Skip navigation.
Home

به جاي لعنت به تاريکي، شمعي بر افروز

همنشين بهار


ايران زمين، که امثال مانی و مزدک و بومسلم و استادسيس و صاحب الزنج و بابک و مازيار و سي‌بو‌‌يه و المقَفع ... را در دامان خويش پرورانده است، سرزمين‌ ِ رادمردان قرمطی و علوی و اسماعيلی و حروفی و بابی و مجاهدان مشروطه و جنگل...، ميهن ِ قره العين و مصدق و فاطمی و وارطان و پويان، مهد حنيف و گلسرخی و پاکنژاد و موسی و الله قلی و هزاران هزار قلب شوريده و عاشق ــ برای رسيدن به صبح آزادی، همواره با شب های تيره و تار گلاويز شده و سر از پا نشناخته است.

بررسی جنبش های انقلابی در ايران نشان می دهد که کشور ما از جهت سنن قيام خلق و نبرد بی امان عليه ستمگران بسيار غنی است، چه بسيار بودند شمع های شبانه، که خوش و بی پروا سوختند تا روشنی بخش محفل ديگران باشند و چه جان های پاکی که فدای آزادی نشد.

به راستی در اين ميهن سربردار، کدام روز بود که سياوشی به خاک نيافتاد يا «ابراهيم» ی در آتش نمرود نسوخت؟

***

از شهدای راه آزادی کم و بيش ياد کرده ام، امروز می خواهم از کسانی بنويسم که گرچه با شقاوت استبداد دينی به رگبار بسته شدند ــ اما کسی (هيچکس) از آنها ياد نمی کند. [چرا؟ چون خودی نيستند؟]

 

ظاهراً در اين هوای گرگ و ميش که هر روز و هر ساعت توطئه‌ای در راه است و «مدعیّان صاحب اختياری جهان» دوست دارند با قاتلينِ زندانيان سياسی و «اصحاب شکنجه» بی سر و صدا بنشينند و دوز و کلک سوار کنند، تا صدای آزاديخواهان در گلو خفه شود ــ اينگونه مباحث به قاف سگ هم نمی‌ارزد!

آيا نظر شما هم همين است؟ و اين پژوهش ها را بايد فقط به از مابهتران بسپاريم؟

 

واقعش اين است که من برای اهل درد، همان ها که به درستی چون و چرا می‌کنند، می‌نويسم، کسانی که درست به همين دليل، با تأمل خويشاوند (خويش + آوند) و با بيداد بيگانه‌اند، هيچ ستم و سانسوری را از سوی هيچ کسی با هيچ بهانه‌ای حتی مشروع! برنمی‌تابند و به «خودسپاری»های کور دل نمی‌بندند.

کسانی‌که زندان روزمرّگی را درهم می‌شکنند و در حالی که «عقل گويد شش جهت حّد است و بيرون راه نيست»، چراغ به دست گرفته، با بود و نبود خويش به جنگ سياهی می‌روند. همآن‌ها که به قول «تولستوی»: از آن چيزهائی سخن می‌گويند که همه می‌دانند امّا کسی را يارای گفتنش نيست!

عمله استبداد، يا اهل کام و ناز است که با روشنگری در می‌افتد و به آن تی‌پا می‌زند.

 

اهلِ کام و ناز را در کوی رندی راه نيست

رهروی بايد جهان سوزی نه خامی بی غمی

 

در شرائطی که قلم قرشمال‌ِ نوکران استعمار و ارتجاع بذر یأس می‌پاشد، در حالی‌که به قول دکتر ساعدی «شبه‌نويسندگان» و «شبه‌روشنفکران» چون «شبه وبا» فضا را مسموم کرده، طنز را هم به لودگی می‌آلايند و با آرمان‌زدائی و مدح و ثنا، و های و هوی، نسل جوان ما را که چون تشنه به آب و خسته به خواب، به کند و کاو در تاريخ معاصر ايران نيازمند است، دست به سر می‌کنند ــ بازهم بايد بايد چون شرائط خيلی حساس است (کی حساس نبوده؟) ، تنها کليشه‌ای و بفرموده نوشت؟... بگذريم...

***

در تابستان سال ۱۳۶۰ با دسيسه آخوندهای مرتجعی چون هدايتی و سعادتی در دارون اصفهان بگير بگير راه افتاد تا بهائی شکار کنند.

گويا در يکی از روستاهای دارون (نزديک اصفهان) بهائی ها از قديم و نديم زندگی می کردند. آنها غالباً به کار کشاورزی مشغول بودند و از نظر اقتصادی وضع مناسبی نداشتند. دست های همه کسانی که دستگير شده بودند، از شدت کار و زحمت چروکيده بود و تاول داشت و اين مسئله حتی نگهبانان زندان را هم به فکر فرو برده بود و يکی از خوب ترين آنها که بعداً راهی جبهه شد و در تنور جنگ سوخت ــ می گفت: «افسوس، اين بندگان خدا که از بس جان کنده اند دستهاشون قاچ قاچ شده، نمی دونند که سران‌ آن‌ها نوکر انگليس و اسرائيل اند و به قول امام جمعه ما در دين‌شون هر زن می تونه ۹ تا شوهر داشته باشه»!

 

غير از يک زندانی که نامش «موسٰی » بود و با او خيلی لج بودند، دو برادر بسيار نازنين هم بودند که معلوم بود قصد کشتن شان را دارند. نام فاميل شان «رضوانی» بود.

آنان خيلی فقير بودند و دائماً زير فشار که بايد بيآئيد در مسجد محل، شهادتين بگوئيد و مسلمان شويد.

