Skip navigation.
Home

آیا این اسلام است؟

سید ابراهیم نبوی

در یک کنفرانس که در بروکسل برگزار شد، یکی از جوانانی که خواستار دفاع از حقوق بشر بود و بتازگی از ایران بیرون آمده بود، در مقابل یکی از سخنرانانی که گفته بود " حکومت ایران مصداق اسلام نیست، بلکه از دین سوء استفاده می کند" با خشم و عصبانیت گفت " اسلام همین است، قرآن همین است، خشونت و آدمکشی در ذات اسلام است." لحظه ای بعد، یکی از ایرانیان سابقا چپ به آن جوان گفت: " چطور شما از اجرای کامل حقوق بشر طرفداری می کنید اما به حق انتخاب عقیده بیش از یک میلیارد نفر از مردم اهانت می کنید؟" من نیز به آن جوان گفتم " من هم مثل تو دل خوشی از حکومت اسلامی ندارم، ولی حتی اگر همین که تو می گوئی هم بود، هرگز آن را به زبان نمی آوردم. اگر واقعا اسلام که بیش از یک میلیارد پیرو دارد که بقول تو اکثر آنان خشونت گرا هستند، همین باشد که تو می گوئی، حداقل بخاطر اینکه ما در معرض خطرقرار نگیریم، از اینجا برو بیرون. چون احتمالا بخاطر همین توهین تو بزودی اینجا را منفجر می کنند." مردی میانسال که در کنار آن جوان نشسته بود و به نظر می رسید می داند که هر مسجدی برای هر کاری مناسب نیست، بسرعت میانداری کرد و گفت " منظور ایشان اسلام نبود، منظورشان حکومت جمهوری اسلامی بود." آن جوان نیز بسرعت گفت " منظورم حکومت دیکتاتور بود." لحظه ای گذشت و فضا آرام گرفت.


چند روزی قبل میرحسین موسوی در سخنانش با انتقاد از رفتارهای حکومت گفت " این اسلام نیست" منظور میرحسین موسوی این بود که حکومتی که دیکتاتورمنشانه مردم را می کشد و آزادی آنان را سلب می کند و زندگی را بر آنان تلخ و دشوار کرده است، اسلامی نیست. از نگاه موسوی و بسیاری از مردم و گروههایی که با حکومت استبداد دینی مبارزه می کنند، دین خدا مجوز مرگ و کشتار و بی رحمی به حکومت نداده است. و اگر چنین وجهی در حکومت وجود دارد، همانا بخاطر ماهیت استبدادی آن است. این استبداد می تواند در یک حکومت مسیحی یا یهودی یا مارکسیستی یا فاشیستی یا هر حکومت ایدئولوژیک دیگری هم باشد. این سخن موسوی برخی مخالفت ها را برانگیخت. مخالفانی که معتقد بودند " خشونت و دیکتاتوری در ذات اسلام است." آیا چنین است؟ و اگر چنین باشد به نفع مردم است که دینداران را بسوی خشونت سوق دهند یا آنان را متوجه وجوه دیگر دین کنند؟


سالها قبل ولتر گفته بود برای اداره یک روستا حتی اگر دینی هم وجود نداشت، باید دینی آفرید. ولتر در زمانی این سخن را می گفت که هنوز اروپا از حکومت کلیسا و قتل عام دگراندیشان توسط کلیسا فاصله نگرفته بود. پس از آن بود که حکومت های ایدئولوژیک مانند حکومت شوروی آمدند و چنان قتل عامی به راه انداختند که روی کلیسا را سفید کرد. پس از استالین بسیاری چپ ها گفتند که دیکتاتوری پرولتاریا و قتل عام دگراندیشان در ذات مارکسیسم نبوده و " هر عیب که هست از کمونیسم روسی است." هیتلر نیز دست کمی از استالین و کلیسا نداشت، او به شکلی سازمان یافته بزرگترین قتل عام بشری را با زشت ترین شکل انجام داد و میلیونها یهودی و روشنفکر و غیر آریایی را کشت. هیتلر نیز نشان داد که بیرحمی و آدمکشی اختصاص به یک نژاد خاص ندارد، بلکه کسانی که به عنوان متمدن ترین انسانهای روی زمین شناخته می شوند، می توانند چنان بیرحم شوند که نمونه ای بدتر از آنان در تاریخ باقی نماند.


نگاهی به واقعیت های سیاسی قرن گذشته ایران نشان می دهد که تقریبا اکثر کسانی که توسط حکومت ها کشته شده اند، یا ماهیت دینی داشته اند، یا ادعای دین داشته اند، حتی بهائیان نیز که توسط بسیاری از حکومت ها قربانی اعتقادات شان شده اند، مدعی اند که پاک دین ترین مردمانند. فراموش نکنیم که مجاهدین خلق هم، علیرغم اینکه آنها را خشونت طلب و بی رحم و دشمن آزادی می دانیم، خود را تنها مصداق بارز اسلام می دانند. در حال حاضر نیز بزرگترین مخالفان حکومت، کسانی هستند که به دین و آزادی و دموکراسی اعتقاد دارند و معتقدند که در حقیقت مشارکت و مجاهدین انقلاب هستند که مصداق درستی از دین هستند. شاید نظریه دکتر علی شریعتی در مورد جدال "مذهب علیه مذهب" یکی از وجوه مبارزه ای است که در حال حاضر جریان دارد. گروهی که خود را دیندار می دانند و دیگری را دینداری مستبد می شمارند، با کسانی می جنگند که خود را تنها نمایندگان واقعی خدا بر روی زمین محسوب می کنند.


