر بودم هرکاری بگویند بکنم اما این یک کار را نه. تند تند داروهایی که باید به بچه می دادم را روی کاغذ نوشتم و به برادرم دادم تا در غیابم، حتی یک شب هم داروهایش عقب نیفتد.

تمام لباس هایمان را گشتند. از لمس های دست مسئولان دم در بدنم یخ زده بود، بازرسی بدنی اینقدر دقیق بود که حتی پشت ساعتم را هم باز کردند. آنجا هم باید سوال پیچ مسئولان می شدیم. از دینم پرسید. باورش نمی شد بهایی هستم. برخوردش به کلی تغییر کرد. می گفت: "توی پرونده هایی که در مدت بیست سال خدمتم بررسی کردم فقط چند مورد بهایی بودند آنهم صرف بهایی بودن دستگیر شده بودند". قبل از رفتن به بند نسوان آمد جلو و آرام تاکید کرد که تا جایی که می توانم با زن های زندانی همکلام نشوم.

آرام وارد راهرو شدیم. من، مسئول ثبت احوال و خانمی که ما را به سلولمان می برد. با هجوم عده ی زیادی زن مواجه شدیم. دختر پانزده ساله که به جرم رابطه ی نامشروع آمده بود ، زنی که به خاطر زنای محصنه در انتظار سنگسار بود و حتی مادر و دختری که مادر به جرم فروش کرایه دادن دخترش به مردهای ثروتمند و دختر به خاطر روابط نامشروعی که با همان ها داشت دستگیر شده بود. یکی مادر شوهرش را کشته بود یکی دیگر را به جرم قاچاق مواد دستگیرش کرده بودند. نمی دانم که آنشب را چطور به صبح رساندم. گوشه ی اتاق نشسته بودم و دعا می خواندم. به دخترم فکر می کردم مبادا وقتی من نیستم نتوانند خوب مراقبش باشند. صبح زود بعد از گرو گذاشتن وثیقه ی چهار میلیونی توسط برادرم آزاد شدیم.

از آن به بعد هم شب و روز را با هراس اینکه الان در می زنند و بچه را به زور از خانه می برند طی می کردم. تنها راهی که می توانستم کودک را از دست ماموران اطلاعات نجات دهم، گرفتن تائیدیه از یکی از علمای مرجع بود. چادری سر کردم و با مادر یکی از دوستان قدیمی ام به خانه ی آیت الله رفتیم. تائیدیه را گرفتم که بزرگ شدن این طفل در خانواده ی بهایی ایرادی ندارد. توی فکر رفتم. اداره ی اطلاعات به واسطه ی حکم شرع می خواست بچه را از ما بگیرد. از این طرف هم این مرجع شرعی، زندگیمان را با هم بلا اشکال اعلام کرده بود. یعنی تصمیم کدامشان شرعی بود؟ بالاخره منبع تصمیم گیری آن ها، نظر شخصی شان بود یا کتاب دین؟ اگر از کتاب دین بود پس چرا با هم تضاد داشت؟

از آن به بعد خیال کردم همه ی سختی هایش تمام شد چون با حکم عالم شرع دیگر اطلاعات نمی توانست کاری کند. اما شاید آن روز ها تازه شروع رنج ها بود. نوبت مدرسه رفتنش شد. "اصل شناسنامه" هرمدرسه ای می رفتم این را می خواستند. اما من فقط کپی شناسنامه اش را داشتم. وقتی یک سالش بود، قبل از اینکه شناسنامه اش را باطل کنند کپی اش را برداشته بودم. بدون وجود اصل شناسنامه هیچ مدرسه ای ثبت نامش نمی کرد. هر مدرسه ای می رفتم برنامه همین بود. بالاخره با وساطتت یکی از همسایه ها توانستم در یکی از مراکز آموزش ابتدایی ثبت نامش کنم. اما مگر مشگل یکی دو تا بود؟ او می بایست تا آخر عمرش داروی کلیه می خورد، برای بیش فعالی اش ریتالین مصرف می کرد، برای گرفتگی زبانش گفتار درمانی می رفت. به چشمهایش عینک و به گوش هایش سمعک می زد و به خاطر پائین بودن ضریب هوشی، در مدرسه ی استثنایی درس می خواند.

+++

چشم هایم از شدت گریه پف کرده است. پرده ی اتاق را کنار و به پنجره ی خانه ی رو برو زل می زنم. خیلی وقت است که پنجره اش را قفل کرده اند و شیشه هایش را رنگ زده اند که کسی نتواند داخلش را ببیند. اما صدای دختر ها هنوز از آشپزخانه می آید و صدای داد زدن های مدیر بی حوصله ی بهزیستی هم همینطور. چه آرزوهایی داشتم و چه شد. توی فکر می روم... یعنی این دختر ها چقدر از گروهی زندگی کردن خسته شدند؟ چقدر دوست دارند که مادر داشته باشند؟ چقدر دلشان می خواهد "دختر یک خانواده" باشند تا عضوی از اعضای بهزیستی؟
شاید همان قدر که من عاشق "مادر بودن" هستم.


 

Post new comment

The content of this field is kept private and will not be shown publicly.
  • Web page addresses and e-mail addresses turn into links automatically.
  • Allowed HTML tags: <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • Lines and paragraphs break automatically.

More information about formatting options