امثال سعادتی همسرانشان را کوک می‌کردند تا در روزهای ملاقاتی دل آن ها را خالی کنند و آنها هم با ترس و لرز و التماس از شوهرانشان می خواستند بيآئيد توبه کنيد تا ما را اين همه اذيت نکنند ولی آنها جواب می دادند ما که عنادی با دين ديگران و با اسلام نداريم، چطوری بيآئيم و خلاف وجدان خودمان حرف بزنيم؟ ما در ده آبرو داريم و تازه اين رسم وفا نيست که به خاطر شرائط سخت به مقدسات خودمان توهين کنيم...

 

به زندانيان سياسی گفته بودند:

«برای چی با آنها حرف می زنين؟ مگر نمی‌دونين که اونا نجس هستن؟ واسه چی خوش و بش می کنيين؟ چرا با هم در يک ظرف غذا خوردين؟... آنها بهائی هستند... آخه مگر شما‌ها مقلد امام نيستين؟»

 

يکی از زندانيان سياسی به آرامی جواب داده بود:

«من که مدّت هاست هم صحبتی ندارم، حالا بعد از مدّت‌های مديد يکی را به سلول من آوردين. او انسان مظلومی است که مثل من اسير شما است، ضمناً من اسلام خمينی را قبول ندارم و به همين دليل هم مدّت هاست در بند شما هستم...»

 

درست يا غلط بی ُگدار به آب می‌زد و بی‌هوا جواب می‌داد، شايد چون در آن شهرستان هنوز شکنجه راه نيافتاده بود و او نمی دانست يک من ماست چقدر کره دارد! شايد هم کلّه شق بود، نمی‌دانم.

همان زندان‌بان جوان (ريحانی) بعد ها به جبهه رفت و جان باخت، او البته با مخالفين ِ‌ «حکومتی که عين عدل می‌پنداشت» ــ هيچ ميانه‌‌ای نداشت، اما با خوش قلبی، بارها زندانيان را از خطر رانده بود، به همان زندانی سياسی گفته بود:

«پ

همان زندان‌بان جوان (ريحانی) بعد ها به جبهه رفت و جان باخت، او البته با مخالفين ِ‌ «حکومتی که عين عدل می‌پنداشت» ــ هيچ ميانه‌‌ای نداشت، اما با خوش قلبی، بارها زندانيان را از خطر رانده بود، به همان زندانی سياسی گفته بود:

«پاهای تو نيز که تَرک دارد آيا تو نيز مانند من روی زمين کار می‌کردی؟ ... ببين کسانی که نمی خواهند شماها زنده باشيد پی بهانه می گردند و من دلم می سوزد که فرزندان اين ملّت تند و تند پَرپَر می شوند يا مثل ما در جنگ و توی خيابان يا مثل شما در زندان. خواهشاً نگذار ببينند شما دو تا با هم غذا می خوريد، ضمناً امروز يا فردا تو را صدا می زنند. برای چی؟ نمی‌دونم. تو که با هيچ گروهی نبودی، پس چرا اينقدر اذيتت می‌کنند؟...»

هر بار که در خود فرو می روم و اينگونه روزهای غم‌آلود را مُجسّم می‌کنم، برای او طلب رحمت می‌کنم، دلم می‌خواهد به قول کنفسيوس که گفت:

Don't curse the darkness - light a candle.

به جای لعنت به تاريکی، شمعی برافروزم.

آيا آن زندان‌بان کوچکترين تمايلی به گروه های سياسی داشت و يا نسبت به حکومت مسئله دار بود؟ ابدا، امثال او که البته تعدادشان زياد نبود و اگر زنده می‌ماندند چه بسا در ساليان بعد، از استبداد زير پرده دين فاصله می‌گرفتند ــ با هزار شور و شوق، و واقعاً به قصد خدمت به انقلاب، فعاليت می‌کردند اما افسوس که معاويه های جديد، بر ذهنيت مذهبی و ذهنيت عاطفی آنها سوار شدند و همه را به شوره‌زار کشيدند...بگذريم...

فردا آخوند سعادتی آن زندانی را خواست امّا خجالت می‌کشيد در چشمانش نگاه کند چون می‌دانست که سال ۵۴ برای نوشتن عفو برای اعليحضرت همايونی به دفتر سرهنگ زمانی در زندان قصر رفته بود و زندانی مزبور نيز در بند موسوم به «يک و هفت و هشت»، به او پرخاش کرده و به شدّت سرزنشش کرده بود، همه را يادش بود.

 

آخوند سعادتی با موذي‌گری پرسيده بود چطوری؟ خوش می‌گذره؟

اينگونه مواقع حرف ها سر به ابتذال گفتن فرود نمی‌آورند وزندانی سکوت کرده بود.

 

ــ «دِ، يه چيزی بگو... ببين من به صداقت تو ايمان دارم بيا دو خط بر عليه اين بهائی ها بنويس تا بتوانم آنها را خلاص کنم و خودت هم آزاد بشی بری پی کارت جوون...»

 

زندانی تا آنوقت نترسيده بود و زندان نتوانسته بود بر سر و جانش هراس ببارد اما در آن لحظه از آن همه قساوت ترس بَرش داشت و مثل بيد لرزيد، ... بی اختيار به ياد خاطره ای از زندان شاه افتاد، روزی که آقای جلال گنجه‌ای، با سيد محمد تقی حسينی (روحانی اهل زابل که در ماجرای ۷ تير سال ۶۰، درگذشت) ــ نامه ۶۲ نهج البلاغه را می‌خواندند و همين جناب سعادتی به‌به و تحسين می‌کرد!

