Skip navigation.
Home

به یاد سیلواهارتونیان و شیرین علم هویی

آن هنگام که در بند 209 اوین زندانی بودم ،پس از مدتی، به سلولی 2 نفره در همان بند، منتقل شدم ،دختری جوان ،که موهای سفید نیمی از سرش را پوشش داده بود ،در آن بند ،با لبی خندان و چهره ی گشاده به استقبالم آمد ،مدتی بود،که چنین چهره ی صادقی و خنده ی بی ریا ندیده بودم
سلام ،
سلام ،نام من سیلوا ست ،اسم شما چیه ،
من هم نگین هستم ،
/ با خنده / به سلول من خوش آمدی ،آن شب که تو را آوردند ،خیلی نگرانت بودیم ،با مشت بر دیوارکوبیدیم ،که زیاد نترسی ،اما ‎ وقتی تو دوباره با مشت بر دیوار کوبیدی ،ما همه خندیدیم و گفتیم :"این کهنه کار،"
‎ خندیدم و گفتم :" آن مشتها تو بودی ؟ اما سلول من تا این جا خیلی فاصله داره !"
‎ گفت :"آن موقع توی سلول بغلی بودم ،پیش فریبا و مهوش ، / کمی مکث /اهل کجایی ؟"
کورد هستم ،
وای پیش از تو هم 2 تا دختر کورد این جا بودند ،اسم یکی از آنها شیرین بود، من و شیرین چند ماه هم بند بودیم ،شیرین خیلی دختر نازی بود ،ما با هم خواهر شدیم ،هر شب ساعت ها با هم حرف می زدیم ،
ماه ها بود که از شیرین بی خبر بودیم ،حتا مطمئن نبودیم زنده است یا مرده ،نام دقیق اش را هم نمی دانستیم ،با ذوقی کودکانه گفتم: شیرین همان دختر کوردی که اهل ماکو ؟ تو اون دیدی ؟
آره من می گم چند ماه با هم هم بند بودیم ،خوب در باره شیرین برام حرف بزنید ،
با خنده، هووووووووووووو نرسیده می خوای همه چیز و بدونی ،فعلا بشین ،بعد خیلی حرف دارم، اندازه ی 2 تا3 روز وقتمون پر ،من پیش کسوت همه هستم ،
چند ماه این جایی ؟ ازتیر ماه ،هنوز یک ماه از دستگیریم نگذشته بود،که شیرین را به بند من آوردند،فقط پوست و استخوان بود از بس شکنجه شده بود،که نای حرف زدن هم نداشت ،ریه هاش خونریزی کرده بود،مرتب دوچار شوک می شد ،خیلی کم حرف بود ،ظاهرا به کسی اعتماد نداشت ،بهش کتاب دادم ،قبول نکرد ؛ و گفت من بی سوادم ،تا این که بهار نیز به جمع ما اضافه شد؛ و ما3 نفر شدیم ،روزی درباره زن و جایگاه آن حرف می زدیم ،که شیرین شروع به سخن گفتن کرد بسیار جالب و زیبا سخن گفت، آگاهی های بسیاری در باره تاریخ و جایگاه زن می دانست ،من و بهار با خنده گفتیم : ای ناقلا تو تا حالا که می گفتی بی سوادی ،پس این همه چیز را از کجا می دانی ،زود باش زود باش ،باید خودت لو بدی ، کدوم دانشگاه بودی ؟
با آرامی و زیبایی همیشگی اش خندید و گفت :"اون دانشگاه را شما نمی شناسید ... تمام زندانیانی که با شیرین هم بند بودند، از خاطرات شیرین و خوبی هاش و منحصر به فرد بودن او می گفتند ،کسی نبود از نام او به پاکی و زیبایی یاد نکند ،در مرحله ی دیگر که او را به بند 209 برگرداندند با این که نه من نه سیلوا او را ندیدیم ،اما حضورش را لمس کردیم ،هر چند سیلوا از حاج خانم ها تمنا کرد ،حتا برای 1 ثانیه هم که شده ؛ اجازه ی دیدنش را بدند،اما ندادند ،
اما شیرین پیش از برگرداندنش به بند نسوان ،درحیاط بند ،در میان لباس های شسته شده ی سیلوا بر روی طناب ،صلیبی را که خود آن را درست کرده بود،به یادگار برای سیلوا بر جای گذاشت ،او به سیلوا نشان داد ،در کشوری که اقلیت ها را نادیده می گیرند ؛و در میان زندانی که زندانبانان آن سیلوا و مهوش و فریبا را نجس می دانند ؛و به عقایدشان بی حرمتی می کنند ، او از میان سلول های آهنی و دیوارهای خاکستری هدیه ی از صلیب برای او به یادگار می آورد.
راهتان پر رهرو باد ای فرشتگان کوهستان

http://kmmk.info/index.php?id=226

 

Post new comment

The content of this field is kept private and will not be shown publicly.
  • Web page addresses and e-mail addresses turn into links automatically.
  • Allowed HTML tags: <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • Lines and paragraphs break automatically.

More information about formatting options