Skip navigation.
Home

گريه ي قلم

پلكهايم سنگين شده بود و كم كم نيروي طبيعي خواب داشت كار خود را به انجام نزديك مي كرد كه صداي هق هقي ذهن نيمه هوشيارم را تكاني داد. در رختخواب غلطي زدم و فكر كردم كه شايد اشتباه مي كنم، اما صدا را باز شنيدم و با تعجب پي بردم كه صدا از كشو ميزي مي آيد كه پشت آن هر از گاهي به نوشتن مشغول مي شوم و آنچه را از اجتماع به ذهن سپرده ام روي كاغذ مي آورم تا با هم ميهنانم در ميان گذارم،‌پيش ترها اما اين ميز وسيله اي بود كه پشت آن به نوشتن شبانه هاو عاشقانه ها و ... مي پرداختم، بگذريم.
كشو ميز را كه باز كردم صدا با شدت بيشتري به گوشم رسيد، در تاريكي و براي آنكه روشن شدن چراغ كسي را بيدار نكند به آرامي دستم را داخل بردم و حس لامسه گفت كه كاغذها خيس شده، چراغ را روشن كردم، خدا را شكر كسي بيدار نشد، برگشتم و ديدم كاغذها خيس جوهر شده و از قلمي كه با آن به نوشتن مي پردازم قطره قطره جوهر مي چكد! با تعجب قلم را برداشتم و به آن نگاه كردم، به خرابي و كثيف كاري جوهر بر روي كاغذ و ديگر وسايلم نظری انداختم، آنچه مرا متعجب نگه داشته بود صداي هق هقي بود كه شنيده بودم و انگار باز هم مي شنيدم به نظر مي آمد كه قلم به گريه افتاده است و از چشمه جوشانش جوهر به بيرون مي ريزد.
با خودم كلنجار رفتم : آخر مگر مي شود كه قلم هم گريه كند؟ باز هم خيال باف شدي! خواب از سرم پريده بود و ذهن كنجكاوم به دنبال علت هق هق و خروش جوهر بود، تصميم گرفتم با قلم به صحبت بنشينم تا اگر غصه اي در دل دارد بيرون بريزد. قلم را تميز كردم و كاغذي از كمدي ديگر برداشتم و نوشتم:
- يار ديرينه چه شده كه اين چنين خواب مرا آشفته كردي؟
صدايي نيامد و من مصرانه پرسشم را تكرار كردم
- علت بر هم زدن خواب من چه بوده؟
مقداري سكوت برقرار شد و دستم بي اختيار قلم را بر روي كاغذ كشيد
- مدتي است كه هر چه مي نويسم از غم و غصه است بي آنكه ذره اي شادي در آن باشد
باورم نمي شد كه قلم دارد جوابم را مي دهد از ترس اينكه مبادا قلم از سخن باز بماند سريع نوشتم
- هر زمان نوشته خود را مي طلبد و شايد اين زمان بايد از غصه نوشت
- پيش از اين قصه مي گفتي و داستان مي نوشتي حال چه شده كه مرا اين چنين غصه دار مي خواهي.
- تا پيش از اين هرچند مشكلاتي بود كه سر راه قرار گيرد اما مجال رفت و آمد نفسي هم بود اكنون راه نفس دارد مسدود مي شود.
- تو باز به دلايل خود مي پردازي، من چه گناهي كرده ام كه پاي دل پر از آه تو بايد بسوزم؟
- تو همراه مني تا آن چه را فكر مي كنم به كار مي آيد بنگارم و ارائه دهم تفسير خوب و بد آن باشد با اهلش.
- تو مرا بي آن كه خود بخواهم به دياري كشانيدي كه غم دل را به نهايت مي رساند.
- مي خواهي بي خيال از دنيا و آنچه در سرزمين مان مي گذرد،هلهله كنم و پاي كوبان تو را به مهماني گلها ببرم؟
- آري
- ديگر گلي نمانده همنشين شبهاي تار من.
- در ارتباطي خيالي كه با ديگر قلم ها برقرار كردم، آنها نيز مي گفتند كه صاحبان شان يا آنچنان بي خيالند كه جز روند هميشه گي و روزمره چيزي تازه نمي آفرينند يا به نفع مزدوران مي نويسند يا چون تو گرفتار سياهي زمانه شده اند و يا ديگر نمي نويسند واين آخري يعني مرگ ما، به چه قيمتي مرگ ما را طالبيد؟
- هميشه همه گونه نويسنده اي بوده و بدترين آنها قلم به مزدان هستند و اما اين آخري كه گفتي كساني هستند كه ما براي آنها احترامي ويژه قائليم كساني كه از عشق مي گفتند و شرافت انساني، از عدالت مي گفتند و راه و رسم پهلواني، از آزادي مي گفتند و رفاه اجتماعي، از حقوق برابر زن و مرد مي گفتند و انصاف و مروت اما همه گي دستان شان بسته شده و به دخمه ها رانده شده اند تا ديگر از اين فضائل كه عاملان دستگيري رذائل مي خوانند گفته نشود كه مبادا ذهن مردمان مسموم گردد!
- يعني ديگر كسي نيست كه از حس خوش انسانيت نغمه اي سر دهد؟
- هر كس به اين مهم مي پردازد دهانش دوخته مي شود، قلمش شكسته مي شود و نرده هايي آهني را جلو خويش مي بيند. به جايي فرستاده مي شود تا ذهنش منجمد گردد و ديگر به فكر گمراه كردن مردم از طريق عشق و عدالت و آزادي و برابري و انصاف و شادي نيافتد.
كم كم قلم در دستانم به لرزش افتاد، انگار دوباره بغضش در حال تركيدن بود با همان بغض در گلو گفت:
- پس عاشقان كجايند؟ چه بر سر معشوق آمده و عدالت جويان به چه كار مشغولند؟
- نازنين قلم ِ من،آنها نيز به زندان افتاده اند. كساني كه فردايي بهنر را خواهانند، فردايي كه در آن از تفرقه و دشمني خبري نباشد، كه هر كس با هر عقيده و انديشه اي آزادانه و بدور از تبعيض بتواند از حقوقي مساوي برخوردار باشد يا دربندند يا دارند فشار سنگين محدوديت اجتماعي را تحمل مي كنند و تلاش نويسنده هايي كه عاشقانه ها را مي نوشتند اين است كه آنها را به زندگي بازگردانند و همين است كه خود نيز به زندان جهل و ناداني مي افتند.
- پس معشوق چه؟
- نمي دانم، شايد معشوق چشم اميدش به مردمي است كه عمري براي شان عشق و آزادي به ارمغان آورده و امروز آنان كه داعيه ي شناختش را دارند او را از انظار مخفي نموده اند و بتي ترسناك را به جاي او به مردم نشان مي دهند و مي گويند اين است خدايي كه جابر است، معشوقي كه قهار است و اگر به اين نكته فكر كني كه معشوق مگر مي تواند چهره اي سرد و خشن داشته باشد گناهي نابخشودني مرتكب شده اي چه رسد به آن كه آن را بيان كني!
- اين يعني چي؟ يعني مهرباني و عطوفت بار گراني ست كشيدن به دوش؟
- اينها كه تو مي گويي براي گردانندگان امور مهم نيست. مهم اين است كه تا چه اندازه با آنها همراهي، مهم اين است كه چه مقدار مطيع فراميني هستي كه به تو ديكته مي شود حال مي خواهي به آن باور داشته باشي يا نه. مهم نيست كه از انسانيت دور افتي مهم آن است كه دشمني فرضي كه نمي داني كيست در ذهن داشته باشي و همانگونه كه به تو گفته مي شود همه را پيرو اين دشمن بداني مگر خلاف آن ثابت شود و تشخيص خلاف آن نيز با تو نيست، زيرا قرار است تو عمل كني و چون عروسك كوكي باشي، تفكر كردن و نقشه دادن با كس ديگري است.
- بس است نمي خواهم بشنوم پس يعني نه عاشقي مانده و نه معشوقي؟
مي خواستم بگويم ما مي خواهيم كه اين اتفاق نيافتد و معشوق نقاب از چهره براندازد تا عاشقان جمالش باز هم داستان ها بنويسند در وصف رخ بي مثالش كه قلم به شدت به گريه افتاد و گفت:
- يعني اگر ما را در جهت فضائل بكار بريد دستان تان بسته مي شود؟ يعني ديگر جز به نفع ستم نمي توان نوشت كه اگر نوشته شود پايان كار است؟ يعني نوشتن از فردايي بهتر و تفكر دنيايي آزاد و بدور از تعصب، دشمنمي كردن با حق و حقيقت است؟ يعني مهم نيست كه در فرداي انسان ها نه عشق باشد و نه آزادي يعني ارج نهادن به مقام انساني از به بند كشيدن افراد بي گناه مهم تر نيست؟ يعني ...
ديگر نمي توانست چيزي بگويد. حالا برايم مهم نبود كه چه در ذهن دارم كه بايد بنويسم و يا به اين سؤالات چگونه بايد جواب بگويم. در اين لحظه يار هميشه گي من نياز به همراهي داشت به او گفتم:
- عاشقان روي معشوق با تمام نيرو به تاريكي و ظلماتِ اين روزها پايان مي دهند، صبوري مي كنند و حق خود را با رعايت شرف انساني طلب مي كنند، از خشونت پرهيز مي كنند و با نيروي عزم و اراده و اتحاد ، يك دلي را به جامعه بر مي گردانند، با جهل مبارزه مي كنند تا جاهلي بر جا نماند، براي حسن خاتمه ی تمامي كساني كه امروز راهي به غير از حقيقت رفته اند دعا مي كنند.