 

والله لو لقيتهم واحدا و هم طلاع الارض کلها ما باليت و لا استوحشت...‏

می ترسيد ترجمه اش را بگويد، واقعاً می‌ترسيد، فقط قسمت آخر آنرا در حاليکه می‌گريست، آهسته زمزمه کرد...

علی به امثال معاويه گفت:

«به خدا سـوگند! اگر به تنهايی با [دشمنان] روبرو شوم، حتّی اگر تمام زمیـن را پرکرده باشند، نمی ترسم و [از نبرد با آنها] باکی به خـود راه نمـيدهـم...اما رنج من اين است که بر سرنوشت جامعه کسانی سوارند که بوئی از خرد و جوانمردی نبرده اند.»

آن پاسدار (ريحانی)، که زندانی را پيش سعادتی برده بود، هی دندانش را به لبش فشار می‌داد و اشاره می‌کرد «سيس ...حرف نزن.»

آخوند سعادتی چپ چپی نگاه کرده، با غيظ رفته بود.

ريحانی بعداً با اوقات تلخی گفته بود:

ــ بابا جون چرا «معاويه» را گفتی؟ مگه عقل نداری؟

ــ نه ندارم من از اينگونه عقل ها بيزارم.

ــ برو يه نون بخور و صد‌تا شکر کن چون آقای‌ِ سعادتی فقط به پرونده بهائيان رسيدگی می‌کنه وگرنه کار دستت می‌‌داد، خدا کنه اصلاً ترا از اينجا ببرند به يک زندان ديگه.

از قضا همين جور شد و سرکنگبين صفرا نفزود! زندانی ما به زندان ديگری پرت شد که خودش داستان ها دارد...بگذريم...

زنده ياد احمد شربتی که در عمليات چلچراغ به خاک افتاد ــ گفته بود :

«در تابستان سال ۶۰ (گمان می‌کنم شهريور ماه) يک روز که خانواده ها برای ديدار کسان شان به زندان می‌آمدند برادران رضوی (همان دو برادر بهائی) را به بهانه ملاقات به حياط زندان (دارون) بردند. دقائقی بعد صدای رگبار گلوله سکوت عجيبی را حاکم کرد، همه از همديگر می پرسيديم اين رگبار برای چه بود؟ مشخص شد از بالای پشت بام حياط ملاقات، (که زير آن سلول های زندان قرار داشت) آن دو را به رگبار بسته بودند. چون دارون شهر کوچکی بود و بهائيان ديگری هم زندانی بودند، روزهای بعد اين خبر تائيد شد.»

بعدها خودم نيز پرس و جو کردم [...] واقعه را ديگران هم بياد داشتند، برخی التماس می گفتند: «ما می ترسيم. شما را به خدا صداشا در نيآرين.

***

برادران رضوی گرچه سواد درست و حسابی نداشتند و فقط با بيل و کلنگ و زمين (و نه قلم و روزنامه و کتاب) ــ سر و کار داشتند اما يک پارچه شعور و انسانيت بودند. زندانيان راز و نياز يکی از آن ها را شنيده بودند :

ــ ای خدا کمک کن تا اينها مارا به مسجد روستا نبرند و به برائت از آئين مان نکشانند اگر هم گمراهيم تو همين جور مارا قبول کن، تو بيرحم نيستی دل داری...

همان زندانی سياسی برايشان از « قرّة العين» تعريف کرده بود و يکی از رضوی‌ها که هم‌سلولش بود ــ از «هفت وادی»‌ِ بهاالله که فقط يکی دو جمله به خاطر داشت و مُدام تکرار می کرد:

اوّل وادی طلب است و مَرکب‌ِ اين وادی صبر، مسافر در اين سفر بی صبر به جائی نرسد...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زيرنويس:

۱- در تاريخ بيداری ايرانيان (به نقل از کواکب الُدرّيه صفحه ۱۶۳) آمده است:

شيخ‌فضل‌الله نوری در ميدان توپخانه تهران بر منبر رفته، مشروطه خواهان و احرار (آزاديخواهان) را بابی و بهائی خواند و کتاب اقدس را که مرجع اهل بهاء (بهائيان) است بر سر منبر گشود و اين آيه را قرائت نمود. (ان يا ارض‌الطاء سوف تنقلب فيک‌الامور و يحکم عليک جمهورالناس) پس کتاب اقدس را بست و قرآن را گشود و قسم ياد نمود که اقدس کتاب بهائی و آیة مذکور در او است و معنی اين است که: «ای زمين طهران، زود باشد که در تو امور منقلب گردد و حکم جمهور (مردم) جاری شود.» بعد از آن گفت، به همين دليل بهائيان مشروطه خواه هستند و سعی می‌کنند که حکم جمهور يا مشروطه در تهران جاری و امور سلطنت و حکومت ايران منقلب شود تا آنرا دليل بر غيب‌گويی بهاءالله بشمرند و معجزه او قرار داده مردم را بهائی کنند.

نهضت بابيان که در زنجيره‌ی جهانی نهضت های انقلابی نيمه قرن نوزدهم جای گرفته، و با «جنبش سپاهی» در هندوستان و «تای پينگ» در چين همنوا است ــ به خاطر دامنه و تأثير در تاريخ کشور ما، يکی از مهّم ترين جنبش های ميهن‌مان به شمار می رود.