اما من نمی خواهم از هیچ کدام از نظریاتی که به حقیقت مایلند جانبداری کنم. فرقی نمی کند که خامنه ای و طرفدارانش مومنانی باشند که نماز شب می خوانند و هیچ گناهی نکرده اند. در گناه آنان همین بس که زندگی را بر ملتی حرام کرده اند. چندان هم برایم مهم نیست که سبزها مردمانی مسلمان هستند یا نه، همین که آنان ادعای آزادی و تامین حقوق انسانی برای مردم می کنند، و برای مبارزه با استبداد دینی می جنگند و خواستار آزادی و دموکراسی هستند برایم کافی است. اگر کسی دیندار باشد، و کاری به اعتقاد دیگران نداشته باشد، برای من فرقی نمی کند که به نماز ایستاده باشد، یا به شراب نشسته باشد. می خواهم بگویم وقتی ما می گوئیم اسلام در ذات خود خشن است و مسلمانان ذاتا مهاجمند، آنان را در موقعیت مهاجم می نشانیم. به نفع انسان نیست که یک میلیارد مردمی را که رو به رشد هستند، وحشی و بربر و مهاجم و ضد تمدن بداند.


دین اسلام دینی در حال رشد و توسعه است. ندانستن این واقعیت ما را با چشمانی بسته در میدان مینی رها می کند که بی تردید احتمال هر خطری برای ما خواهد رفت. تفکر آشتی دین اسلام و دموکراسی تنها راهی است که پیش پای جهان قرار دارد، اگر جملات ژنرال مشرف را فراموش نکرده باشیم که پس از ترور بی نظیر بوتو گفته بود " من در کشوری زندگی می کنم که حداقل ششصد هزار نفر در آن آماده عملیات انتحاری هستند." در چنین دنیایی گفتن این که اسلام دین خشونت است، جز یک دیوانگی چیزی نیست.


مهم ترین خواننده موسیقی پاپ دهه هفتاد، مردی یونانی سوئدی انگلیسی به نام " کت استیونس" بود. وقتی صدای کت استیونس شنیده می شد میلیونها جوان عاشقانه ترانه هایش را زیر لب تکرار می کردند. کت استیونس همزمان با انقلاب اسلامی شهرت خود را کنار گذاشت و نام یوسف اسلام را انتخاب کرد. او مدتها آواز نخواند و وقتی به صحنه بازگشت ترانه هایی درباره برادری و دوستی اسلامی خواند. یوسف اسلام زندگی دینی را انتخاب کرد، چون دلش آرامش را می خواست، او به آنچه می خواست رسید. او بارها اعلام کرد از اسلام انقلابی بخصوص وضعی که در ایران است، دل خوشی ندارد. یوسف اسلام نمونه بسیاری از مسلمانان جهان است. مسلمانانی که می خواهند مسلمان باشند، و در دنیای متمدن زندگی کنند.


زمانی به شریعتی اعتقاد داشتم، زمانی هم با دین قهر کردم. امروز به جهان به گونه ای دیگر نگاه می کنم. نمی توانم فراموش کنم که انسانی ایرانی هستم که بخش وسیعی از هموطنانم مسلمانند، اما از دیکتاتوری بیزارند. مسلمانان ایرانی تا پیش از انقلاب سالها در کنار زندگی مدرن زندگی کردند. نه دین خود را رها کردند و نه دین را وسیله استبداد کردند. انقلابیگری در ذات اسلام نبود، همانطور که دیکتاتوری پرولتاریا هم در ذات سوسیالیسم نبود و همانطور که مسیحیت هم الزاما به تفتیش عقاید ختم نمی شود.


سالها قبل عمه ام که هوادار فرقه دموکرات آذربایجان بود، در جریان حمله نیروهای قوام السلطنه ایران را ترک کرد، در باکو ماند و تبدیل به یکی از شهروندان شوروی شد. پنجاه سال بعد، وقتی نوه هایش به ایران آمده بود، انگار که به پاریس رفته باشی، مهم ترین سوغاتی که می خریدند جورابهایی بود که پاشنه داشتند. او از دیدن ترموستات در سماور شگفت زده شده بود و ما هر چه می خواستیم به او اثبات کنیم ایران بعد از انقلاب دچار عقب ماندگی شده است، می گفت " شما نمی دانید عقب ماندگی چیست." نام نوه عمه ای که از ایران دوره پهلوی به شوروی پناهنده شده بود، اسلام بود. پسری هجده ساله که عاشق ایران بود.

http://www.rahesabz.net/story/14532/

 

Post new comment

The content of this field is kept private and will not be shown publicly.
  • Web page addresses and e-mail addresses turn into links automatically.
  • Allowed HTML tags: <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • Lines and paragraphs break automatically.

More information about formatting options