نمي دانستم بيشتر از اين چه بايد بگويم قطرات اشك از چشمانم سرازير شده بود. چه ديار اسرار آميزي است ديار اشك (1) به ياد آزاد انديشان و دوستداران آينده اي بي تعصب براي سرزمين مان افتادم، كساني كه از هر گروه و دسته اي بارِ ظلم را تحمل مي كنند و در دل اطمينان دارند كه فردايي روشن در انتظار ميهن مان است، آنها منتظرند كه هر كدام از ما قدمي برداريم.
قلمم ساكت شده بود طرح لبخندي بر لب داشت آخرين گفتارش را گفت و چشمانش را بست
- از امشب آنچه مي نويسي اگر جز در راه رسيدن به آنچه خود گفتي باشد همراهيت نخواهم كرد. اما در كنار تلاش براي نوشتن از برابري و آزادي هم ميهنان از بند اسارات، از عشق نيز بگو تا فراموش نگردد كه اگر عشق در ميان بود هرگز به اين روز نمي افتاديم.

جانتان خوش

دلهاي مان عاشق

فرداي مان آزاد

د.ج

(1) جمله اي كه از كتاب شازده كوچولو به امانت گرفته شد.

 

Post new comment

The content of this field is kept private and will not be shown publicly.
  • Web page addresses and e-mail addresses turn into links automatically.
  • Allowed HTML tags: <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • Lines and paragraphs break automatically.

More information about formatting options