اين جنبش در مرز بين جامعه‌ی سنتی فئودالی و انحطاط و تجزيه آن قرار دارد و خود از جمله عوامل اين انحطاط و تجزيه است و به همين دليل تنها در رنگ مذهبی آن خلاصه نشده و خالی از خصائص نو نيست.

حرکت بابيان بدون ترديد در رفورم های امير کبير و جنبش مشروطه اثر گذاشته است و پژوهشگران ما بايد بدون هراس از برچسب های اصحاب تزوير که خود به نام دين و آئين رو در روی اهداف انبياء و اولياء ايستاده اند ــ برآن نور بياندازند و داستان پُر رنج و شکنج پيروان صديق اين آئين را از شکنجه گاه‌های ناصرالدين شاه تا کنون نيز، روايت کنند.

فراموش نکنيم که باب و آموزش های وی در زمينه تهی نروئيده است، ريشه های فکری آن (که به دليل ناآشنائی نمی‌توانم بشکافم و در بحث ما هم ضروری نيست) به کنار ــ انحطاط فئوداليسم، ستم استبدادی و تجاوزات استعماری که مواد منفجره فراوانی در بطن ِ جامعه ايران از ديرباز انبار کرده بود ــ از جمله ريشه های اجتماعی آن است.

سيد محمد علی باب که در سی سالگی با فتنه‌ِ به قول خودش «پيشوايان دين و پيشکاران دولت» به دار آويخته شد و در آغاز دعوتش ۲۴ سال داشت و در ۱۵۰ سال پيش از:

• مساوات مزدکی،

• نوروز به عنوان عيدی مذهبی،

• حقوق زنان... و

• ادوار تاريخ

دَم می زد و ياران فداکارش به پای او جان می دادند و در قلعه شيخ طبرسی (نزديک بابل امروز) ، در زنجان ، تبريز، و «بدشت» (در شرق شاهرود) حکومت ظالم وقت را به لشکرکشی و توسل به داغ و درفش واداشتند ــ بی ترديد ذهنی تيز و سر‌‌ِ نترسی داشته است.

حرف های‌ِ نو‌ کسانی چون ملا محمّد علی بارفروش (قدوّس)، حجّت زنجانی، سيد يحيی دارابی...عليه دگم های جاافتاده مذهبی و شهامت فرزانگانی چون قرّة العين ، زن دليری که در اوج تاريک انديشی زمانه، آگاهانه کشف حجاب کرد و از آزادی و عدالت سخن گفت، روبروی هرزگی های ناصرالدين شاه ايستاد و در نهايت نيز با آغوش باز مرگ را بر ذلت ترجيح داد ــ با بازی با اعداد و حروف ابجد، با اسرائيل گرائی و تمايلات استعماری و تکيه بر خرافات شبه مذهبی برخی از کسانی که حسابگرانه دين سازی می کنند و خود را واله و شيدای باب و بهاالله نشان می‌دهند ــ اصلاً يکی نيست.

محمد علی باب که آثارش در رابطه با حقوق زنان از آثار قرّة العين هم پيشی می گرفت ــ جاذبه داشت، بيهوده نبود که حتی زندان او در اروميه (عمارت چهاربرج) در ماکو و جهريق (نزديک مرز ترکيه) زيارتگاه می شود.

از ريز حوادث پُرماجرائی که پس از باب، منجر به شاخص شدن ميرزا حسين علی نوری (عبدالبهاء) شده ــ (چون آشنائی کافی ندارم) می‌گذرم.

***

۲ – برای اطلاع بيشتر می‌توانيد آدرس‌های زير را کليک کنيد.

يکی از سايت های بهائی

يکی از سايت های ضد بهائی (کانون فرهنگی رهپويان وصال)

***

۳ - از جمله تعاليمی که امر بهائی ترويج ميکند عبارت است از:

• ترک جميع تعصّبات

• تساوی جميع حقوق و امکانات برای زن و مرد

• اعتقاد به وحدت اديان و اعتقاد به اينکه حقائق دينی نسبی هستند نه مطلق

• تعديل معيشت و از ميان بردن افراط و تفريط در فقر و ثروت

• تعليم و تربيت عمومی جهانی

• تحرّی حقيقت يعنی هر کس خود بايد به جستجوی حقيقت پردازد و از تقليد دست بردارد

• ايجاد جامعه متّحدالمنافع جهانی

• دين بايد با علم و عقل مطابق باشد

***

۴- حضور زنی چون قرّة العين، در قلب جنبش بابيان، آن هم دراوايل قرن ۱۹ و در زمانی که هنوز نه از انقلاب مشروطه خبری بوده و نه آزاديخواهان و ترقی طلبان بيشماری در ايران داشته ايم ، بسيار پُر معنا است. تنها زمانی می توانيم به اهميت حضور کسی چون قره العين پی ببريم که از دورانی که او در آن می‌زيسته و بخصوص از موقعيت زن ايرانی در آن زمان آگاه باشيم.

