Skip navigation.
Home

حس زندان

mahvash_sabet.png

شعری از مهوش ثابت


گیسوانش را به دست باد داد
رنگ لبخندی به لب هایش نشست


شیشه سار گونه های روشنش
در غروب خنده ی تلخی شکست


یاد آرد روزگار رفته را
قصه می گویددو چشمش خون فشان


ناگهان طوفان به دنیایش وزید
دیگر از هستی ندارد او نشان


کودکانش را به تقدیری سپرد
کا ین چنین با او سر نا ساز داشت







در دلش افسرد حس مادری
آنهمه عشقی که در آغاز داشت


حس زندان دروجودش خانه کرد
حس بی نامی که پایانی نداشت


زخم هایی کهنه شد درروح او
دردهایی ماند و درمانی نداشت


پانزده سال است و این کابوس مرگ
سایه دارد بر سر افکار او


مانده بر گردن،طناب دار،تنگ
در تصورهای بس بیمار او


چشم برهم می نهد باحس مرگ
سوزشی در قلب ودردی در بدن


صندلی را می کشند از زیر پا
بغض تلخ و لرز سردی در بدن


پهنه ی دنیای او محدود و تنگ
جلوه ی هستی بر او بی آب و رنگ


رنج و شادی های او چون کودکان
با رفیقان دم به دم در صلح و جنگ


کم کم از درماندگی بیمار شد
روح و جانش خسته ی آزار شد


جلبکی دربرکه ای خاموش و دور
صفحه ای را مدتی سر بار شد


خسته جان از توبه می گوید سخن
نا امید از رحمت و لطف خدا


می پذیرد عرصه ی دنیای خود
کوچک و تار و غریب و بی صدا


چشم هایش را به چشمم دوخت او
همچو خورشیدی که عمری سوخته


گوئیا در عمق بی پایان شب
مشعلی بر قله ای افروخته


تا به کی این شعله می سوزدچنین
او گذشت از هستی ناسوت خود


تا کجا باید ببینم سالها
مادری بنشسته در تابوت خود




1/10/1389 رجایی شهر

















خیلی عالی بود

خیلی عالی بود

Post new comment

The content of this field is kept private and will not be shown publicly.
  • Web page addresses and e-mail addresses turn into links automatically.
  • Allowed HTML tags: <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • Lines and paragraphs break automatically.

More information about formatting options