قرّة العين شاعر هم بود، از ميان اشعارش ابيات زير را برگزيده ام:

وای به حال مرغ دل، دانه يکی و دام دو

خال به کنج لب يکی، طره مشک فام دو

محتسب است و شيخ و من، صحبت عشق در ميان

چون بکنم مجابشان؟ پخته يکی و خام دو

حامله خم ز دخت رز، باده کشان به گرد او

طفل حرام زاده بين! باب يکی و مام دو

ساقی ماهروی من، از چه نشسته غافلی؟

باده بيار می بده، نقد يکی و وام دو

مست دو چشم دلربا همچو قرابه پر ز می

در کف ترک مست بين ، باده يکی و جام دو

از رخ و زلفت ای صنم روز من است همچو شب

وای به روزگار من! روز يکی و شام دو

کشته به تير ابرويت گشته هزار همچو من

بسته به تير جادويت، ميم يکی و لام دو

وعده وصل می دهی، ليک وفا نمی کنی

من به جهان نديده ام، مرد يکی کلام دو

 

***

از شعر زیبای «دلارای من»

ای به سر زلف تو سودای من

وز غم هجران تو غوغای من

لعل لبت شهد مصفای من

عشق تو بگرفت سراپای من

من شده تو، آمده بر جای من

آتش عشقت چو برافروخت دود

سوخت مرا مايه‌ی هر هست و بود

کفر و مسلمانيم از دل زدود

تا به خم ابروت آرم سجود

فرق نِه از کعبه کليسای من

عشق، عَلَم کوفت به ويرانه‌ام

داد صلا بر در جانانه‌ام

باده‌ی حق ريخت به پيمانه‌ام

از خود و عالم همه بيگانه‌ام

حق طلبد همت والای من

خرقه و سجاده به دور افکنم

باده به مينای بلور افکنم

شعشعه در وادی طور افکنم

بام و در از عشق به شور افکنم

بر در ميخانه بوَد جای من

عشق به هر لحظه ندا ميکند

بر همه موجود صدا ميکند

هر که هوای ره ما ميکند ،

گر حذر از موج ِ بلا ميکند ،

پا ننهد بر لب ِدريای من

***

گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره مو به مو

شرح دهم غم تو را، نکته به نکته مو به مو

ساقی باقی از وفا، باده بده سبو سبو

مطرب خوش‌نوای را، تازه به تازه گو بگو

در پی ديدن رخت، همچو صبا فتاده‌ام

خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو

می‌رود از فراق تو، خون دل از دو ديده‌ام

دجله به دجله يم به يم، چشمه به چشمه، جو به جو...

***

۵ - (ار رساله هفت وادی بهاالله):

 

 

اوّل وادی طلب است و مَرکب‌ِ اين وادی صبر، مسافر در اين سفر بی صبر به جائی نرسد و به مقصود واصل نشود و بايد هرگز افسرده نگردد، اگر صد هزار سال سعی کند و جمال دوست نبيند پژمرده نشود زيرا مجاهدين کعبه « فينا » را که به بشارت « لنهدينّهم سبلنا » مسرورند و کمر خدمت در طلب به غايت محکم بسته‌اند و در هر آن از مکان غفلت به امکان طلب سفر کنند ــ هيچ بندی منع ننمايد و هيچ پندی سدّ نکند... همره اين وادی درد است و اگر درد نباشد هرگز اين سفر تمام نشود.

***

۶- «انجمن خيرّيه حجتّيه مهدّويه» حدود سال ۱۳۳۲ (پس از کودتای ۲۸ مرداد؟) توسّط يك روحاني به نام «شيخ محمد ذاكرزاده تولايي» (شيخ محمود حلبي) تأسيس شد. هواداران آقای حلبی می‌گویند:

«انگيزه تأسيس اين گروه آن بود كه آقاي حلبي در سال ۳۲ خوابي مي بينند كه در آن امام زمان (عج) به نامبرده امر می‌فرمايند كه گروهي را براي مبارزه با بهائيت تشكيل دهند.»

جريان حجّتيه و موتلفه‌ی اسلامی که بر قدرت سياسی و اقتصادی سوارند و سايه بهائيان را هم با تير می‌زنند ــ مطرح می‌کنند:

 

«اينکه بيت العدل بهائيان جهان بلافاصله پس از پيروزی انقلاب، حکومت شاه را حکومت جلادان و زورگويان و حکومتی ننگين و مستبد خواندند ــ نبايد گول خورد، چون چاقو دسته خودش را نمی‌بُرد.»

با اينکه دهها سال قبل از «قرارداد استعماری بالفور» و تشکيل دولت اسرائيل، بهائيان مرکزشان در اسرائيل بوده، حجتيه‌ای ها می‌گويند:

«از سال ۱۳۳۹ که رژيم پهلوی، اسرائيل رابه رسميت شناخت صدها نفر از افسران و ماموران اسرائيلی به ايران آمدند تا ارتش وساواک را ياری دهند.

آنان ازطريق جاسوسان خودشان يعنی بهائيان، در همه دستگاه های حساس نظامی اقتصادی و فرهنگی کشور اعمال نفوذ می کردند. بهائيان همه جاسوس اسرائيل اند...»

فرض می‌کنيم بخشی از ادعای حجتّيه واقعی است، ولی آيا می‌شود تمامی پيروان يک آئين را متهم نمود که جاسوس بيگانه‌اند؟

خاتمی رئيس جمهور پيشين جمهوری اسلامی در گفتگوی وايمار، در پاسخ به پروفسور دکتر کونگ، گفته بود (نقل به مضمون):

«در کشور ما بهائيان به خاطر بهائی بودن تحت تعقيب قرار نمی‌گيرند»!

اما در عمل همه جناح‌های رژيم با دستاويز اين که درغالب کشورها قوانين و مقررات ويژه ای برضّد فرقه ها (secte) وجود دارند و بهائيت هم يک سکت و فرقه است، «بهائی‌ستيزی» را توجيه می‌کنند.

در ميان هموطنان بهائی انسان‌های فرهيخته که به خويشاوندی جهانخواران و نژادپرستان زورگو در اسرائيل ، اشراف کافی دارند و از آن بيزارند ــ کم نيست و همه را از نوع آن «مقام امنيتی رژيم شاه» پنداشتن ــ توهين به تمامی پيروان يک قوم است. تازه، کسانی که پيش از ايران گيت تا بعد از قبرس گيت به دوز و کلک و دسيسه های پشت پرده مشغولند و راه استعمارگران را برای جنگ و چپاول باز می‌کنند ــ به خاطر آنچه ارزش های دينی می‌دانند نيست که به سرکوب دست می‌زنند. مگر در آتش اصحاب تزوير، خشک و تر با هم نسوخت؟ مگر بيشترين قربانيان مدعيان شريعت، مجاهدين نبودند؟

دار و دسته حجتّيه در انداخته اند که چون مراجع مذهبیِ بهائيان در اسرائيل دفن شده‌اند، آنها دست نشانده صهيونيست ها هستند! مثل اين است که ديگران هم بگويند: شيعيان ايران دست نشانده‌ی عراق و سوريه اند چون حرم علی ابن ابيطالب و امام حسين و موسی بن جعفر... در عراق واقع شده و حضرت زينب نيز در شام به خاک سپرده شده است!

شايد يکی از دلائل توجه توده های بهائی به «عکا، و حيفا در اسرائيل» اين هم هست که رهبر بهائيان که بارها به زندان افتاده و تبعيد شده بود، ابتدا به بغداد، از بغداد به استانبول و از آنجا به ادرنه و باﻻخره به عکّا (در اسرائيل) تبعيد شد و در سال ۱۸۶۸ در عکا زندانی بود. او به مدّت ۹ سال در قلعه ای در عکا تحت نظر بود و ۱۵ سال بقيه عمريش را نيز در همان شهر گذراند و در ۷۵ سالگی در شهر حيفا از دنيا رفت.

***

۷ – بعد از آن شام سياه که با کودتای ننگين ۲۸ مرداد بر ميهن ما حاکم شد، از جمله دلائل نارضايتی آيه الله بروجردی از اعليحضرت همايونی اين بود که «چرا برای سرکوب بهائيان اهمال می‌شود؟»

با تلاش ايشان و بازارگرمی امثال آخوند فلسفی مرکز بهائيان تهران (حظيره القدس) تخريب شد و جالب اين است که سرتيپ تيمور بختيار و سرلشکر باتمانقليچ رئيس ستاد ارتش در اين لشکرکشی جلودار بودند! به دنبال اين زورآزمائی تيمور بختيار آنجا را برای رکن ۲ ارتش آماده کرد.

اينطور که آقای «عبدالله شهبازی» روايت نموده بعدها حسين خطيبی قاتل افشار طوس رئيس شهربانی مصدق...در نامه ای به يکی از تجّار (حاج محمد علی بادامچی) فاش کرد:

« هدف از همکاری ارتش و علما دسترسی آمريکا به آرشيو بهائيان و کشف اسامی آن ها بوده است.»، والله اعلم!

دو سال بعد از کودتای آمريکا و انگليس عليه دکتر مصدق، و در اوج شکنجه ها و تيرباران های پس از کودتا، اخبار دست اوّل اين بود:

« با راهنمائی آيه الله بروجردی سلسله سخنرانی هايی توسط آقای فلسفی و ديگر وعاظ عليه بهائيت انجام گرفت که منجر به مقابله مردم با بهائيان شده حضيره القدس آنان مورد هجوم واقع شد و حتی در برخی از روستاها افراد معدود بهائی ساکن در آنجا به بيرون رانده شدند. در اين حرکت بسياری از مکان های مذهبی بهائيان نيز بحمدالله تخريب شد.»

گرچه از فتنه يهوديان به ظاهر مسلمان شده، که چندی بعد بهائی می‌شدند ــ يهوديان مخفی (آنوسی ها) و نقش شان در گسترش بهائی‌گری، از نمايندگان زرسالاران يهودی و کارگزارانشان در گسترش بهائی‌گری، از همبستگی برخی از بهائيان با صهيونيست ها، ... به سادگی نمی‌توان گذشت، اما چون تعداد محدودی با محافل بيگانه، يا دستگاه سرکوب شاه سر و ِسری داشتند و بر شرکت های بزرگ صادراتی يا پپسی کولا ، و... سوار بودند، توجيه ستمکاری به تمامی پيروان يک آئين است؟

آيه الله خمينی نيز در مخالفت با بهائيت و اين که آنان جاسوسان اسرائيل هستند در اوايل دهه ۴۰ ــ صحبت کرد. در سال ۴۱ وقتی شايع بود ۲۰۰۰ نفر از بهائيان ايران برای شرکت در جلسه بهائيت عازم لندن شدند، گفت :

«دو هزار نفر را با کمال احترام، با دادن پانصد دلار ارز به هريک، ‌پانصـد دلار از مال اين ملت مسلم به بهائی داده اند، ارز داده اند، ‌به هريک هزار و دويست تومان تخفيف هواپيما، چه بکنند؟ بروند در جلسه ای که بر ضد اسلام در لندن تشکيل شده است ‌شرکت کنند.»

 

آيه الله خمينی در سيزده خرداد ۱۳۴۲ از جمله گفت: «برخی از اصول انقلاب سفيد را مُلهَم از تقويم بهائيان ذکر می کند:

 

« آقا، يک حقايقی در کار است، من باز سرم دارد درد می گيرد، يک حقايقی در کار است . شما آقايان در تقويم دو سال پيش از اين يا سه سال پيش از اين بهائی ها مراجعه کنيد، در آنجا می نويسد:

تساوی حقوق زن و مرد رأی عبدالبهاء ــ آقايان هم از او تبعيت می کنند، آقای شاه نفهميده می رود بالای آنجا می گويد تساوی حقوق زن و مرد، ‌آقا اين را به تو تزريق کردند، تو مگر بهائی هستی که من بگويم کافر است بيرونت کنند...»

پس از تصويب لايحه انجمن های ايالتی و ولايتی که در هيئت دولت اسدالله علم تهيه و تنظيم شده بود از آنجا که سوگند به قرآن، جای خود را به سوگند به کتاب آسمانی داد ــ اکثر مراجع تقليد مطرح کردند هدف اصلی حکومت فراهم کردن زمينه های حقوقی و قانونی برای به قدرت رسيدن بهائيان و عوامل اسرائيل است.‏

***

۸ - در دوران رضا شاه علی محمد خان موّقرالدوله که پسرش حسن موقر باليوزی بخش فارسی بی بی سی را پی ريزی کرد، به وزارت عامه و تجارت و فلاحت رسيد. گويا موقرالدوله بهائی بوده است. پژوهشگرانی که حتی ستم احسان الله خان (دوستدار) بر ميرزا کوچک خان جنگلی را نيز زير سر بهائيان می‌دانند ــ افراد زير را نيز به عنوان بهائی معرفی کرده‌اند که صحّت آن معلوم نيست:

ميرزا ابوالقاسم آهی ، سرگرد صنيعی ، دکتر شاهقلی وزير بهداری که پسر سرهنگ شاهقلی مؤذن بهائی ها بود، حبيب ثابت، هژبر يزدانی، هوشنگ انصاری، غلامرضا ازهاری، هوشنگ نهاوندی، سرلشکر عبدالکريم ايادی، فرخرو پارسا، امير عباس هويدا، پرويز ثابتی، يزدانی، اسدالله صنيعی...

فراموش نکنيم که در کشور ما بعد از اهل حق (يارسان)، بزرگترين اقلیّت مذهبی را بهائی ها تشکيل می‌دهند. حدود سيصدهزار نفر بهائی در ايران زندگی می‌کنند و اين تعداد از مجموعه پيروان زرتشتی، مسيحی و يهودی (که هنوز در ايران هستند)، بيشتر است. (البته از بيش از يکصد هزار يهودی ايرانی نزديک به ۷۰ هزار نفر بی آنکه خود بخواهند، وطن‌شان را ترک کرده‌اند، کمااينکه از کلدانی ها و آسوری ها تک و توک باقی مانده و بخش بزرگی از همميهنان ارمنی هم برای هميشه رفته‌اند.)

اگر بپذيريم که گوناگونی فرهنگی، دينی و زبانی، نيز از جمله سرمايه‌های يک کشور است و دارائی‌های يک ملت تنها در نفت و گاز و معادن و جنگل و... خلاصه نمی‌شود ــ سرکوب اقليت های دينی که بخش بزرگی از فرزندان ايران‌زمين را به گريز از خانه و کاشانه و مهاجرت به اروپا و امريکا واداشته، معنای ديگری پيدا می‌کند.

با اينکه بهائيان ايرانی مثل ديگر بهائيان جهان، ايران را سرزمين مقدّس «مهد امرالله» می‌شمارند چنبره فشارهای مرئی و نامرئی دست از آزار آنان برنمی‌دارد.

پس از ملاخورشدن انقلاب بزرگ (ضدسلطنتی) سرکوب های پراکنده پيشين شکلی سيستماتيک به خود گرفت که به اعدام و کشتار بيش از ۲۰۰ تن از بهائی ها انجاميد. شنيده ام که تمامی شورای رهبری جامعه بهايی در ايران که به صورت انتخابی برگزيده می‌شوند، اعدام شده اند.

اينکه در قانون اساسی آئين ‌شان به رسميت شناخته نشده، به کنار ــ با تبعيض های بسيار جدّی به ويژه در زمينه آموزش و پرورش، حق تملک و اشتغال نيز مواجه هستند. در سال ۶۲ دادستان کل کشور با انتشار نامه رسمی هر گونه فعاليت بهائيان در ايران را ممنوع اعلام نمود.

امثال آيت الله گلپايگانی در گوش سران رژيم که خودشان هم برای اين بی عدالتی ها توجيه دينی دارند ــ می‌خواندند پذيرش بهائيان در دانشگاهها رسماً بايد ممنوع اعلام شود.

 

***

۹ - در مقاله:

مسيح باز مصلوب، الله قلی جهانگيری آن جان شيفته

ــ يادآور شدم که در زمان حمله حزب اللهی ها به خانه بهائيان و آتش زدن آن‌ها در شيراز در سال ۵۷ ، الله قلی و همرزمانش تنها کسانی بودند که به دفاع از حقوق انسانی بهائيان برخواستند، در آن زمان تعداد زيادی بهائی در سعدی و منطقه ابيوردی شيراز زندگی می کردند. با توجه به اينکه بخشی از جوانان آن منطقه نسبت به جريان الله قلی سمپاتی داشتند و يا در زندان عادل آباد با نام و مبارزات قهرمانانه او در اعتصابات و اعتراضات زندان آشنا بودند، آنان را سازماندهی می کند تا در مقابل حمله مرتجعين به رهبری آخوند مرتجع دستغيب از باقی مانده بهائيان دفاع کرده و از آزار و حمله به آنان جلوگيری نمايند. آن ها موفق می‌شوند و به همين دليل تنها منطقه شيراز که از حمله حزب اللهی ها به بهائيان جلوگيری شد محله ابيوردی بود . به ياد او و ياران پاکبازش

ترانه «ايران نگاه کن» از داريوش
را همراه با همين مقاله گذاشته ام.

(شعر از منوچهر نامور آزاد، آهنگساز استاد محمد شمس)

 

ايران نگاه کن اين جنگل است

که ناباورانه می رويد

بعد از حريق های پياپی

ايران نگاه کن

 

جنگل هنوز پر ز تپش ايستاده است

با گيسوانی درهم و رنگين

با دست های از جوانه و از گل

ايران نگاه کن نگاه کن نگاه

 

ايران نگاه کن دامان خاک جنگل

آنک هزار دانه شکفته

اينک هزار مشت فشرده

من عاشقانه رويش اين نسل تازه را

در واژه واژه شعر و ترانه ام تصوير می کنم

 

من مرگ را به ترس

ترس را به خشم

خشم را به عشق سپردم

عشق را کنون با خود ميان دريای جنگل بردم

 

من در کنار ياران

فرياد با هزاران

ايران نگاه کن...ايران نگاه کن...ايران نگاه کــن

 

***

۱۰- هر بار که اين شعر زيبای هوشنگ ابتهاج (سايه) را زمزمه می‌کنم که:

«اين شبيخون بلا باز چه بود ای ساقی؟...»

بی اختيار به ياد سلول های زندان در زمان شاه می‌افتم. به ياد می‌آورم نوروز سال ۱۳۵۴ را که با ۹ نفر ديگر به غضب سرهنگ مصطفی زمانی رئيس زندان قصر گرفتار شديم و به دستور او مير‌غضب هايش ما را دو به دو به هم بستند و دسته جمعی شلاق زدند، جرم من آنقدر بزرگ بود که نگو، اصلاً حّد نداشت!

به استوار احمدلو که زور می‌گفت، شما و نفر بغل دستی‌ات در اتاق نبايد «با هم» گوشت کوبيده بخوريد! بی محلّی کرده بودم و همين کار دستم داده بود.

در آن مقطع مسئولين زندان خط جداسازی زندانيان را از همديگر پيش می‌بردند. اين که زير شلاق چه گذشت و آيا همه ما مردانه مقاومت کرديم يا با کلماتی که سرهنگ زمانی می‌خواست وادار به عذرخواهی شديم، بماند (من خودم پس از حدود ۲۰ دقيقه

 

از تاب و توان افتادم و شّدت آن همه کابل را که دسته جمعی و وحشيانه می‌زدند، نتوانستم تحمّل کنم و گفتم بابا ... خوردم.)

خلاصه اصحاب کابل بعد از آنکه با شلاق از همه ما کلماتی را می‌خواستند شنيدند ــ جدا جدا به سلول های نمور و تاريک افتاديم، آنجا هم دست بردار نبودند و هر روز ۲ بار می‌بايست دست ها را روی زمين بيخ ديوار بگذاريم و پاها را صاف مثل خط‌کش بالا ببريم و چون خيلی دشوار بود با پوتين به انگشت مان لگد می‌زدند. در همان سلول تاريک با خودم می‌گفتم آيا روزی می‌آيد که فرزندان اين مردم از کتابخانه و کارخانه و مزرعه... راهی زندان نشوند؟ آيا روزی ماه ميآد؟ اليس الصبح بقريب؟

درست مثل حالا جواب می‌دادم اين شب های تار گورش را گم می‌کند و صبح می‌رسد...

 

انقلاب شد من نيز مثل ميليون‌ها نفر از هموطنانم از شادی در پوست خودم نمی‌گنجيدم. خدا بيآمرزد رفتگان شما را، پدرم که انبوه فشارها از سوی دو رژيم ستمگر، او را از تاب و توان انداخت و بی‌آنکه بتوانم حتی بر بالای مزارش بروم، جان داد ــ‌ گفت: «يعنی پدران و مادرانی مثل ما ديگه به در زندان‌ها نخواهند رفت؟» و با نگاهی معنی‌دار نشان داد ای کاش چنين باشد...

افسوس که باز در بر همان پاشنه چرخيد و ته تنها هموطنان بهائی، همه و همه در آتش بيداد سوختند و بازهم و بازهم هزاران نفر به سلول های نمور و تاريک افتادند...

 

برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

اين شبيخون بلا باز چه بود ای ساقی

حاليا نقش دل ماست در آيينه ی جام

تا چه رنگ آورد اين چرخ کبود ای ساقی

ديدی آن يار که بستيم صد اميد در او

چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی

تيره شد آتش يزدانی ما از دم ديو

گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی

تشنه ی خون زمين است فلک ، وين مه نو

کهنه داسی ست که بس کشته درود ای ساقی

منتی نيست اگر روز و شبی بيشم داد

چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی

بس که شستيم به خوناب جگر جامه ی جان

نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

حق به دست دل من بود که در معبد عشق

سر به غير تو نياورد فرود ای ساقی

اين لب و جام پی گردش می ساخته اند

ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی

در فروبند که چون سايه در اين خلوت غم

با کسم نيست سر گفت و شنود ای ساقی

 

1384 (زمستان)  سایت دیدگاه

http://www.didgah.org/maghalehMatnKamel.php?id=9097

 

Post new comment

The content of this field is kept private and will not be shown publicly.
  • Web page addresses and e-mail addresses turn into links automatically.
  • Allowed HTML tags: <a> <em> <strong> <cite> <code> <ul> <ol> <li> <dl> <dt> <dd>
  • Lines and paragraphs break automatically.

More information about formatting options